Sunday, October 2, 2011

یافتن زیبایی در مرگ

Wabi-Sabi– Much has been written on this Japanese concept, but in a sentence, one might be able to understand it as “a way of living that focuses on finding beauty within the imperfections of life and accepting peacefully the natural cycle of growth and decay.” 
وابی سابی - درباره این کلمه ژاپنی بسیار نوشته شده است اما در یک جمله می توان آن را این گونه فهمید: روشی از زنده بودن که بر یافتن زیبایی در نقایص زندگی و به آرامش پذیرفتن چرخه طبیعی رشد و زوال تمرکز دارد

Saturday, October 1, 2011

ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی

ایه‌میتسو، سومین شوگون از خاندان توکوگاوا رغبت عجیبی به شمشیرزنی داشت. علت این حرارت در تمرین شمشیر اما دلیری و جنگ آوری نبود. شوگون جوان در قلبش از مرگ هراس غریبی داشت. شبها کودکی ناآرام و ناایمنش در قامت رویاهایی که در آنها سرش را از دست می داد، به سراغش می‌آمد. پدر و مادرش برادر کوچکترش را دوست تر می‌داشتند و شکوه و هوش و قابلیت برادر کوچکتر را برای جانشینی شوگون مناسب‌تر می‌دانستند. این بود که برادر بزرگتر هر لحظه در انتظار مرگی بود که راه برادر کوچک را به فرمانروایی باز کند.
سومین شوگون به قدرت رسیده بود. در زمانه آرامی زندگی می‌کرد که خبری از شورشها و جنگها در آن نبود با این حال جانش از ترس مرگ چون درخت بیدی در باد می‌لرزید.برای غلبه به این دشمن ناپیدا بود که دایم تمرین شمشیر می کرد تا قدرت، هراس را کنار بزند. خاندان یاگیو- صاحبان فن شمشیر یاگیو- شین کاگه- ریو - معلمان شمشیر شوگونهای توکوگاوا بودند. روزی شوگون سوم برای محک زدن مهارتش درخواست کرد که با پسر دوم یاگیو مسابقه شمشیر بدهد.
وقتی شوگون شمشیرش را بالا برد، پسر جوان گاردش را رها کرد. آرام و آسوده چون درختی بر کناره دریاچه‌ای ایستاد. شوگون شمشیر چوبی‌اش را فرود آورد. پسر تکان نخورد. عصبانیت شوگون را در خود فروکشید. چندان شمشیر را بالا برد و فروآورد که هر بار صدای استخوانهای پسر شنیده می‌شد اما لبخندش را ترک نمی‌کرد. شوگون از خودش می‌پرسید آیا من را ضعیف می بیند؟ آیا هنوز ضعیفم؟ موهای بلند پسرک در باد می‌رقصید و اندامش به تردی درخت بیدی به چشم شوگون می‌آمد. شوگون عاقبت خسته و نفس زنان نشست.
فردا روز، شوگون بزرگ خاندان یاگیو را به حضور خواست و دستور داد تا به او راز بدل کردن بدن آدمی به فولاد آبدیده را بیاموزد همان طور که پسرک توانسته بود چنین کند. پدر پسرش را خواست و گفت شوگون در این اشتباه است که تو بدنی از فولاد داری، از اشتباهش درآر. پسر به آرامی کیمونویش را گشود و بالاتنه‌اش را آشکار کرد. جای ضربات شمشیر چوبی بدنش را رگه رگه کرده بود و از شدت درد در تب می سوخت.
 نفس شوگون بند آمد. ترسی که او را به راه جنگجو کشانده بود به شکل اشک بر پهنای صورتش جاری شد. یاگیوی پدر سر بر زمین سایید. او معنی اشکها را نمی‌دانست اما برای شوگون گفت که به نظرش آنچه پسر می‌خواسته به شوگون بفهماند این بوده که گاهی مرده‌ها بر زنده‌ها پیروز می شوند. که این مردگی پسر بوده که بر شمشیر او فائق آمده...  در لحظه ای که پسر برابر شمشیر شوگون ایستاده‌بوده‌است به این فکر کرده که چه باید بکند؟ بجنگد و بگذارد شوگون به راحتی شکستش دهد یاشمشیر را از دست شوگون درآورد و مغلوبش کند؟ اما هیچ کدام اینها را نپسندیده چون هر کدام نوعی از تملق بوده‌اند. آنها که به راه شمشیر می روند نباید که از آن برای تملق سود جویند چرا که شمشیر به معنای زندگی یا مرگ است و پسر در آن لحظه مرگ را اختیارکرده‌است.
شوگون اشک بار رو به پسر کرد که پس نبرد ما چه معنایی برای تو داشت؟ پسر به سختی زبان گشود که به معنی مرگ یا پیروزی بود. شوگون پرسید آیا نه این است که ما از شمشیر برای پس زدن مرگ استفاده می‌کنیم؟ آیا ما با فرار از چنگال مرگ قوی نمی‌شویم؟ پسر سر بلند کرد. لبخند عجیبش را نمایان کرد و گفت زمانی هست که آدمی باید بی‌بیم و تردید مرگ را در آغوش بگیرد.

