Question: It is written: “And Israel saw the great hand,” and further on it is written: “…and they believed in the Lord, and in His servant Moses.”Why is this said? The question as to whether or not one believes can only be put while one does not as yet “see.”
Answer: You are mistaken. It is only then that the true question can be put. Seeing the great hand does not mean that faith can be dispensed with. It is only after “seeing” that one realizes what the lack of faith means, and feels how very much one needs faith. The seeing of the great hand is the beginning of faith in that which one cannot “see.”
Buber, M. (2002 [1947]). Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings . London & New York: Routledge
Sunday, August 29, 2010
Friday, August 13, 2010
شکر بی شکایت
هر سال اوایل ماه رمضان یا یکی دو روز قبل از آن هدیه ای به من می رسد. هدیه آن چنان به جا و به موقع است که مطمئن می شوم حتما از جانب کسی است که در کناره دریاچه روحم سکونت دارد، آن کسی که دریاچه را و من را در اتصال هم به وجود آورده است. آورده است یعنی ما را، من را و دریاچه ام را از نیستی تا به اینجا کشیده و آورده است. هدیه گاهی یک کتاب است گاهی یک آدم گاهی یک فکر گاهی یک گل اما همیشه عظیم است و تکان دهنده. همه وجودم را زیر و زبر می کند و مقصد و ماوا و یا راه جدیدی را از تاریکی به در میآورد تا در سال پیش رو زنده بودنم را به زندگی بدل کند. هدیه قوی است و گاهی سوزان ولی همیشه غلبه کننده و پیروز. به آنی جنگجوی درونم را به زانو در میآورد و شگفت اینکه لذت این رسیدن پشت به خاک بی انتهاست. هدیه بی همتاست
اینها را می نویسم تا از اینکه دوباره هدیه سالانه ام را گرفته ام شکر بگذارم
اینها را می نویسم تا از اینکه دوباره هدیه سالانه ام را گرفته ام شکر بگذارم
Friday, July 30, 2010
چنین آدمی شده ام... چنین حکایتی دارم
بعضیها برای خوردنِ نان آمدهاند و بعضی برای تماشایِ نان- میخواهند که این سخن را بیاموزند و بفروشند. این سخن همچون عروسیست و شاهدیست.کنیزکی شاهد را که برای فروختن خرند، بر وی چه مِهر نهد و بر وی چه دل بندد؟ چون لذتِ آن تاجر در فروخت است. او عنین است، کنیزک را برای فروختن میخرد.او را آن رجولیت و مردی نیست که کنیزک را برای خود خرد. مُخنث را اگر شمشیرِ هندیِ خاص به دست افتد، آن را برای فروختن ستاند. یا کمانی پهلوانی به دستِ او افتد، هم برای فروختن باشد. چون او را بازویِ آن نیست که آن کمان را بکشد. و آن کمان را برای زِه میخواهد و او را استعداد زِه نیست:او عاشقِ زه است. و چون آن را بفروشد مخنث، بهای آن را به گَلگونه و وَسمه دهد. دیگر چه خواهد کردن؟ چون آن را بفروشد، بِه از آن چه خواهد خریدن؟
فیهمافیه
Sunday, July 11, 2010
چیزها درست همان وقت که لازمشان دارم، پیدا می شوند
“ethics of belief”
The central question in the debate is whether there are norms of some sort governing our habits of belief-formation, belief-maintenance, and belief-relinquishment. Is it ever or always morally wrong (or epistemically irrational, or imprudent) to hold a belief on insufficient evidence? Is it ever or always morally right (or epistemically rational, or prudent) to believe on the basis of sufficient evidence, or to withhold belief in the perceived absence of it? Is it ever or always obligatory to seek out all available epistemic evidence for a belief? Are there some ways of obtaining evidence that are themselves immoral or imprudent?
The central question in the debate is whether there are norms of some sort governing our habits of belief-formation, belief-maintenance, and belief-relinquishment. Is it ever or always morally wrong (or epistemically irrational, or imprudent) to hold a belief on insufficient evidence? Is it ever or always morally right (or epistemically rational, or prudent) to believe on the basis of sufficient evidence, or to withhold belief in the perceived absence of it? Is it ever or always obligatory to seek out all available epistemic evidence for a belief? Are there some ways of obtaining evidence that are themselves immoral or imprudent?
با تشکر فراوان از آقا یاسر
Tuesday, May 25, 2010
بی میوه بودن

همیشه از بی حاصلی، از بی میوه بودن می ترسم. نوشته های مردم را می خوانم و موج ایده ها و فکرها و چیزهایی را در ذهنم می بینم که می توانم و باید بگویم اما نمی دانم چرا نمی گویم
روزگاری دوستی به من گفت که شکوفه های این درخت اناری را که من هستم می بیند و منتظر میوه هاست... آه این درخت پوشیده از گلهای آتشرنگ است اما امان از بی میوهگی
روزگاری دوستی به من گفت که شکوفه های این درخت اناری را که من هستم می بیند و منتظر میوه هاست... آه این درخت پوشیده از گلهای آتشرنگ است اما امان از بی میوهگی
picture from: http://www.flickr.com/photos/9912988@N02/2548954552/
Sunday, April 25, 2010
دمی
درخت با برگهای تازه ای که از سبزی به زردی درخشان می زنند، در باد تکان می خورد. در قلبم معاشقه ای شکل می گیرد. پای درخت به پشت روی صخره ای خوابیده ام. سرم را بالا میگیرم. برگها در دامان آبیترین آسمان بهار می لرزند. حرکتشان پر از تمنا و سرشار از قصه های نهانی است. صدایی ندارند یا درخت آنقدر بلند است که صدای برگها به من، این موجود کوچک و حقیر نمیرسد. درخت قدیمی است. ریشه هایش در شعاعی باورنکردنی پنجه در خاک که نه، در صخره آذرین زیر پایش انداخته اند. رگههای درخشان بلور در تن سیاه سنگ زیر آفتاب میدرخشند.
صدا تنها از پرندهها ست. صدای چندین و چند پرنده گوناگون... چقدر گفتگو بین پرندههاست و صدای جیغ شادمانه بچه ها در دوردست
معاشقه درخت با آسمان و باد معاشقه من با تو
در قلبم نجوا می کنی:وسیله ها را رها کن. علت منم
دلی که غیب نمای است و جامجم دارد
زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
دمی ... دمی... دمی
صدا تنها از پرندهها ست. صدای چندین و چند پرنده گوناگون... چقدر گفتگو بین پرندههاست و صدای جیغ شادمانه بچه ها در دوردست
معاشقه درخت با آسمان و باد معاشقه من با تو
در قلبم نجوا می کنی:وسیله ها را رها کن. علت منم
دلی که غیب نمای است و جامجم دارد
زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
دمی ... دمی... دمی
Subscribe to:
Posts (Atom)