قلبم آشفته است. قرار نمی گیرد. یک عالمه اشک فروداده دریاچه ام را شوریده کرده اند. قلبم آشفته است. در طوفان ناآرام درونم به دنبال چیزی می گردم که آشوب را بنشاند... چیزی از جنس زیبایی. فقط زیبایی، زیبایی سرشار و بی انتها می تواند آرامم کند. به موسیقی گوش می دهم. نتها هم با آشوب من بالا و پایین می روند. در ذهنم جرقه می زنند. چیزهایی را به چیزهایی وصل می کنند. دستهایم دوست دارند با ضرباهنگ آنها روی کی بورد بچرخند. انگشتهایم دوست ندارند بنویسند. آنها در حسرت نواختنند. همیشه بوده اند. هر لحظه از آنها غافل می شوم به رقص بی معنا ولی دوست داشتنیشان بر می گردند. نوشتن این پاراگراف هی طول می کشد... قلبم آشفته است. حالا انگشتانم هم آشفته شده اند. این جهان، جهان ناآرامی است.
Wednesday, June 29, 2011
Sunday, June 5, 2011
گوش جان
هر حسی در انسان تربیت می شود چرا که آنچه می بینیم ، می بوییم، می چشیم و حتی لمس می کنیم تنها بازتابی از جهان بیرون است که به آن جهان واقع می گویند. بخش بزرگی که آن را جز به آگاهانه فکر کردن در نمی یابیم، تعبیری است که ذهن از تکانه هایی می کند که عصبها به آن می رساند. به این ترتیب آنچه به آن ذهن من می گوییم است که بوی فرنی بهارنارنج را می آفریند یا می تواند درک کند که چه هماهنگی باشکوهی در طعم برگ بو و فلفل تفت داده شده در روغن و گرد کاری و شکر سس گوجه فرنگی هست. ذهنم این مزه را می آفریند، از آن به تمامی لذت می برد، بر شگفتی و تازگیش اشک می ریزد و چیزی یاد می گیرد که در بار بعدی به تعبیرهایش یا همان آفرینشهایش بعد خواهد داد.
گوش شاید بیشتر از هر حسی در من در سالیان رشدم تربیت شده و همان طور که توانایی تحلیل و درکم بیشتر شده تواناییم در شنیدن صداها و درک نغمه های ناآشنا بیشتر شده. انگار خط مستقیمی توانایی تعبیر و تحلیل و رویارویی با پیچیدگی ها را به گوشم وصل می کند. صداهای قبلا نامفهوم حالا عمیقا معنی دارند. تجربه زندگی و جاخالی نکردن از ترس چیزهای ناشناخته و سخت حالا در قالب لذت از موسیقی هایی که قبلا برایم زیبا نبودند به من برمی گردد.
اینها همه قصه است. آنها را بنه و گوش کن!
کنسرتو پیانوی شماره دوی راخمانینوف:
گوش شاید بیشتر از هر حسی در من در سالیان رشدم تربیت شده و همان طور که توانایی تحلیل و درکم بیشتر شده تواناییم در شنیدن صداها و درک نغمه های ناآشنا بیشتر شده. انگار خط مستقیمی توانایی تعبیر و تحلیل و رویارویی با پیچیدگی ها را به گوشم وصل می کند. صداهای قبلا نامفهوم حالا عمیقا معنی دارند. تجربه زندگی و جاخالی نکردن از ترس چیزهای ناشناخته و سخت حالا در قالب لذت از موسیقی هایی که قبلا برایم زیبا نبودند به من برمی گردد.
اینها همه قصه است. آنها را بنه و گوش کن!
کنسرتو پیانوی شماره دوی راخمانینوف:
Friday, June 3, 2011
maiming people's poetry!
برای محبوب
He is my North, my South, my East and West,
My working week and my Sunday rest,
My noon, my midnight, my talk, my song;
I thought that love would last for ever: I wasn't wrong.
