Wednesday, April 22, 2009

لحظه ای که مرا به کلی عوض کرد


این جاناتان زیمرمن است! یعنی آدمی که در یک روز نیمه بهاری و بارانی نظر من را کلا نسبت به اینکه تحقیق چیست و محقق کیست ، عوض کرد. جاناتان که در لباس دلقک مانند اساتید دانشگاه می بینیدش، مورخ است، درباره تاریخ آموزش تحقیق می کند و خیلی نوک زبانی حرف می زند آنقدر که حتی نمی تواند حرف ج را تلفظ کند.
این آدم در آن روز خاص مهمان کلاس روش تحقیق کیفی ما دانشجوهای دکترا بود. کلاس ما پر است از آدمهای خیلی باانگیزه سال اولی که هر کدامشان با هزار امید و آرزو و آرمان می خواهند دکترا بگیرند تا دنیا را یا یک چیزی در همان حدود را عوض کنند. در نتیجه همه نسبت به چیزی ، به خصوص به روش درست آموزش فلان یا بهمان چیز تعصب یا نهایتا عقیده جدی دارند و من شاهد بوده‌ام که حاضرند بر سر این عقیده ها دعوا هم بکنند. بعد جاناتان آمد. وسط کلاس نشست و گفت که باید راجع به چیزی تحقیق کنید که هنوز در موردش به یقین نرسیده‌اید. ممکن است درباره موضوعی، اشتباهی یا بی عدالتی‌ای خیلی احساسات داشته باشید و یا به هر دلیلی، تو بگو ایمان یا شهود، مطمئن باشید که چیزی درست یا غلط است. این حق شما به عنوان یک انسان است. اما همین که درباره چیزی مطمئن شدی، آن چیز از حیطه موضوعات تحقیقت خارج می شود.موضوع تحقیقت لااقل در یک جنبه باید جای تردید و تمایل به دانستن در تو باقی بگذارد تا تحقیقت معنی پیدا کند.
به نظر می رسد که این موضوع بدیهی است؟ من هم در لحظه اول همین فکر را می کردم اما بعد که به رفتار خودم برگشتم دیدم من هم تمایل دارم ثابت کنم که چیزی که فکر می کنم درست است، درست است!! حتی شاید واقعا خوشحال نشوم که ببینم مثلا فلان روش تدریس علم خیلی هم خوب نیست. گشادگی نظر و جاگذاشتن برای تردیدها خیلی جزو برنامه فکری ما نیست. هست؟

Monday, April 20, 2009

کالبد شکافی کیف نیویورکی یا کجا زندگی می کنیم


کتاب، چتر، یک وسیله پخش موسیقی! اینها چیزهایی است که به جرات می توان گفت که آدمهای توی این مترو در کیفهای بزرگشان به دوش می کشند. همین که درهای مترو باز می شود و انبوه نیویورکی‌ها وارد واگن می شوند در کیفشان را باز می کنند و کتاب یا پخش کننده موسیقی شان را در ‌می‌آورند و در آن شناور می‌شوند. ایستاده، نشسته یا شناور در مترویی که دیگر شلوغ شده... واگر صبح زود باشد خیلی ها با روزنامه - بیشتر نیویورک تایمز - واگر عصر باشد با انواع مجله‌ها مثلا نیویورکر زمان رسیدن به مقصد را کوتاه می‌کنند.
وسیله دیگر را اما وقتی می بینی که دیگر از مترو در‌آمده‌ای و آسمان نیویورک مثل بیشتر اوقات نیمه سرد سال در حال باریدن است. هر نیویورکی متشخصی در این حال چتری از کیفش در‌می‌آورد و بعد با سرعت شگفت‌انگیزی که ویژگی مردم این شهر است، به راهش ادامه می‌دهد. برای آنها هم که قاعده را به هم‌زده‌اند، کسی درست در دهانه ورودی مترو ایستاده و چتر می‌فروشد.
چرا اینها توجهم را جلب کرده؟ چون یادم می‌آید که در تهران هم هرروز در مترو به مردم نگاه می‌کردم اما نمی‌توانم چیزی را به عنوان مشخصه جمعی‌شان به یاد بیاورم. راستی تهرانی‌ها در کیفهایشان چه دارند؟ چه باعث می‌شود که نتوانم چیزی را مشخص کنم که تهران به عنوان محل و سبک زندگی به ما ، که نسبتا ملت یکدستی هستیم، داده‌است اما در این شهر غریب و چهل تکه می توانم بگویم که همه از زن و مرد در جیبشان لیپ بالمی دارند که لبهایشان را از باد خشک کننده همیشگی نجات بدهند؟
به این موضوع فکر می‌کنم و سعی می‌کنم بیشتر از نیویورک بنویسم. این شهر، بیشتر از فقط یک شهر لایق تفکر و مشاهده است.
عکس از فلیکر :jacicita
راستی یک کار جالب در فلیکر با کلمات محتویات کیف و نیویورک جستجو کنید.

