Friday, March 22, 2013

اهل جستار

دوستان اهل جستار
لطفا روی لینک کلیک کنید و اطلاعات خودتان را به متن اضافه کنید.
ممنون

Tuesday, March 19, 2013

دعوتی به جستن



چند وقتی است که حواسم پیش جستار است. معادلی که فکر کنم مرحوم مسکوب در برابر کلمه Essay باب کرده‌باشد. هر چه بیشتر می‌خوانم بیشتر جلب این گونه ادبی و تواناییهایش می‌شوم و دلم می‌خواهد من هم روزی توانایی این را پیدا کنم که جستارنویس باشم. در وصف صف جستارنویسان همین بس که مونتنی و ویرجینیا ولف و شاهرخ مسکوب همه در جستار نویسی چیره دست بوده‌اند. 
ویکی‌پدیا می‌گوید که جستار هم مانند رمان خیلی پیشتر از غرب در ژاپن دوره هه‌یان ظهور پیدا کرده است. آن را زوهیتسو می‌گفته‌اند که به معنی به دنبال حرکت قلم رفتن است و بهترین نمونه‌اش کتاب بالینی سی‌شوناگون است که قبلا درباره‌اش چیزکی گفته‌ام. 
جستار ممکن است در ابتدا شبیه مقاله به نظر بیاید اما مطمئنا مقاله پژوهشی نیست. منظورم این است که بر داده و روش تحقیق منظم استوار نیست. بعد ممکن است خیلی شبیه عادت وبلاگ‌نویسی زمانه‌مان به نظر بیاید. اما آن هم نیست. عمق و آفرینشی از نو در کارش هست که فقط با بازگویی افکار روزمره نمی‌خواند. در آن پیوندی بین چیزهایی برقرار می‌شود که در نگاه اول گسسته‌اند و با نگاه جستارنویس گردهم می‌آیند و شبکه‌ای پیچیده را شکل می‌دهند.

آدورنو در جستارش به نام « جستار به مثابه فرم» می‌گوید:

« جستار اما اجازه نمی‌دهد که قلمروش تعیین شود. به جای به دست آوردن چیزی از طریق علمی یا خلق چیزی هنری، تلاش جستار بازتاب آزادی کودکانه‌ای است که بی هیچ تردیدی از آنچه دیگران قبلا انجام داده‌اند، جوانه می زند و شعله می‌گیرد. جستار به جای آنکه عقل را بر مثال اخلاق کاری بی مرز آفرینش از هیچ ارائه دهد، آینه ای است از آنچه دوست داشته شده و آنچه مایه بیزاری است. شانس و بازی برای جستار ضروریند. جستار از ب بسم‌الله شروع نمی‌شود. شروعش با هر آن چیزی است که می‌خواهد بحثش کند. چیزی را می گوید که مساله آن است و جایی از حرف می‌ایستد که خودش را کامل احساس می‌کند- نه جایی که دیگر چیزی برای گفتن نمانده باشد. همین است که جستار را در رسته غرایب قرار می‌دهد.»

The Essay as Form by T. W. Adorno; Bob Hullot-Kentor; Frederic Will in New German Critique, No. 32 (Spring- Summer, 1984), 151-171.

 فکر کنم همین نقل قول کافیست تا آدم را برای آزمودن این گونه نوشتن سر شوق بیاورد. به این دو نکته را اضافه کنید: یک، همه جستار نویسان برجسته نثر عالی و دست آزموده‌ای در بهره‌ گیری از زبان داشته‌اند. جستارهایشان اغلب بهترین نمونه‌های نثر زبان مورد استفاده آنهاست. فکر کنم همه‌تان بدانید که من چقدر دلم می‌خواهد فارسی‌نویس خوبی بشوم. دوم اینکه به نظرم در این سبک نوشتن پتانسیل عمیقی برای روزگار ما و جامعه ما هست. روزگاری که همه را دعوت به گفتن و شرکت در گفتگو و نوشتن (ولو به اندازه یک وبلاگ) می‌کند اما در عین حال هلمان می دهد به سمت بی‌حوصلگی و شتاب زده خواندن و بی‌فکر نظر دادن. عمق اندیشه و آزادی و سرخوشی ژانر و تشویقش به درهم‌آمیختن هر آنچه قبل از ما هست به جای فشار بر نوشتن چیزی تازه زیر این آسمان، همه در راستای این است که ما را به استفاده از تکنولوژی و روح روزگارمان در جهت بحث و شکافتن عمیقتر مسائلمان وا دارد. 

همه اینها را گفتم که دعوتتان کنم به پیوستن و شکل دادن حلقه‌ای برای خواندن و یادگرفتن و تولید کردن جستار به زبان مادری در این سال جدید. پایه‌ اید؟

Wednesday, February 20, 2013

For the damn pleasure of it!