Wednesday, June 1, 2011
سرشار از زندگی
حالا که همه اطرافم آکنده از خبرهای مرگ، مرگهای بی هنگام، نامنصفانه، پردرد و بی چاره و عاری کننده انسان از انسانیت است، دلم می خواهد پرتر، سرشارتر، شدیدتر زندگی کنم. زندگی ای که این رنج را تاب بیاورد. زندگی ای که بسازد و از ویرانی سوزاننده این سالها، این مرگها گذر کند
Sunday, May 22, 2011
پیدا کردن چیزهای کمشده
چیزهای کوچکی هستند که عزیزشان می دارم. آنها استعداد غریبی برای گم شدن دارند. باید هر از گاهی همت کنم و صدایشان کنم تا دوباره به سویم برگردند. مثلا صدای مینو. مثلا خاطره پاک کنی که هیچ وقت نخریدمش. شادی اولین باری که یک آهنگ فرانسه را فهمیدم. بعضی کلمه ها مثلا دست سودن یا جان به بهار آغشته. مثلا تابستان پابرهنه از بستر رودخانه گذشت
امروز همت کردم لینکهایی را که دوست دارم دوباره صدا کنم. خوشحالم که بعضی هایشان هنوز می نویسند و آنهایی که نمی نویسند را نگه می دارم تا روزگار دیگری... شاید دوباره بهار شود
امروز همت کردم لینکهایی را که دوست دارم دوباره صدا کنم. خوشحالم که بعضی هایشان هنوز می نویسند و آنهایی که نمی نویسند را نگه می دارم تا روزگار دیگری... شاید دوباره بهار شود
Saturday, May 21, 2011
حلزونی بر پایه کوه فوجی

دیروز به همخانه عزیز می گفتم که سی سالگی به من یاد داده که به دنبال هیچ کاری نروم که همین الان خوشحالم نمی کند. جوانتر که بودم مطابق مثل قدیمی فرهنگمان رنج می کشیدم و فکر می کردم رنج همان گنج است. حالا آنقدر عمر کرده ام که بدانم لحظه ای که از زندگیم گذشته، دیگر گذشته گذشته گذشته... لحظه ای که خوش نبوده ام نبوده ام. آینده روشن و درخشان و بیلی که به زیر علم و دانش و هنر جهان خواهم زد، شاید به آن لحظه های آینده رنگی بدهند و شاید ندهند اما نقد عمر رفته که رفته. حرفم این نیست که چنان بی خیال زندگی کنم که انگار فردایی نیست. نه توانش را دارم نه جراتش و نه زندگی همیشه اینقدر مهربان است که بگذارد. حرفم با خودم این است که خوشبختی، آنچه در قلبم حس می کنم، آن چیز کوچک و پیش پاافتاده روزمره باید قبل از هرچیزی و با هر چیزی و در آینده هر چیزی همراهم باشد
به نظرم آنچه این را با شرایط جانفرسای زندگی و رقابت دایمی آدمها و مسوولیت اخلاقی انجام سهم فردی در میراث بشری هماهنگ می کند، همین حرف مریم است. مریم دوست بی نظیر نوجوانی من. این پست، ستایشی از مریم است و از همه ما حلزونهایی که در هایکوی بی نظیر ایسسا از کوه فوجی بالا می رویم، آرام آرام
به نظرم آنچه این را با شرایط جانفرسای زندگی و رقابت دایمی آدمها و مسوولیت اخلاقی انجام سهم فردی در میراث بشری هماهنگ می کند، همین حرف مریم است. مریم دوست بی نظیر نوجوانی من. این پست، ستایشی از مریم است و از همه ما حلزونهایی که در هایکوی بی نظیر ایسسا از کوه فوجی بالا می رویم، آرام آرام
Friday, May 20, 2011
ratatouille

دو چیز باعث می شود که اینجا پیدایم بشود و باز بنویسم
یکی اینکه امروز متوجه شدم فقط ۴.۶ درصد یا چیزی در همین حدود از آدمهایی که از صفحات ویکی پدیا بازدید می کنند، خودشان چیزی برایش می نویسند یا ویرایش می کنند. از دیروز دارم آرشیو دفترهای سپید را باز ورق می زنم. لحظه تمام شدن وبلاگ به قلبم فشار می آورد. احساس می کنم من هم یکی از آن ۹۵ درصد آدمهایی هستم که فقط غذای خوشمزه ای را به بهای رنج و ساعات عمر دیگران تهیه شده می خورند و حتی برای جمع کردن سفره هم دست بالا نمی کنند
دوم: برای اینکه این احساس را در خودتان جمع و جور کنید و به سمت مثبتی هدایت کنید باید بنویسید اما به جز نوشتن و شاید قبل از نوشتن باید چیزی بپزید. من امشب راتاتویی پختم. مائده ای است که روحهای سرگردان و بیچاره را به سوی نجات رهنمون می گردد. حتی ارواحی که یک سال است پروپوزالشان را ننوشته اند. این ارواح بخت برگشته در بوی ریحان، فلفل، کدو، بادمجان و گوجه و پیاز چیزی را می یابند که حافظ در صحبت دوست می یافت. اضافه کردن پنیر در آخر کار آنها مسافر شهرهایی نامریی می کند در کناره های دیگر جهان جای دارند. این روح لبریز حالا می تواند به نوشتن و باز هم نوشتن فکر کند
یکی اینکه امروز متوجه شدم فقط ۴.۶ درصد یا چیزی در همین حدود از آدمهایی که از صفحات ویکی پدیا بازدید می کنند، خودشان چیزی برایش می نویسند یا ویرایش می کنند. از دیروز دارم آرشیو دفترهای سپید را باز ورق می زنم. لحظه تمام شدن وبلاگ به قلبم فشار می آورد. احساس می کنم من هم یکی از آن ۹۵ درصد آدمهایی هستم که فقط غذای خوشمزه ای را به بهای رنج و ساعات عمر دیگران تهیه شده می خورند و حتی برای جمع کردن سفره هم دست بالا نمی کنند
دوم: برای اینکه این احساس را در خودتان جمع و جور کنید و به سمت مثبتی هدایت کنید باید بنویسید اما به جز نوشتن و شاید قبل از نوشتن باید چیزی بپزید. من امشب راتاتویی پختم. مائده ای است که روحهای سرگردان و بیچاره را به سوی نجات رهنمون می گردد. حتی ارواحی که یک سال است پروپوزالشان را ننوشته اند. این ارواح بخت برگشته در بوی ریحان، فلفل، کدو، بادمجان و گوجه و پیاز چیزی را می یابند که حافظ در صحبت دوست می یافت. اضافه کردن پنیر در آخر کار آنها مسافر شهرهایی نامریی می کند در کناره های دیگر جهان جای دارند. این روح لبریز حالا می تواند به نوشتن و باز هم نوشتن فکر کند
Subscribe to:
Posts (Atom)
