آشپزی در سرزمین جدید درست مثل بازتوانی بعد از یک تصادف شدید است. همان طور که بعد از تصادف روی حرکاتت تسلط نداری و نمی توانی نیروی واقعی عضلاتت را تخمین بزنی با این واقعیت روبرو می شوی که مواد دیگر همان خاصیتها را ندارند. نمک شورتر از قبل است. هویج شیرینتر است. نعناع عطر ندارد. جعفری بی مزه است. آب لیمو خیلی بهتر است. گوشت دیرتر می پزد. قابلمه ها حتی قاشق ها و چنگالها آنی نیستند که باید باشند. انگار همه چیز دارد به آشپزی که با غریزه اش کار می کند خیانت می کند. اما خب بازتوانی هم هست. فقط باید صبور باشی. همه آنچه از دست رفته دوباره به دست خواهد آمد. صبور باش و باز تمرین کن. صبور باش
Sunday, November 23, 2008
Friday, November 21, 2008
زمان زمان آشفته
قبلا از خواندن داستانهایی که نویسنده مدام در آن در زمان و مکان جلو عقب می رفت لذت نمی بردم. با خودم فکر می کردم نمی توانی مثل بچه آدم قصه ات را بگویی؟ حالا شبها که در مترو نشسته ام و آنقدر خسته ام که باید به زور بیدار بمانم از ایستگاه خانه نگذریم ناگهان خودم را به تمام و کمال در زمان و مکان دیگری می یابم. در عصرگاهی در خیابان جمهوری؛ در دبیرستان در زمانی که دانش آموزش بودم. در صبح روزهای تعطیل عید در تبیان. و خدا می داند که آنجا هستم و همه چیز را می بینم و می شنوم و بو می کنم و جزییاتی را می بینم که هیچ وقت به آنها نگاه نکرده بودم. این جوری است که فهمیدم دنیا آدم ها را به دو دسته تقسیم می کند: آنها که این موضوع را تجربه می کنند و آنها که نمی کنند.
این تجربه ها باعث شده بیشتر به ارزش داستان پی ببرم. در درسهایی که می خوانم به تفکر روایی به عنوان سطحی بالا از تفکر اشاره شده. در این نوع فکر کردن ما با تعریف کردن داستانی در ذهنمان به ماهیت اطرافمان پی می بریم و مسایلمان را حل می کنیم. اگر به این موضوع دقیق تر نگاه کنید می بینید که چرا تعداد داستانهایی که زمان و مکان در آن آشفته و بی معناست؛ هر روز زیادتر می شود: این داستانی است که انسان امروز حتی در سطح ناخوآگاهش به مشغول است و سعی می کند آن را بفهمد.
این تجربه ها باعث شده بیشتر به ارزش داستان پی ببرم. در درسهایی که می خوانم به تفکر روایی به عنوان سطحی بالا از تفکر اشاره شده. در این نوع فکر کردن ما با تعریف کردن داستانی در ذهنمان به ماهیت اطرافمان پی می بریم و مسایلمان را حل می کنیم. اگر به این موضوع دقیق تر نگاه کنید می بینید که چرا تعداد داستانهایی که زمان و مکان در آن آشفته و بی معناست؛ هر روز زیادتر می شود: این داستانی است که انسان امروز حتی در سطح ناخوآگاهش به مشغول است و سعی می کند آن را بفهمد.
Sunday, November 16, 2008
lady of dreams
من تقریبا هر روز به وبلاگ موزیک باکس سر می زنم. این بار چیزی درش پیدا کردم که یک روز است مرا مشغول کرده
Lady of dreams

در واقع جدا از خود آهنگ من محو تصویری شده ام که برایش انتخاب شده. به این تصویر نگاه کنید. بانوی رویاها واقعا کیست؟ کافیست سرت را خم کنی و چشمهایت را ببندی و همه این تبلیغات دنیای بیرون را درباره زن ایده آل و زیبا فراموش کنی. زن زیبا کیفیتی روحانی است. چیزی است که در تصویری نهفته که هر کدام از ما زنان از خودمان داریم و دنیای بیرون با شقاوت سعی دارد آن را از ما بگیرد و با لباسهای مد روز و آرایش آخرین مدل بوتاکس و لاغری و هر چیز دیگری که بتواند کسب و کار را راه بیندازد و پولدار کند عوض کند. امروز به جای فکر کردن به اینکه هیکل ناجوری داری یا صورتت زشت است سایت یک موزه نقاشی را پیدا کن و نگاهی به بانوهای رویایی نقاشها بینداز. شرط می بندم خودت را جایی بین نقاشی های روبنس یا رافایل یا حتی پیکاسو پیدا می کنی.
Lady of dreams

در واقع جدا از خود آهنگ من محو تصویری شده ام که برایش انتخاب شده. به این تصویر نگاه کنید. بانوی رویاها واقعا کیست؟ کافیست سرت را خم کنی و چشمهایت را ببندی و همه این تبلیغات دنیای بیرون را درباره زن ایده آل و زیبا فراموش کنی. زن زیبا کیفیتی روحانی است. چیزی است که در تصویری نهفته که هر کدام از ما زنان از خودمان داریم و دنیای بیرون با شقاوت سعی دارد آن را از ما بگیرد و با لباسهای مد روز و آرایش آخرین مدل بوتاکس و لاغری و هر چیز دیگری که بتواند کسب و کار را راه بیندازد و پولدار کند عوض کند. امروز به جای فکر کردن به اینکه هیکل ناجوری داری یا صورتت زشت است سایت یک موزه نقاشی را پیدا کن و نگاهی به بانوهای رویایی نقاشها بینداز. شرط می بندم خودت را جایی بین نقاشی های روبنس یا رافایل یا حتی پیکاسو پیدا می کنی.