آن لحظه دری به شوگون گشوده شد. دانست که آنها که به راه شمشیر می‌روند نه در انتظار و رویاروی مرگ که به واقع مرده‌اند. آن کس که مرده است دیگر نمی‌میرد. در لحظه انتخاب قرار نمی‌گیرد چون که پیشاپیش انتخاب کرده‌است... مرده‌است.

شوگون خندید. از برابر پسر و پدر سر فروآورده گذشت و گفت: پسر!... گمان نکنم مردی که بر تو دست یازید دیگر هرگز خواب ببیند.


ترجمه خیلی خیلی آزادی از یک مانگا برای محبوب 


Wednesday, September 14, 2011

برای محبوب

آدمهای داستانها برای محبوبشان کارهای غریبی می کنند: از آتش می گذرند، به دوردستها سفر می کنند، از ثروت و نام و ننگ دست می کشند... جان می دهند.
آدمهای واقعی در کشاکش زندگی روزمره چه دارند که به محبوبشان فدا کنند؟ از این لحظه های خسته کشدار همیشگی به تو چه بدهم؟ از این کلمات دست مالی شده میلیون ها بار بر زبان آمده؟ از این روزمرگی های نخ نما؟
چه سهمی از این ظرفهای نشسته، چه سهمی از تل کتابهای نخوانده روی میز، چه سهمی از بدنی که به خانه می کشم، چه سهمی از خبرهای سهم ناکی که می خوانم به تو بدهم؟
درست است که تو چون حماسه ای بی نظیر و شورانگیزی. درست است که کوچکترین لحظه ها در کنارت به شادترین نقطه های هستی تبدیل می شوند. درست است که خوبی از تو سرریز می کند، به کیک سبوس و کره بادام تبدیل می شود یا به موهایم که کوتاهشان می کنی اما من اینجا، چه دارم که در عوض به تو ببخشم؟ دلم می خواهد جانم را به تو بدهم اما جز غرغرهایم، شکست هایم، خود کوچک بینی ام چیزی در دستم نمانده... اینکه گاهی دلم نمی خواهد در کنارت باشم ، اینکه گاهی با دل تمام پیش تو نیستم از نفهمی ام نیست از بی چیزی ام است و از بی تناسبی آن چه به من می دهی با آنچه من می توانم به تو بدهم.
این داستان بی سر و ته و بی انتهاست. گفتنش فقط یک فایده دارد. اینکه بدانی از همه چیزهای دیگر بزرگتر و عظیمتری. نه کمی و بسیاری که به قول فرنگی چندین اردر مگنیتود!

