Tuesday, August 13, 2013

عادت خواب

عادت خواب

داستان کوتاهی از کاواباتا یوسوناری

«عشاق «شعر بالش
 زن سه چهار بار با درد تیزی از خواب بیدار شد. انگار کسی موهایش را می‌کشید. اما وقتی فهمید که دسته‌ای از موهای سیاهش دور گردن معشوقش پیچیده، با خودش لبخندی زد. صبح حتما به او خواهد گفت « حالا موهایم اینقدر بلند شده. وقتی با هم می‌خوابیم، واقعا رشد می‌کنند.»
زن به آرامی چشمهایش را بست.
« نمی‌خواهم بخوابم. اصلا چرا با اینکه عاشق همیم باید بخوابیم؟» در شبهایی که زن اجازه داشت پیش او بماند، انگار که این موضوع برایش معمایی باشد، این سوال را می‌پرسید.
« خب می‌شود گفت مردم دقیقا به این دلیل عشق‌بازی می‌کنند که مجبورند بخوابند. عشقی که هیچ‌وقت نمی‌خوابد! حتی فکرش هم ترسناک است! حتما چنین فکری از سر هیولایی بیرون آمده!»
«این راست نیست. اولها، هیچ وقت نمی‌خوابیدیم. می‌خوابیدیم؟ هیچ چیز خودخواهانه‌تر از خوابیدن نیست!»
حقیقت این بود: همین که مرد می‌خوابید،  در حالیکه ناخودآگاه اخم می‌کرد دستش را از زیر گردن او بیرون می‌کشید.او هم هر جای مرد را که بغل می‌کرد، صبح انگار زندگی از بازویش رفته‌بود. 
«خوب پس، من موهایم را دور بازویت می‌پیچم و می‌پیچم و محکم نگهت می‌دارم.»
زن آستین کیمونوی خوابش را دور بازویش پیچید و او را محکم بغل کرد. ولی باز هم خواب نیروی انگشتانش را بیرون کشید.
« باشد، پس مثل همان ضرب‌المثل قدیمی، تو را با طنابی از موی زن می‌بندم.» با گفتن این، رشته بلندی از موی پرکلاغیش رادور گردن او پیچید.
آن روز صبح ولی، او به حرفهای زن خندید.
«منظورت چیست که موهایت بلندتر شده؟ اینقدر گوریده شده که حتی شانه از میانش رد نمی‌شود!»

با گذشت زمان آنها این چیزها را فراموش کردند. این شبها زن طوری می‌خوابد که انگار فراموش کرده او اینجاست. اما اگر زن ناگهان از خواب بیدار شود، دستش همیشه او را لمس می‌کند و دست او هم همیشه زن را. حالا، که دیگر به آن فکر نمی‌کنند، این عادت خواب آنها شده‌است.

از ترجمه انگلیسی لین دانلپ

Sunday, July 28, 2013

آرزویی در نهاد ما نهاد



مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ

Tuesday, July 23, 2013

قلب آدمی دانه است


شعر ژاپنی که قلب آدمی را به عنوان دانه می‌بیند، به بی‌شمار برگ می‌شکوفد. از آنجا که برای مردم در دنیا چنین فراوانی از چیزها هست، در پاسخ به دیدن چیزها، به شنیدن چیزها ناچاریم که آنچه را حس می‌کنیم، بیان کنیم. با شنیدن آواز سسک در شکوفه‌ها و صدای قورباغه‌هایی که در آب زندگی می‌کنند، کدام موجود زنده‌ای دلش نمی‌خواهد که شعر بگوید؟
این شعر است که بدون استفاده از قدرت آسمان و زمین را حرکت می‌دهد، احساسات نازک در اشباح و شیاطین نامرئی بر‌می‌انگیزد، رابطه بین زن و مرد را لطیف می‌کند و قلبهای سخت جنگاوران را تسلی می‌دهد.
مردم می‌گویند که فرم تانکا کافی نیست چون خیلی کوتاه است. من فکر می‌کنم که دقیقا چون تانکا کوتاهست، مناسب است.... ما دایما در معرض احساسات بسیاری هستیم که از درون و بیرون ما می‌آیند. آنقدر که اندکی بعد از پدیدار شدنشان فراموششان می‌کنیم یا حتی اگر آنها را تا کوتاه زمانی به یاد بیاوریم، در تمام عمر هرگز فرصت بیان کردنشان را نمی‌یابیم چون محتوای کافی برای زنده نگه داشتن ایده ندارند... اما یک احساس، گرچه فقط لحظه‌ای بپاید، لحظه‌ای است که دیگر هرگز برنمی‌گردد. من از اینکه بگذارم این لحظه‌ها بی صدا بلغزند و بروند، سرباز می‌زنم.

کی نو تسورایوکی - شاعر ژاپنی قرن دهم
از ترجمه انگلیسی سونیا آرتزن

Thursday, May 23, 2013

رفتن از سایه

واقعیت امر اینست که دارم از این شهر می‌روم. از زیر سایه این درخت سیب به سایه محبوب می‌روم. حالت گیجی دارم و نمی‌دانم با این وبلاگی که زیر سایه درخت سیب تا ابد خواهد نشست، چه باید بکنم. شاید برای شما چندان محسوس نبوده اما همه نوشته‌های اینجا نوشته‌های این شهرند. شهر در من و با من است و من مبهوتم ازاینکه چطور می‌توانم شهری را که در آن به دنیا نیامده‌ام چنین سخت دوست بدارم. 

Wednesday, April 24, 2013

جستجویی که دست از سر ما برنمی‌دارد


 چه چیزی پایه یکپارچگی « در جستجوی در زمان از دست رفته» است؟ لااقل می‌دانیم که چه چیزهایی پایه این یگانگی نیستند: به یادآوردن، حافظه و یا حتی حافظه ناخواسته. چیزی که برای جستجو ضروری است، مادلن یا سنگفرش نیست. از سویی جستجو تنها تلاشی برای به خاطرآوردن و کاویدن خاطرات نیست: جستجو، بازجستن، را باید به معنای قوی کلمه یعنی «جستجوی حقیقت» گرفت. از طرف دیگر، زمان از دست رفته هم فقط «زمان گذشته» نیست: زمان هدر رفته، زمان حساب دررفته هم هست. در نتیجه حافظه به شکل ابزار جستجو، وسیله پژوهش ساختار زمان دخالت می‌کند و نه تازه وسیله جستن عمیق‌ترین ساختار زمان. در پروست، برج کلیسای مارتین‌ویل و جمله کوچک ونتوی که خاطره ای راسبب نمی‌شوند و گذشته‌ای را بیدار نمی‌کنند، همواره بر مادلن و سنگفرش ونیز غلبه دارند که به حافظه وابسته‌اند و به همین دلیل همچنان به «توضیحی مادی» اشاره می کنند.
                                                                               ژیل دلوز - ابتدای کتاب پروست و نشانه ها

Friday, March 22, 2013

اهل جستار

دوستان اهل جستار
لطفا روی لینک کلیک کنید و اطلاعات خودتان را به متن اضافه کنید.
ممنون