Wednesday, November 5, 2008
Saturday, November 1, 2008
پیوندهای پنهان جهان
تا وقتی در یک کشور دیگر زندگی نکرده ای نمی فهمی که زندگی در کشور خودت با تمام درد و رنج و کاستی هایش چقدر غنی و زیباست. حالا که این دورها نشستی می توانی به زندگی در مثلا آفریقا نگاه کنی و ببینی که برای آن مردم ساخته شده یا آن مردم برای آن و همه چیز به نحوه و شیوه خودش کامل و بی نظیر است. هماهنگی چیزی است که در دنیای قروقاطی و از همه چیز هر چیز ما، گم می شود. و این دقیقا همان چیزی است که زتدگی در کشور و فرهنگی که در آن به دنیا آمده ای داری. همان چیزی که در یک بعدازظهر ولرم در خانه مادربزرگت حس می کنی و دلت را تا ابد گرم می کند. پروست حق دارد: لحظه فروبردن مادلین در چایی یک لحظه ابدی است.
Saturday, October 18, 2008
همه آنها که شناخته ام
همیشه همین طورم. دلم می خواهد همه آنها را که شناخته ام در بر بگیرم. به همه بگویم چقدر برایم مهم و عزیزند. هرچند همیشه به نظر می رسد که در دنیای درونی خودم شناورم و یادم نمی آید که دنیای دیگری هم هست اما همه همه آنها که روزی شناخته ام در دنیایم جا دارند. همه روزهای خوب، همه بوها، دلتنگیها، پچ پچ ها و زمزمه ها، فریادها و نگاه ها...
یادتان هست؟ من یک روزی درس می دادم. فکر کنید تمام آن قیافه ها را یادم هست وحالت نشستن آن همه بچه و حالت اندوه و شادی شان . همه چیز در پیش چشمهایم جان دارد. حالا که قرار است تا مدتها کنار آن دریاچه عمیقی بنشینم که آبهای تاریکش در آخرین نقطه وجودم به ساحل می سایند، همه چیز و همه کس در برابرم جان دارد و با من زندگی تازه ای را شروع می کند.
دوست دارم این نوشته را به فرناز، فرزانه، نیوشا، یاسی و سارا و پگاه تقدیم کنم. هرچند فقط چند تا از هزاران هستند اما چندتا گنده ای هستند!
یادتان هست؟ من یک روزی درس می دادم. فکر کنید تمام آن قیافه ها را یادم هست وحالت نشستن آن همه بچه و حالت اندوه و شادی شان . همه چیز در پیش چشمهایم جان دارد. حالا که قرار است تا مدتها کنار آن دریاچه عمیقی بنشینم که آبهای تاریکش در آخرین نقطه وجودم به ساحل می سایند، همه چیز و همه کس در برابرم جان دارد و با من زندگی تازه ای را شروع می کند.
دوست دارم این نوشته را به فرناز، فرزانه، نیوشا، یاسی و سارا و پگاه تقدیم کنم. هرچند فقط چند تا از هزاران هستند اما چندتا گنده ای هستند!
اتاقی از آن خود
یا حق
نمی دانم دقیقا چقدر گذشته است. انگار آدم با رفتن از سرزمینی به سرزمین دیگر، علاوه بر حس جهت یابی، حس زمان را هم از دست می دهد. ساعتها خیلی سریعتر از آنچه بشود درک کرد می گذرند. از روی آفتاب نمی توانی حدس بزنی چه زمانی از روز است. رنگ آفتاب صبح شبیه آفتاب عصر تهران است. همین است که با اینکه سر صبح بیرون آمده ای، احساس می کنی دیرت شده و باید عجله کنی. عجله دایم این شهر ماهیچه هایم را فشرده کرده است. یک درد دایمی و کند توی ساقهای پایم دارم. نمی دانم دقیقا چقدر گذشته ولی الان برای خودم اتاقی دارم و به روان ویرجینیا ولف درود می فرستم.
نمی دانم دقیقا چقدر گذشته است. انگار آدم با رفتن از سرزمینی به سرزمین دیگر، علاوه بر حس جهت یابی، حس زمان را هم از دست می دهد. ساعتها خیلی سریعتر از آنچه بشود درک کرد می گذرند. از روی آفتاب نمی توانی حدس بزنی چه زمانی از روز است. رنگ آفتاب صبح شبیه آفتاب عصر تهران است. همین است که با اینکه سر صبح بیرون آمده ای، احساس می کنی دیرت شده و باید عجله کنی. عجله دایم این شهر ماهیچه هایم را فشرده کرده است. یک درد دایمی و کند توی ساقهای پایم دارم. نمی دانم دقیقا چقدر گذشته ولی الان برای خودم اتاقی دارم و به روان ویرجینیا ولف درود می فرستم.
Subscribe to:
Posts (Atom)