روش زندگی کردن... روش مردن

حرفهایم ناگهانی و بی مقدمه اند اما به نظر می رسد می دانم چطور زندگی کنم و چطور بمیرم.
من مرزهای وجودم را دیده ام. آنها نزدیکتر از آنی هستند که دلم می خواهد اما سعی می کنم گسترده ترشان کنم و به جای فکر کردن به اینکه چطور محدودم می کنند هر روز هر لحظه هر کاری که می توانم بکنم. سهم خودم را در زندگی آدمها ادا کنم.
اما درباره مرگ... نمی خواهم با ترس منتظرش باشم. من منتظرش هستم. هر روز مثل کسی که منتظر رفیقی است.

Monday, August 1, 2011

افطار به خدا

«الصوم جنّة» سپر و سلاح صوم برگیر. گاهی صایم باش، و گاهی مفطر که اگر همه صوم باشد، محرومی باشد؛ و اگر همه افطار باشد، یک‌رنگی باشد . مگر که مصطفی – علیه السلام – از اینجا گفت: «من صام الابد فلا صیام له» صایم ابد خود یکی آمدکه «الصمد» نعت او بود. «و هو یُطِعم و لا یُطعَم» این معنی بود. صایم الدهر او بود – جل جلاله – دیگران را فرموده است که «صوموا ساعة و افطروا ساعة» تا خود صوم هر کسی از چیست و افطار هر کسی به چیست. شنیدی که صوم چه باشد.» (تمهيدات،‌ صص ۹۱-۹۲)

Wednesday, July 20, 2011

بطالت برای نفس کشیدن لازم است

امروز در گیرودار همه کارهای ضروری و مطلقا ضروری دنیا، روحم زیر دوش آب به هق هق افتاد. نشانم داد که آنچه تاریک و بی زندگانیش کرده، آنچه ملامت بار و گناهکارش کرده آن چیزهایی نیست که من فکر می کنم بلکه گناه نابخشودنی خودپرستی است. گناهم در انجام دادن این کار یا نکردن آن کار نیست بلکه در این است که در این چند وقت هر چه که کرده و اندیشیده ام به حول محور خودم بوده است. انگار که این جهان هیچ نقطه اتکایی بیرون من نداشته است. با خجالت و شرمساری بی پایان از محبوب کوچکم باید بگویم او را هم به کمال و بی خودانه دوست نداشته ام و چه گناهی از این بالاتر؟ محبوب مرا می بخشی؟ آیا خودم خودم را می بخشم؟
تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که امروز را به بطالت شیرینی در تامل به درد روحم بگذرانم و در تلاش برای پیدا کردن نقطه روشنی که درمان خودپرستی ام را آغاز کنم. دوست همخانه رفیق خوبی بود و با من به سیر سرزمینهای دور و ساکت بیکاری آمد. امیدوارم شفا نزدیک باشد.

Wednesday, June 29, 2011

نهاد ناآرام جهان

قلبم آشفته است. قرار نمی گیرد. یک عالمه اشک فروداده دریاچه ام را شوریده کرده اند. قلبم آشفته است. در طوفان ناآرام درونم به دنبال چیزی می گردم که آشوب را بنشاند... چیزی از جنس زیبایی. فقط زیبایی، زیبایی سرشار و بی انتها می تواند آرامم کند. به موسیقی گوش می دهم. نتها هم با آشوب من بالا و پایین می روند. در ذهنم جرقه می زنند. چیزهایی را به چیزهایی وصل می کنند. دستهایم دوست دارند با ضرباهنگ آنها روی کی بورد بچرخند. انگشتهایم دوست ندارند بنویسند. آنها در حسرت نواختنند. همیشه بوده اند. هر لحظه از آنها غافل می شوم به رقص بی معنا ولی دوست داشتنیشان بر می گردند. نوشتن این پاراگراف هی طول می کشد... قلبم آشفته است. حالا انگشتانم هم آشفته شده اند. این جهان، جهان ناآرامی است.