Friday, August 13, 2010

شکر بی شکایت

هر سال اوایل ماه رمضان یا یکی دو روز قبل از آن هدیه ای به من می رسد. هدیه آن چنان به جا و به موقع است که مطمئن می شوم حتما از جانب کسی است که در کناره دریاچه روحم سکونت دارد، آن کسی که دریاچه را و من را در اتصال هم به وجود آورده است. آورده است یعنی ما را، من را و دریاچه ام را از نیستی تا به اینجا کشیده و آورده است. هدیه گاهی یک کتاب است گاهی یک آدم گاهی یک فکر گاهی یک گل اما همیشه عظیم است و تکان دهنده. همه وجودم را زیر و زبر می کند و مقصد و ماوا و یا راه جدیدی را از تاریکی به در می‌آورد تا در سال پیش رو زنده بودنم را به زندگی بدل کند. هدیه قوی است و گاهی سوزان ولی همیشه غلبه کننده و پیروز. به آنی جنگجوی درونم را به زانو در می‌آورد و شگفت اینکه لذت این رسیدن پشت به خاک بی انتهاست. هدیه بی همتاست
اینها را می نویسم تا از اینکه دوباره هدیه سالانه ام را گرفته ام شکر بگذارم

Monday, August 2, 2010

Friday, July 30, 2010

چنین آدمی شده ام... چنین حکایتی دارم

بعضی‌ها برای خوردنِ نان آمده‌اند و بعضی برای تماشایِ نان- می‌خواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند. این سخن همچون عروسی‌ست و شاهدی‌‌ست.کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند، بر وی چه مِهر نهد و بر وی چه دل بندد؟ چون لذتِ آن تاجر در فروخت است. او عنین است، کنیزک را برای فروختن می‌خرد.او را آن رجولیت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد. مُخنث را اگر شمشیرِ هندیِ خاص به دست افتد، آن را برای فروختن ستاند. یا کمانی پهلوانی به دستِ او افتد، هم برای فروختن باشد. چون او را بازویِ آن نیست که آن کمان را بکشد. و آن کمان را برای زِه می‌خواهد و او را استعداد زِه نیست:‌او عاشقِ زه است. و چون آن را بفروشد مخنث، بهای آن را به گَلگونه و وَسمه دهد. دیگر چه خواهد کردن؟ چون آن را بفروشد، بِه از آن چه خواهد خریدن؟

فیه‌مافیه

Tuesday, May 25, 2010

بی میوه بودن


همیشه از بی حاصلی، از بی میوه بودن می ترسم. نوشته های مردم را می خوانم و موج ایده ها و فکرها و چیزهایی را در ذهنم می بینم که می توانم و باید بگویم اما نمی دانم چرا نمی گویم
روزگاری دوستی به من گفت که شکوفه های این درخت اناری را که من هستم می بیند و منتظر میوه هاست... آه این درخت پوشیده از گلهای آتش‌رنگ است اما امان از بی میوه‌گی






picture from: http://www.flickr.com/photos/9912988@N02/2548954552/

Sunday, April 25, 2010

دمی

درخت با برگهای تازه ای که از سبزی به زردی درخشان می زنند، در باد تکان می خورد. در قلبم معاشقه ای شکل می گیرد. پای درخت به پشت روی صخره ای خوابیده ام. سرم را بالا می‌گیرم. برگها در دامان آبی‌ترین آسمان بهار می لرزند. حرکتشان پر از تمنا و سرشار از قصه های نهانی است. صدایی ندارند یا درخت آنقدر بلند است که صدای برگها به من، این موجود کوچک و حقیر نمی‌رسد. درخت قدیمی است. ریشه هایش در شعاعی باورنکردنی پنجه در خاک که نه، در صخره آذرین زیر پایش انداخته اند. رگه‌های درخشان بلور در تن سیاه سنگ زیر آفتاب می‌درخشند.
صدا تنها از پرنده‌ها ست. صدای چندین و چند پرنده گوناگون... چقدر گفتگو بین پرنده‌هاست و صدای جیغ شادمانه بچه ها در دوردست
معاشقه درخت با آسمان و باد معاشقه من با تو
در قلبم نجوا می کنی:وسیله ها را رها کن. علت منم
دلی که غیب نمای است و جام‌جم دارد
زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟

دمی ... دمی... دمی

Wednesday, April 7, 2010

خواندن

بعد از مدتها تنهایی طولانی و نداشتن دوست و هم صحبت، آدم توانایی خواندن آدمها را از دست می دهد. نمی تواند بفهمد یا نمی تواند به سرعت بفهمد چرا این کارهایی را می کنند، می کنند. یا نمی تواند با خودش بگوید الان این را می گوید یا این رفتار را می کند. آدم بعد از تنهایی مهارت خواندن را سریع از دست می دهد
این است که از دیدن سریالهای طولانی با شخصیتهای پیچیده و تکراری لذت می برم. بعد از تماشای ۲۰ ساعت سریال می توانی بگویی الان بلند می شود می رود یا الان فلان فکر را می کند و این طوری رفتار می کند. هوم... جانشین ضعیفی است اما از هیچی بهتر است