Saturday, February 2, 2013

دوستی درختی مقدس است

این پست را برای سارا می‌نویسم که امروز به دنیا آمده‌است. برایش می‌نویسم چون ساعتها از هم دوریم. برایش می‌نویسم چون نمی‌توانم کنارش راه بروم. 



در ژاپن درختهای پیر را محترم می‌شمارند اما وقتی عمر درخت از سالیانی گذر کرد در شمار خدایان درمی‌آید. این نوار کاغذی پیچیده به دور درخت می‌‌گوید: این درخت مقدس است. مبارک است. در سایه‌اش نشستن درمان قلب خسته است. 
من سالهاست در سایه تو نشسته‌ام. دوستی ما دوستی معمول بین آدمها نبوده. سالها سکوت بین ماست که ناشی از غفلت نیست. از سر ریشه‌های عمیقی است که با هم داریم. تو تنها کسی هستی که درباره‌اش شک نکرده‌ام که دوری دوستیمان را از بین ببرد. چنان در روحم حاضری که شبها خوابت را می‌بینم و هنوز اگر به آشوب بیفتی حست می کنم. حالا که کنار هم در خیابانها راه نمی‌رویم و با هم قهوه نمی‌خوریم، آنقدر به تو فکر می‌کنم که دردم می‌آيد. اما همیشه یادم هست که درخت دوستی ما درخت مقدسی است.

Friday, February 1, 2013

نگهبان شب



پنجگانه کتابهای سرگی لوکیاننکو درباره «دیگران» بهترین چیزی است که این روزها برای خواندن در دسترس آدمهایی مثل من است که رویاها و خیالها به زندگیشان نیرو می‌بخشند. «دیگران» موجوداتی بین انسانها هستند که توانایی‌های جادومانند دارند و بعضی از آنها متعلق به نورند و بعضی به تاریکی. تا اینجا قصه تکراری است، خیلی تکراری. اما آنچه این داستان را برایم محبوب می‌کند این است که تفاوت دو دسته خودخواسته است. در اصل هیچ تفاوتی بین آنها نیست. روشهایشان مثل هم است و گاهی اثری که بر دنیا می‌گذارند تفاوتی ندارد. قضاوت اخلاقی خوب و بد در دنیایشان کمرنگ و بی‌توان است و توی خواننده باید هر لحظه از خودت بپرسی چه کار باید کرد؟ چطور بدانیم کار درستی کرده‌ایم؟ درست چیست؟ و همه این سوالها بی معنی است چون تا آنجا که ما می‌دانیم، هدف دیگران، چه روشن و چه تاریک فقط برپا داشتن تعادل نیروست میان خودشان. همین! 
اما چیزی که مسحورم می‌کند تنها تفاوتی است که بعد از انتخاب نور یا تاریکی بین دیگران پدید می‌آید. رهروی تاریکی فقط به خودش فکر می‌کند. آزادی خودش، شادی خودش، لذت خودش و زندگی خودش.

هر چقدر بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که تنها چیزی که گناهی نابخشودنی و پایه همه بدیهاست، لااقل در وجود من، همین است: آن زندگی من که تنها هدفش و تنها مرکزش خودم هستم.

Wednesday, November 21, 2012

بازیافتن یک مادر مشترک

فکر می کنم که خیلی بزرگتر شده‌ام. نشانه‌اش این که می‌نشینم و داستان زندگی آدمها را از زبان خودشان یا دیگران و نه در قالب داستان می‌خوانم. حوصله، توجه و احترامی در من پدید آمده که قبلا نداشتم. این متن، تکه ای از مقدمه‌ای است که سونیا آرتزن بر ترجمه‌اش از کاگرو نیکًی (خاطرات سراب وار یا نقش برآب) نوشته است. خواندن کتاب را در مترو شروع کردم و آنقدر هیجان زده شدم که تقریبا راه خانه‌ام را گم کردم. این چند پاراگراف ابتدایی کتاب به ترجمه من است.


