Tuesday, March 10, 2009

مرگ دیگران

چند وقتی است که وقتی توی مترو نشسته‌ام و به جمعیت گونه‌گون دوروبرم نگاه می‌کنم، وحشت غریبی به جانم چنگ می‌اندازد. مدتی طول کشید تا بفهمم این ترس از کجا می‌آید. این ترس تازه، ترس از مرگ است. انگار با نگاه کردن به زندگی این آدمها و کنارشان نشستن، ناگهان مرگم شکل مرگ آنها می شود.
می‌دانی به نظرم آدمها همیشه با مرگشان زندگی می‌کنند. مرگ آدم مدام دوروبرش می پلکد و همان شکلی را دارد که خود آدم می خواهد. تا وقتی در ایران زندگی می کردم، به هر دلیلی مرگم برای خودش زندگی شاد و راحتی داشت. شاید شبیه مرگ آدمهایی بود که در واگنهای متروی تهران، خسته و کوفته و گرفته این ور و آن ور می رفتند. اما اینجا مرگم یواش یواش دارد شبیه مرگ این آدمهای شاد و رنگارنگ و سرخوش می‌شود که مرگشان برخلاف خودشان خیلی وحشتناک است: یک حفره تاریک و توخالی و بی‌انتها
من از این مرگ می‌ترسم.
من از چنین مرگی خیلی خیلی می‌ترسم.

Wednesday, February 4, 2009

روزهای تنهایی

روزهایی که همه چیز دلتنگ است و آدمها دنیای دوروبرشان را طوری بازمی نمایانند که انگار جز زشتی و دشمنی چیز دیگری در آن نیست، روزهایی که گرفته و تاریکی باید بنویسی اما باید این کار را در آن در دفتر زشت دور‌افتاده انجام بدهی. آنجا که هیچ چشمی نمی‌خواند جز مال خودت. درست گفته‌اند که رختهای خیست را نباید بالای سر مردم کوچه و بازار آویزان کنی.

Saturday, January 31, 2009

اتفاق خودش نمی افتد

آخر آن اتفاق افتاد. دیگر نمی توانم بنویسم. کلمه هایی که رفیقم بودند و خوب خوب می شناختمشان از من فراری شده اند. دیگر پیدایشان نمی کنم. با آنها تصویرها هم رفته اند. همه چیزهایی که می توانستم در ذهنم ببینم پاک شده است. جایش را شاید تصویرهای این شهر بزرگ و گونه گون گرفته است و شاید کلمه هایی به زبان دور و بیگانه که هر روز با آنها کلنجار می روم. شاید هم این طور نباشد. به هر حال کلمه ها از دست رفته اند و من الان و در این ناامیدی که از دست دادن رفیق نزدیک به سر آدم می آورد، راهی برای بازیافتنشان ندارم.

