Monday, April 20, 2009

گفتن، بازگفتن و گزیده گفتن

چند وقت است که شدیدا به این فکر می کنم که باید چطور گفت و چطور نوشت. وقتی وبلاگهای این آدمها را می خوانم، سوالهایم پررنگ‌تر می شوند. جز وبلاگهای رفقا که هر چیزی نوشته باشند را با علاقه می خوانم تا آن بند گسسته و رفته بین خودم و آنها و دنیا را دوباره پیدا کنم، به وبلاگهایی علاقه دارم که از موضوعی جدی و قابل گفتگو -و نه لزوما سیاست و غرغر از اوضاع زمانه - می نویسند.
اما نکته اینجاست که حتی به عنوان خواننده علاقه مند و پی‌گیر هم حوصله ام از خواندن بحثی جالب که کیلومترها اسکرول می خورد، سر می رود.
می دانم برای فهمیدن باید تعمق کرد. می دانم نمی شود حاصل ساعتها تفکر را در ۵ دقیقه به دست آورد. می دانم باید حول و حوش و بستر بحثها را روشن کرد و فهمید اما باز متنهای زیادی نیمه کاره روی دستم می مانند.
این است که این روزها فکر می کنم چطور می شود گفت و باز گفت و گزیده گفت. چطور می شود عصاره متنها را گرفت؟ چقدر تامل لازم است تا بتوانی یک مقاله جدی را به مولفه‌های فکریش بکاهی و در حالتی بهینه عرضه کنی؟
مهارت در این هنر چند سال طول خواهد کشید؟

Friday, March 20, 2009

اندر حکایت سرشاری

دیشب جام تهی ما از رفاقت، خنده، جوانی، گفتگو و به مهر در دیگری نگریستن سرشار شد.
شادی تمام وجودم را پر کرد. من لحظه لحظه بالا آمدن شور زندگی را حس می کردم تا جام وجودم پرشد و لبالب شد و سرریز شد.
حالا در کنار این آدمها که بسی عزیز می‌دارمشان فقط یک کلمه در ذهنم بازتاب می کند:
پر، سرشار، سرریز، فیاض
پر
پر
پر

Friday, March 13, 2009

La Chanson de Prevert


بعضی چیزها به بعضی دیگر بی ربط به نظر می رسند اما در درون ما به هم پیوسته اند.
کاش کسی این علم را داشت که درهم بستگی ها را ببیند و بفهمد. آن وقت شاید می توانستیم آرزوها و رویاها و تصاویر درونیمان را از گم شدن در دستهای پیر زمان نجات بدهیم. شاید می توانستیم چنان آنها را به هم گره بزنیم که با نگه داشتن یکی شان همه را به یاد بیاوریم. مثل بچگی هایمان که پاک کن و مدادمان را سوراخ می کردیم و نخی از آنها و سوراخ مدادتراش می گذراندیم تا دیگر گمشان نکنیم.


من همیشه وسایلم را در مدرسه گم می کردم. با و بی نخ
این آهنگ مرا به یاد خیابان انقلاب می اندازد و فقط خدا می داند چرا

Tuesday, March 10, 2009

مرگ دیگران

چند وقتی است که وقتی توی مترو نشسته‌ام و به جمعیت گونه‌گون دوروبرم نگاه می‌کنم، وحشت غریبی به جانم چنگ می‌اندازد. مدتی طول کشید تا بفهمم این ترس از کجا می‌آید. این ترس تازه، ترس از مرگ است. انگار با نگاه کردن به زندگی این آدمها و کنارشان نشستن، ناگهان مرگم شکل مرگ آنها می شود.
می‌دانی به نظرم آدمها همیشه با مرگشان زندگی می‌کنند. مرگ آدم مدام دوروبرش می پلکد و همان شکلی را دارد که خود آدم می خواهد. تا وقتی در ایران زندگی می کردم، به هر دلیلی مرگم برای خودش زندگی شاد و راحتی داشت. شاید شبیه مرگ آدمهایی بود که در واگنهای متروی تهران، خسته و کوفته و گرفته این ور و آن ور می رفتند. اما اینجا مرگم یواش یواش دارد شبیه مرگ این آدمهای شاد و رنگارنگ و سرخوش می‌شود که مرگشان برخلاف خودشان خیلی وحشتناک است: یک حفره تاریک و توخالی و بی‌انتها
من از این مرگ می‌ترسم.
من از چنین مرگی خیلی خیلی می‌ترسم.