مقدمه: بازیافتن یک مادر مشترک
چرا که اگر زن باشیم، از طریق مادرانمان به گذشته فکر می‌کنیم.  (ویرجینیا ولف، اتاقی از آن خود)

صرفا این طور است که در جریان زندگی کردن، خوابیدن، بلند شدن، از صبح تا شب، وقتی که آن زن به جزییات داستانهای قدیمی نگاه می‌کند، که خیلی زیاد هم هستند و فقط انبوهی از فانتزی‌اند، او فکر می‌کند شاید اگر می‌توانست گزارشی از زندگی‌ای مثل مال خودش، که واقعا کسی هم نیست، بسازد، آن نوشته واقعا چیز جدیدی می‌شد و حتی می‌توانست جواب این سوال را بدهد، اگر کسی بپرسد، که زندگی زنی که با مردی عالی‌مقام ازدواج کرده چگونه است، حتی اگر رویدادهای ماهها و سالهای گذشته مبهم باشند و جاهایی که جاانداخته ام بی‌شک بسیار. (خاطرات نقش بر آب)
             

با این چند سطر حاکی از خودآگاهی چشمگیر، نگارنده این کتاب خاطرات، زنی از هزار سال پیش که او را به نام مادرمیچیتسونا (۹۳۶-؟۹۵ میلادی) می‌شناسیم، هدفش را از نوشتن درباره زندگیش اعلام می‌کند. متن او عضوی از مجموعه متون ادبی برجسته‌ای است که زنان دوره هه‌یان (۷۹۴- ۱۱۸۵میلادی) نوشته‌اند. متون این مجموعه، شامل داستان گنجی، خاطرات ایزومی شیکی بو، خاطرات موراساکی شیکی بو، کتاب بالینی سئی شوناگون و خاطرات ساراشینا، پایه نثر کلاسیک ژاپنی را بنا نهاده‌اند. این نکته که نوشته های زنان نقش چنین مهمی در پیدایش سنت ادبی ملی سرزمینی دارند، مطمئنا خلاف قاعده تاریخ ادبیات جهان است. خاطرات نقش بر آب (کاگرو نیکَی) یکی از اولین نمونه‌های این متون بنیادی نوشته شده توسط زنان است و برای همین سزاوار توجه خاص لازم برای یک اثر پیشروست. علاوه بر این نکته، اینکه این متن چقدر به مسایل نویسندگی زنان در زمینه جهان معاصر ما مربوط است، شگفت‌انگیز است.

اگر دقیق نگاه کنیم، چیزهای زیادی در عبارت آغازین خاطرات هست که توجه کسی را بر‌می‌انگیزد که به مباحث ادبی معاصر درباره ماهیت اتوبیوگرافی و احتمال وجود «صدای زنانه» در ادبیات آشناست. یکی از اولین چیزهای توجه‌برانگیز اینست که نویسنده قصد دارد زندگی خودش را به عنوان نوعی ضدرمانس ثبت کند. او به همه داستانهای قدیمی (به ژاپنی: مونوگاتاری) ارجاعمان می‌دهد که «فقط انبوهی از فانتزی هستند». عصری که این زن در آن زندگی می‌کرد امروزه به نام عصر مونوگاتاری یا عصر داستان و ادبیات «رمانس» معروف است. اغلب مونوگاتاریهای باقیمانده از آن زمانه - با داستان گنجی در صدر این فهرست- در واقع به یک نسل بعد از مادر میچیتسونا، حدود سال ۱۰۰۰ تا پایان قرن دوازدهم میلادی، تعلق دارند. با این حال با خواندن این داستانهای متاخر روشن است که بعضی از داستانهایی که مادر میچیتسونا احتمالا در نظر داشته‌است آثاری بوده‌اند که در آنها زنان و مردان عاشق هم می‌شدند و بعد به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کردند. در حالیکه داستان خود او چنان که در این خاطرات نقل شده می‌تواند عنوان فرعی «من با شاهزاده ازدواج کردم و بعد به خوبی و خوشی زندگی نکردیم» بگیرد. در این معنی، او درباره زندگی «واقعی» می نویسد.

