Showing posts with label زندگی تازه. Show all posts
Showing posts with label زندگی تازه. Show all posts
Tuesday, June 4, 2013
Thursday, May 23, 2013
رفتن از سایه
واقعیت امر اینست که دارم از این شهر میروم. از زیر سایه این درخت سیب به سایه محبوب میروم. حالت گیجی دارم و نمیدانم با این وبلاگی که زیر سایه درخت سیب تا ابد خواهد نشست، چه باید بکنم. شاید برای شما چندان محسوس نبوده اما همه نوشتههای اینجا نوشتههای این شهرند. شهر در من و با من است و من مبهوتم ازاینکه چطور میتوانم شهری را که در آن به دنیا نیامدهام چنین سخت دوست بدارم.
Tuesday, March 19, 2013
دعوتی به جستن
چند وقتی است که حواسم پیش جستار است. معادلی که فکر کنم مرحوم مسکوب در برابر کلمه Essay باب کردهباشد. هر چه بیشتر میخوانم بیشتر جلب این گونه ادبی و تواناییهایش میشوم و دلم میخواهد من هم روزی توانایی این را پیدا کنم که جستارنویس باشم. در وصف صف جستارنویسان همین بس که مونتنی و ویرجینیا ولف و شاهرخ مسکوب همه در جستار نویسی چیره دست بودهاند.
ویکیپدیا میگوید که جستار هم مانند رمان خیلی پیشتر از غرب در ژاپن دوره ههیان ظهور پیدا کرده است. آن را زوهیتسو میگفتهاند که به معنی به دنبال حرکت قلم رفتن است و بهترین نمونهاش کتاب بالینی سیشوناگون است که قبلا دربارهاش چیزکی گفتهام.
جستار ممکن است در ابتدا شبیه مقاله به نظر بیاید اما مطمئنا مقاله پژوهشی نیست. منظورم این است که بر داده و روش تحقیق منظم استوار نیست. بعد ممکن است خیلی شبیه عادت وبلاگنویسی زمانهمان به نظر بیاید. اما آن هم نیست. عمق و آفرینشی از نو در کارش هست که فقط با بازگویی افکار روزمره نمیخواند. در آن پیوندی بین چیزهایی برقرار میشود که در نگاه اول گسستهاند و با نگاه جستارنویس گردهم میآیند و شبکهای پیچیده را شکل میدهند.
آدورنو در جستارش به نام « جستار به مثابه فرم» میگوید:
« جستار اما اجازه نمیدهد که قلمروش تعیین شود. به جای به دست آوردن چیزی از طریق علمی یا خلق چیزی هنری، تلاش جستار بازتاب آزادی کودکانهای است که بی هیچ تردیدی از آنچه دیگران قبلا انجام دادهاند، جوانه می زند و شعله میگیرد. جستار به جای آنکه عقل را بر مثال اخلاق کاری بی مرز آفرینش از هیچ ارائه دهد، آینه ای است از آنچه دوست داشته شده و آنچه مایه بیزاری است. شانس و بازی برای جستار ضروریند. جستار از ب بسمالله شروع نمیشود. شروعش با هر آن چیزی است که میخواهد بحثش کند. چیزی را می گوید که مساله آن است و جایی از حرف میایستد که خودش را کامل احساس میکند- نه جایی که دیگر چیزی برای گفتن نمانده باشد. همین است که جستار را در رسته غرایب قرار میدهد.»
The Essay as Form by T. W. Adorno; Bob Hullot-Kentor; Frederic Will in New German Critique, No. 32 (Spring- Summer, 1984), 151-171.
فکر کنم همین نقل قول کافیست تا آدم را برای آزمودن این گونه نوشتن سر شوق بیاورد. به این دو نکته را اضافه کنید: یک، همه جستار نویسان برجسته نثر عالی و دست آزمودهای در بهره گیری از زبان داشتهاند. جستارهایشان اغلب بهترین نمونههای نثر زبان مورد استفاده آنهاست. فکر کنم همهتان بدانید که من چقدر دلم میخواهد فارسینویس خوبی بشوم. دوم اینکه به نظرم در این سبک نوشتن پتانسیل عمیقی برای روزگار ما و جامعه ما هست. روزگاری که همه را دعوت به گفتن و شرکت در گفتگو و نوشتن (ولو به اندازه یک وبلاگ) میکند اما در عین حال هلمان می دهد به سمت بیحوصلگی و شتاب زده خواندن و بیفکر نظر دادن. عمق اندیشه و آزادی و سرخوشی ژانر و تشویقش به درهمآمیختن هر آنچه قبل از ما هست به جای فشار بر نوشتن چیزی تازه زیر این آسمان، همه در راستای این است که ما را به استفاده از تکنولوژی و روح روزگارمان در جهت بحث و شکافتن عمیقتر مسائلمان وا دارد.
همه اینها را گفتم که دعوتتان کنم به پیوستن و شکل دادن حلقهای برای خواندن و یادگرفتن و تولید کردن جستار به زبان مادری در این سال جدید. پایه اید؟
Tuesday, November 22, 2011
بوی سرد و گس زمستان
در این ولایت نرگسها نه بوی خوب که اغلب بوی افتضاحی می دهند. این است که چهارسال است بهترین بوی عالم، بوی سرد و گس زمستان را تجربه نکرده بودم. این هفته که با همخانه عزیز به شنبه بازار یونیون اسکوئر رفته بودیم این نرگسها را دیدیم. به عادت قدیم اما با انتظار بوی افتضاح خم شدم و بویشان کردم. بوی ضعیف اما مشخص نرگسهای خانه را می دادند: نفس سرد و عطرآگین زمستان
دلم با بویشان رفت و دیوانه شد
Wednesday, November 16, 2011
گذشتن از آستانه
به این دروازه به ژاپنی توری می گویند. توری جهان مادی را از جهان چیزهای پاک جدا می کند. جهان چیزهای واضح و دیدنی را از چیزهایی که دیدنشان ظرافت بیشتری می طلبد و ذهنی مشتاق تر و روحی جویندهتر.
این نوشته احتمالا به درد کسی نخواهد خورد ولی همیشه به من یادآور خواهد شد که از آستانه ای گذشتهام. از دانشآموزی به محقق بودن نزدیک شده ام.
Wednesday, September 24, 2008
رسیدن به سیب بزرگ
به نام حق
امروز صبح به نیویورک به سیب بزرگ رسیدم. در اتاق روشن و دلپذیر دوستی که مهمانم کرده است، روی تختی نرم عضلات سفت شده از شدت تغییرم را دراز کرده ام و بو می کنم. درست مثل یک حیوان با اولین غریزه اش! نه هیچ بویی آشنا نیست.
امروز صبح به نیویورک به سیب بزرگ رسیدم. در اتاق روشن و دلپذیر دوستی که مهمانم کرده است، روی تختی نرم عضلات سفت شده از شدت تغییرم را دراز کرده ام و بو می کنم. درست مثل یک حیوان با اولین غریزه اش! نه هیچ بویی آشنا نیست.
Subscribe to:
Posts (Atom)