Wednesday, February 4, 2009

روزهای تنهایی

روزهایی که همه چیز دلتنگ است و آدمها دنیای دوروبرشان را طوری بازمی نمایانند که انگار جز زشتی و دشمنی چیز دیگری در آن نیست، روزهایی که گرفته و تاریکی باید بنویسی اما باید این کار را در آن در دفتر زشت دور‌افتاده انجام بدهی. آنجا که هیچ چشمی نمی‌خواند جز مال خودت. درست گفته‌اند که رختهای خیست را نباید بالای سر مردم کوچه و بازار آویزان کنی.

Saturday, January 31, 2009

اتفاق خودش نمی افتد

آخر آن اتفاق افتاد. دیگر نمی توانم بنویسم. کلمه هایی که رفیقم بودند و خوب خوب می شناختمشان از من فراری شده اند. دیگر پیدایشان نمی کنم. با آنها تصویرها هم رفته اند. همه چیزهایی که می توانستم در ذهنم ببینم پاک شده است. جایش را شاید تصویرهای این شهر بزرگ و گونه گون گرفته است و شاید کلمه هایی به زبان دور و بیگانه که هر روز با آنها کلنجار می روم. شاید هم این طور نباشد. به هر حال کلمه ها از دست رفته اند و من الان و در این ناامیدی که از دست دادن رفیق نزدیک به سر آدم می آورد، راهی برای بازیافتنشان ندارم.

Monday, January 5, 2009

در باب بزرگ شدن و باری که بر دوش داریم

یا حق
این هفته از زندگیم، سالها بزرگترم کرد. تقریبا تمامش را به فکر کردن سخت و عمیق گذراندم و پوست انداختم و صاف در چشمهای بزرگترین ترسهایم نگاه کردم.
این بهترین عاشورای زندگیم بود و اولینش که دور از همه رسمها و آه ها و اشکها گذشت.
به مرگ نگاه کردم و به پیری و جدایی و فقدان
هر کدامشان دلم را ته لرزاندند و خوابم را گرفتند و پریشانم کردند و جالب است که عمیق ترین افکار می تواند از روزمره ترین اتفاقات زندگی گلویت را بگیرد و بگوید : باید بفهمی. نمی توانی چشمهایت را ببندی و فرار کنی. من اینجا هستم و تا ابد تا روزی که تو باشی با تو خواهم ماند.
با دیدن فیلم «بنجامین باتن» تیرگی و درد پیر شدن جانم را در یک ساعت پیر کرد. این چه توانایی شگفت انگیزی است که انسان دارد که می تواند چنان همدردی کند که همان اتفاق درون روحش بیفتد؟ در یک ساعت زندگی در پیش چشمم افسرده و پژمرده و تهی شد. آرزوها خاموش شدند و بدنم ضعیف و بی توان شد. ترس از پیری و محتوم بودنش گلویم را گرفت. واقعا گرفت.
با دیدن «والکیری» محتوم بودن مرگ نبود که دیوانه ام می کرد. این بود که در یک لحظه فهمیدم کجای زندگی ایستاده ام. بچگی دود شد و رفت. ناگهان فهمیدم که تا به حال خودم را گول می زدم که هنوز بچه ام. که زندگی چیز بزرگی از من نمی خواهد و من هم چیز بزرگی از زندگی نمی خواهم. هیچ کس از بچه ها توقع هیچ کار سختی را ندارد.
بعد در تاریکی سینما فهمیدم که من بزرگ شده ام. که می توانم به جای این آدمها باشم. باید بتوانم به این درجه شهامت اخلاقی داشته باشم اما هنوز خودم را قایم کرده ام تا انتخابهای بزرگ از سرم بگذرند و فکر می کنم نجات پیدا کرده ام. اما من هم می میرم. من قرار است بمیرم و هنوز نمی دانم می خواهم این زندگی را صرف چه بکنم؟
واقعیت این است که می دانم و با این حال ترجیح می دهم فراموش کنم. فراموش کنم تا باری که بر دوش دارم را فراموش کنم.
خدایا از هدیه رنجی که فراموشی را نابود می کند، ممنونم. باشد که تا ابد نخواهم بارم را از یاد ببرم تا روزی که به آنجا برسانمش که باید.