Monday, January 5, 2009

در باب بزرگ شدن و باری که بر دوش داریم

یا حق
این هفته از زندگیم، سالها بزرگترم کرد. تقریبا تمامش را به فکر کردن سخت و عمیق گذراندم و پوست انداختم و صاف در چشمهای بزرگترین ترسهایم نگاه کردم.
این بهترین عاشورای زندگیم بود و اولینش که دور از همه رسمها و آه ها و اشکها گذشت.
به مرگ نگاه کردم و به پیری و جدایی و فقدان
هر کدامشان دلم را ته لرزاندند و خوابم را گرفتند و پریشانم کردند و جالب است که عمیق ترین افکار می تواند از روزمره ترین اتفاقات زندگی گلویت را بگیرد و بگوید : باید بفهمی. نمی توانی چشمهایت را ببندی و فرار کنی. من اینجا هستم و تا ابد تا روزی که تو باشی با تو خواهم ماند.
با دیدن فیلم «بنجامین باتن» تیرگی و درد پیر شدن جانم را در یک ساعت پیر کرد. این چه توانایی شگفت انگیزی است که انسان دارد که می تواند چنان همدردی کند که همان اتفاق درون روحش بیفتد؟ در یک ساعت زندگی در پیش چشمم افسرده و پژمرده و تهی شد. آرزوها خاموش شدند و بدنم ضعیف و بی توان شد. ترس از پیری و محتوم بودنش گلویم را گرفت. واقعا گرفت.
با دیدن «والکیری» محتوم بودن مرگ نبود که دیوانه ام می کرد. این بود که در یک لحظه فهمیدم کجای زندگی ایستاده ام. بچگی دود شد و رفت. ناگهان فهمیدم که تا به حال خودم را گول می زدم که هنوز بچه ام. که زندگی چیز بزرگی از من نمی خواهد و من هم چیز بزرگی از زندگی نمی خواهم. هیچ کس از بچه ها توقع هیچ کار سختی را ندارد.
بعد در تاریکی سینما فهمیدم که من بزرگ شده ام. که می توانم به جای این آدمها باشم. باید بتوانم به این درجه شهامت اخلاقی داشته باشم اما هنوز خودم را قایم کرده ام تا انتخابهای بزرگ از سرم بگذرند و فکر می کنم نجات پیدا کرده ام. اما من هم می میرم. من قرار است بمیرم و هنوز نمی دانم می خواهم این زندگی را صرف چه بکنم؟
واقعیت این است که می دانم و با این حال ترجیح می دهم فراموش کنم. فراموش کنم تا باری که بر دوش دارم را فراموش کنم.
خدایا از هدیه رنجی که فراموشی را نابود می کند، ممنونم. باشد که تا ابد نخواهم بارم را از یاد ببرم تا روزی که به آنجا برسانمش که باید.

Saturday, November 29, 2008

کی می شود که همه چیزمان را ببازیم و از ته دل بنده اربابمان شویم؟

Friday, November 28, 2008

موسیقی چیست؟

این موسیقی محبوب من است. گوشش بده. ده دقیقه طول می کشد. آنقدر که در یک صبح زود زمستانی که همه جا را مه ابری گرفته و تهران واقعا سرد است؛ از ترافیک میدان ونک رد شوی. از این ور میدان تا آن ورش و بفهمی موسیقی چیست. موسیقی یعنی

musica è
guardare più lontano
e perdersi in se stessi
la luce che rinasce
e coglierne i reflessi
su pianure azzurre si aprono
su più su i miei pensieri spaziano
ed io mi accorgo che
che tutto intorno a me, a me

musica è
la danza regolare
di tutti i tuoi respiri su di me
la festa dei tuoi occhi
appena mi sorridi
tu e il suono delle labbra tue
tu sempre di più
quell’armonia raggiunta in due
ti ascolterò perché
sei musica per me, per me

io sento ancora le voci
della strada dove son nato
mia madre quante volte mi
avrà chiamato ma era più
forte il grido di libertà
e sotto il sole che fulmina
i cortili le corse polverose
dei bambini che di giocare
non la smettono più
io sento ancora cantare
in dialetto, le ninne nanne
di pioggia sul tetto
tutto questo per me
questo dolce arpreggiare
è musica da ricordare
è dentro di me...
fa parte di me...
cammina con me... è

musica è
l’amico che ti parla
quando ti senti solo
sai che una mano puoi trovarla
è... musica è
da conservare,
da salvare insieme a te

senti
più siamo in tanti e più in alto
sale un coro in lingua universale
dice che dice che
anche del cielo han bucato
la pelle - lo senti
è l’urlo delle stelle

forse cambierà nella testa
della gente la mentalità
di chi ascolta ma non sente
prima che il silenzio
scenda su ogni cosa
quel silenzio grande
dopo l’aria esplosa
perché un mondo senza musica
non si può neanche immaginare
perché ogni cuore
anche il più piccolo
è un battito di vita
e d’amore che
musica è

بالاخره

این احساس عجیبی است. به خصوص اگر حالا در آستانه سی سالگی به آدم دست بدهد ولی من امروز بدون هیچ مقدمه ای و ناگهان دریافتم که بعد از سالها پرسه زدن و در همه چیز شناور شدن؛ زندگی جدی ام شروع شده است