نکته قابل توجه دیگر در زمینه تاریخ ادبیات جهان اینست که نویسنده اصلا زندگی خودش را قابل نوشتن پنداشته است. مسلما زندگی خصوصی یک زن، چه در دنیای داستان و چه در خودنگاره‌ها تا زمانه اخیر در هیچ جای دیگر جهان موضوع شایان توجهی در ادبیات جهان محسوب نشده‌است. به نظر نمی‌رسد احساس نیاز نویسنده به ثبت زندگیش ناشی از این تصور باشد که زندگی او خارق‌العاده بوده یا اینکه او نقش مهمی در جامعه داشته‌است. نویسنده خودش را «همسرمردی عالی‌مقام» و در عین حال «واقعا هیچ کس» توصیف می‌کند. البته این زن عضوی از حلقه کوچک اشرافیتی بوده‌است که کوچکی و محدودیت آن به هنگام خواندن این خاطرات روشن می‌شود از آنجا که تقریبا تمام افرادی که از آنها اسم می‌برد خویشاوند هم هستند. همسر او به شاخه قدرتمندی از خانواده فوجی وارا تعلق داشته و حرفه سیاسی درخشانی داشته‌است. خود او اما از طبقه حاکمان شهرستانی برخاسته‌ است که وجهه اجتماعی پایینتری داشتند. علاوه براین، همان طور که امروزه اتفاق نظر هست، او نوشتن این داستان زندگی را حوالی سال ۹۷۱، هنگامی که ازدواجش به بحران نزدیک می‌شد، شروع کرده‌است و کاملا از آینده تاریکی که پس از فسخ ازدواج در انتظارش بوده، آگاه بوده است. به قضاوت استانداردهای دنیای خود او، زندگیش زندگی‌ای پیش پاافتاده بوده‌است که همین امر اراده این زن برای ثبتش را قابل توجه تر می‌کند.

طولانی نوشتم اما جان من شما هم دلتان نمی‌خواهد بقیه ماجرا را بخوانید؟     

Friday, November 9, 2012

گيلاس و رنج


اگر اين جهان
با شكوفه هاى گيلاس بيگانه بود
شايد در بهار
دلهاى ما روى آسايش مى ديد

آريوارا نو ناریهيرا
(٨٢٥-٨٨٠ ميلادي)
از ترجمه انگلیسی هلن مک کلا

Tuesday, October 30, 2012

rejoicing

شما که مرا می‌شناسید می‌دانید که بیشتر اوقات موسیقی غیرایرانی گوش می‌کنم. راستش دلیل ساده‌ای دارد. موسیقی خودمان چنان به قلب و روحم نزدیک است که بیشتر از ده دقیقه‌اش را نمی‌توانم تاب بیاورم. مدهوش و بیچاره و گنگ می‌شوم. می گویید نه، به چند دقیقه ابتدای این قطعه گوش کنید.


Monday, October 29, 2012

ُTempest

 

خب الان طوفان شدیدی دارد از سر ما و این شهر گذر می کند.من روی کاناپه نشسته‌ام. روسری ترکمنی پشمی مادرم را به خودم کشیده‌ام و یک لیوان گنده چای ارل گری به دست گرفته‌ام. بیرون پنچره درختها دیوانه‌وار می رقصند. این آزمون سخت زندگیشان است. اگر به سرش برند تا مدتها همین جا خواهند بود و درختیشان را خواهند کرد.
لیوان را در دستم می‌چرخانم. به زندگی دور از محبوب خودم فکر می کنم. طوفان طولانی‌ای است که هنوز از سرم نگذشته اما احساس می کنم دارد تمام می‌شود. چند روزی است به خانه آینده‌مان فکر می کنم. به اینکه یک کاناپه قرمز داشته باشد و چه جور لیوانها و بشقابهایی لازم دارد. به این که گلدانهایی پر از گل می خواهد وپتوهایی برای روزهای طوفانی. به اینکه مرا و محبوب را می خواهد. وقتی چشم انتظاری که طوفان بگذرد و آسمان صاف بعدش را در دلت می‌بینی، کمتر از زمان می‌ترسی. خیلی کمتر.

Sunday, October 14, 2012

این یکی از محبوب ترین هایکوها برای من است

گلی بود یا دانه توتی 
که در آب افتاد
در بیشه تابستانی؟

(یاسو بوسون، ۱۷۱۶ تا ۱۷۸۴)