گفتن، بازگفتن و گزیده گفتن

چند وقت است که شدیدا به این فکر می کنم که باید چطور گفت و چطور نوشت. وقتی وبلاگهای این آدمها را می خوانم، سوالهایم پررنگ‌تر می شوند. جز وبلاگهای رفقا که هر چیزی نوشته باشند را با علاقه می خوانم تا آن بند گسسته و رفته بین خودم و آنها و دنیا را دوباره پیدا کنم، به وبلاگهایی علاقه دارم که از موضوعی جدی و قابل گفتگو -و نه لزوما سیاست و غرغر از اوضاع زمانه - می نویسند.
اما نکته اینجاست که حتی به عنوان خواننده علاقه مند و پی‌گیر هم حوصله ام از خواندن بحثی جالب که کیلومترها اسکرول می خورد، سر می رود.
می دانم برای فهمیدن باید تعمق کرد. می دانم نمی شود حاصل ساعتها تفکر را در ۵ دقیقه به دست آورد. می دانم باید حول و حوش و بستر بحثها را روشن کرد و فهمید اما باز متنهای زیادی نیمه کاره روی دستم می مانند.
این است که این روزها فکر می کنم چطور می شود گفت و باز گفت و گزیده گفت. چطور می شود عصاره متنها را گرفت؟ چقدر تامل لازم است تا بتوانی یک مقاله جدی را به مولفه‌های فکریش بکاهی و در حالتی بهینه عرضه کنی؟
مهارت در این هنر چند سال طول خواهد کشید؟

Friday, March 20, 2009

اندر حکایت سرشاری

دیشب جام تهی ما از رفاقت، خنده، جوانی، گفتگو و به مهر در دیگری نگریستن سرشار شد.
شادی تمام وجودم را پر کرد. من لحظه لحظه بالا آمدن شور زندگی را حس می کردم تا جام وجودم پرشد و لبالب شد و سرریز شد.
حالا در کنار این آدمها که بسی عزیز می‌دارمشان فقط یک کلمه در ذهنم بازتاب می کند:
پر، سرشار، سرریز، فیاض
پر
پر
پر

Friday, March 13, 2009

La Chanson de Prevert


بعضی چیزها به بعضی دیگر بی ربط به نظر می رسند اما در درون ما به هم پیوسته اند.
کاش کسی این علم را داشت که درهم بستگی ها را ببیند و بفهمد. آن وقت شاید می توانستیم آرزوها و رویاها و تصاویر درونیمان را از گم شدن در دستهای پیر زمان نجات بدهیم. شاید می توانستیم چنان آنها را به هم گره بزنیم که با نگه داشتن یکی شان همه را به یاد بیاوریم. مثل بچگی هایمان که پاک کن و مدادمان را سوراخ می کردیم و نخی از آنها و سوراخ مدادتراش می گذراندیم تا دیگر گمشان نکنیم.


من همیشه وسایلم را در مدرسه گم می کردم. با و بی نخ
این آهنگ مرا به یاد خیابان انقلاب می اندازد و فقط خدا می داند چرا

Tuesday, March 10, 2009

مرگ دیگران

چند وقتی است که وقتی توی مترو نشسته‌ام و به جمعیت گونه‌گون دوروبرم نگاه می‌کنم، وحشت غریبی به جانم چنگ می‌اندازد. مدتی طول کشید تا بفهمم این ترس از کجا می‌آید. این ترس تازه، ترس از مرگ است. انگار با نگاه کردن به زندگی این آدمها و کنارشان نشستن، ناگهان مرگم شکل مرگ آنها می شود.
می‌دانی به نظرم آدمها همیشه با مرگشان زندگی می‌کنند. مرگ آدم مدام دوروبرش می پلکد و همان شکلی را دارد که خود آدم می خواهد. تا وقتی در ایران زندگی می کردم، به هر دلیلی مرگم برای خودش زندگی شاد و راحتی داشت. شاید شبیه مرگ آدمهایی بود که در واگنهای متروی تهران، خسته و کوفته و گرفته این ور و آن ور می رفتند. اما اینجا مرگم یواش یواش دارد شبیه مرگ این آدمهای شاد و رنگارنگ و سرخوش می‌شود که مرگشان برخلاف خودشان خیلی وحشتناک است: یک حفره تاریک و توخالی و بی‌انتها
من از این مرگ می‌ترسم.
من از چنین مرگی خیلی خیلی می‌ترسم.

Wednesday, February 4, 2009

روزهای تنهایی

روزهایی که همه چیز دلتنگ است و آدمها دنیای دوروبرشان را طوری بازمی نمایانند که انگار جز زشتی و دشمنی چیز دیگری در آن نیست، روزهایی که گرفته و تاریکی باید بنویسی اما باید این کار را در آن در دفتر زشت دور‌افتاده انجام بدهی. آنجا که هیچ چشمی نمی‌خواند جز مال خودت. درست گفته‌اند که رختهای خیست را نباید بالای سر مردم کوچه و بازار آویزان کنی.