Tuesday, August 20, 2013

هایکو به سعی درسایه - ۲


چاه قدیمی،
افتاده در تاریکی‌اش
کاملیا

بوسون 
ترجمه از کتاب: 
هایکو: آنتولوژی شعر ژاپنی

Monday, August 19, 2013

به تماشای ماه

امشب نگاهم از پنجره و از لابلای برگهای گوجه‌فرنگی به بیرون افتاد. ماه کامل بود و رخشان. یادم افتاد به تسوکیمی یا سنت تماشای ماه در ژاپن. تماشای ماه جشنواره‌ایست در پاییز. مهمانی‌ای که از دوران هه‌یان تا امروز جریان دارد. مهمانها می‌نشیند، ماه را تماشا می‌کنند و گاهی شعر می‌گویند. به این ترتیب روحشان را با فراز و فرود ماه گره می‌زنند و زیبایی بی‌مانندش را که لایق هزارها سال تحسین است، می ستایند. 

ماه کامل
همه شب به پرسه‌ام وامی‌دارد
دور دریاچه کوچک


ابرهای گاه‌به‌گاه
لحظه‌ای از تماشای ماه
فراغت می‌بخشد.

هر دو هایکو از باشو و به سعی در سایه

Tuesday, August 13, 2013

عادت خواب

عادت خواب

داستان کوتاهی از کاواباتا یوسوناری

«عشاق «شعر بالش
 زن سه چهار بار با درد تیزی از خواب بیدار شد. انگار کسی موهایش را می‌کشید. اما وقتی فهمید که دسته‌ای از موهای سیاهش دور گردن معشوقش پیچیده، با خودش لبخندی زد. صبح حتما به او خواهد گفت « حالا موهایم اینقدر بلند شده. وقتی با هم می‌خوابیم، واقعا رشد می‌کنند.»
زن به آرامی چشمهایش را بست.
« نمی‌خواهم بخوابم. اصلا چرا با اینکه عاشق همیم باید بخوابیم؟» در شبهایی که زن اجازه داشت پیش او بماند، انگار که این موضوع برایش معمایی باشد، این سوال را می‌پرسید.
« خب می‌شود گفت مردم دقیقا به این دلیل عشق‌بازی می‌کنند که مجبورند بخوابند. عشقی که هیچ‌وقت نمی‌خوابد! حتی فکرش هم ترسناک است! حتما چنین فکری از سر هیولایی بیرون آمده!»
«این راست نیست. اولها، هیچ وقت نمی‌خوابیدیم. می‌خوابیدیم؟ هیچ چیز خودخواهانه‌تر از خوابیدن نیست!»
حقیقت این بود: همین که مرد می‌خوابید،  در حالیکه ناخودآگاه اخم می‌کرد دستش را از زیر گردن او بیرون می‌کشید.او هم هر جای مرد را که بغل می‌کرد، صبح انگار زندگی از بازویش رفته‌بود. 
«خوب پس، من موهایم را دور بازویت می‌پیچم و می‌پیچم و محکم نگهت می‌دارم.»
زن آستین کیمونوی خوابش را دور بازویش پیچید و او را محکم بغل کرد. ولی باز هم خواب نیروی انگشتانش را بیرون کشید.
« باشد، پس مثل همان ضرب‌المثل قدیمی، تو را با طنابی از موی زن می‌بندم.» با گفتن این، رشته بلندی از موی پرکلاغیش رادور گردن او پیچید.
آن روز صبح ولی، او به حرفهای زن خندید.
«منظورت چیست که موهایت بلندتر شده؟ اینقدر گوریده شده که حتی شانه از میانش رد نمی‌شود!»

با گذشت زمان آنها این چیزها را فراموش کردند. این شبها زن طوری می‌خوابد که انگار فراموش کرده او اینجاست. اما اگر زن ناگهان از خواب بیدار شود، دستش همیشه او را لمس می‌کند و دست او هم همیشه زن را. حالا، که دیگر به آن فکر نمی‌کنند، این عادت خواب آنها شده‌است.

از ترجمه انگلیسی لین دانلپ

Sunday, July 28, 2013

آرزویی در نهاد ما نهاد



مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ

Tuesday, July 23, 2013

قلب آدمی دانه است


شعر ژاپنی که قلب آدمی را به عنوان دانه می‌بیند، به بی‌شمار برگ می‌شکوفد. از آنجا که برای مردم در دنیا چنین فراوانی از چیزها هست، در پاسخ به دیدن چیزها، به شنیدن چیزها ناچاریم که آنچه را حس می‌کنیم، بیان کنیم. با شنیدن آواز سسک در شکوفه‌ها و صدای قورباغه‌هایی که در آب زندگی می‌کنند، کدام موجود زنده‌ای دلش نمی‌خواهد که شعر بگوید؟
این شعر است که بدون استفاده از قدرت آسمان و زمین را حرکت می‌دهد، احساسات نازک در اشباح و شیاطین نامرئی بر‌می‌انگیزد، رابطه بین زن و مرد را لطیف می‌کند و قلبهای سخت جنگاوران را تسلی می‌دهد.
مردم می‌گویند که فرم تانکا کافی نیست چون خیلی کوتاه است. من فکر می‌کنم که دقیقا چون تانکا کوتاهست، مناسب است.... ما دایما در معرض احساسات بسیاری هستیم که از درون و بیرون ما می‌آیند. آنقدر که اندکی بعد از پدیدار شدنشان فراموششان می‌کنیم یا حتی اگر آنها را تا کوتاه زمانی به یاد بیاوریم، در تمام عمر هرگز فرصت بیان کردنشان را نمی‌یابیم چون محتوای کافی برای زنده نگه داشتن ایده ندارند... اما یک احساس، گرچه فقط لحظه‌ای بپاید، لحظه‌ای است که دیگر هرگز برنمی‌گردد. من از اینکه بگذارم این لحظه‌ها بی صدا بلغزند و بروند، سرباز می‌زنم.

کی نو تسورایوکی - شاعر ژاپنی قرن دهم
از ترجمه انگلیسی سونیا آرتزن

Thursday, May 23, 2013

رفتن از سایه

واقعیت امر اینست که دارم از این شهر می‌روم. از زیر سایه این درخت سیب به سایه محبوب می‌روم. حالت گیجی دارم و نمی‌دانم با این وبلاگی که زیر سایه درخت سیب تا ابد خواهد نشست، چه باید بکنم. شاید برای شما چندان محسوس نبوده اما همه نوشته‌های اینجا نوشته‌های این شهرند. شهر در من و با من است و من مبهوتم ازاینکه چطور می‌توانم شهری را که در آن به دنیا نیامده‌ام چنین سخت دوست بدارم.