همیشه وقتی به چیزی فکر می‌کنم یا نیاز دارم خودش پیدا می شود:
"God, in short, is every bit as gloriously pointless as Ditchkins [Dawkins and Hitchens] tells us he is. He is a kind of perpetual critique of instrumental reason. John C. Lennox writes in God’s Undertaker that some scientists and philosophers think we should not ask after the reason for the universe because, according to them, there isn’t one. In this, however, they are unwittingly at one with theologians. If we are God’s creatures, it is in the first place because, like him, we exist (or should exist) purely for the pleasure of it."
Terry Eagleton Reason, Faith, and Revolution Reflections on the God Debate, 2009, p.10

Friday, February 8, 2013

مزه روزها، مزه کلمات

این روزها برای پایان نامه‌ام ساعتها مصاحبه را پیاده می‌کنم. کار بسیار خسته کننده‌ای است اما در آن شادی غیرمنتظره‌ای یافته‌ام. گاهی یکی از کلمات یا زنجیره از این کلمات به زبان بیگانه چیزی را در ذهنم زنده می کنند که نزدیکترین خویشاوندش خاطره روزی در تهران است. کلمه ها را تند تند می‌نویسم برای همین یاد ندارم که کدام کلمه کدام روز را بیدار کرده اما امروز صبح به روزی پاییزی، حوالی ده صبح در اتوبوسی که از حوزه امتحان نهایی‌ام رد می‌شد سفر کردم. بعد، بعدازظهری با کینوش، جلوی شیرینی دانمارکی خیابان ویلا با نور مایل به زرد دم دم غروب آمد. روزی قدم زنان در خیابان ولیعصر، عبور با تاکسی از جلوی فروشگاه های نزدیک بازار صفویه و حس نزدیک شدن به خانه، راه رفتن در مغازه صنایع دستی سر خیابان دانشگاه و فروشگاه خواروبار فروشی روبروی کوچه یاسی اینها و خیلی روزهای دیگر.
از همه بهتر اینکه بعضیهایشان واقعا فراموشم شده‌بودند و در ذهن خودآگاهم مدتها بود که دیگر به یادشان نمی‌آوردم

Saturday, February 2, 2013

دوستی درختی مقدس است

این پست را برای سارا می‌نویسم که امروز به دنیا آمده‌است. برایش می‌نویسم چون ساعتها از هم دوریم. برایش می‌نویسم چون نمی‌توانم کنارش راه بروم. 



در ژاپن درختهای پیر را محترم می‌شمارند اما وقتی عمر درخت از سالیانی گذر کرد در شمار خدایان درمی‌آید. این نوار کاغذی پیچیده به دور درخت می‌‌گوید: این درخت مقدس است. مبارک است. در سایه‌اش نشستن درمان قلب خسته است. 
من سالهاست در سایه تو نشسته‌ام. دوستی ما دوستی معمول بین آدمها نبوده. سالها سکوت بین ماست که ناشی از غفلت نیست. از سر ریشه‌های عمیقی است که با هم داریم. تو تنها کسی هستی که درباره‌اش شک نکرده‌ام که دوری دوستیمان را از بین ببرد. چنان در روحم حاضری که شبها خوابت را می‌بینم و هنوز اگر به آشوب بیفتی حست می کنم. حالا که کنار هم در خیابانها راه نمی‌رویم و با هم قهوه نمی‌خوریم، آنقدر به تو فکر می‌کنم که دردم می‌آيد. اما همیشه یادم هست که درخت دوستی ما درخت مقدسی است.

Friday, February 1, 2013

نگهبان شب



پنجگانه کتابهای سرگی لوکیاننکو درباره «دیگران» بهترین چیزی است که این روزها برای خواندن در دسترس آدمهایی مثل من است که رویاها و خیالها به زندگیشان نیرو می‌بخشند. «دیگران» موجوداتی بین انسانها هستند که توانایی‌های جادومانند دارند و بعضی از آنها متعلق به نورند و بعضی به تاریکی. تا اینجا قصه تکراری است، خیلی تکراری. اما آنچه این داستان را برایم محبوب می‌کند این است که تفاوت دو دسته خودخواسته است. در اصل هیچ تفاوتی بین آنها نیست. روشهایشان مثل هم است و گاهی اثری که بر دنیا می‌گذارند تفاوتی ندارد. قضاوت اخلاقی خوب و بد در دنیایشان کمرنگ و بی‌توان است و توی خواننده باید هر لحظه از خودت بپرسی چه کار باید کرد؟ چطور بدانیم کار درستی کرده‌ایم؟ درست چیست؟ و همه این سوالها بی معنی است چون تا آنجا که ما می‌دانیم، هدف دیگران، چه روشن و چه تاریک فقط برپا داشتن تعادل نیروست میان خودشان. همین! 
اما چیزی که مسحورم می‌کند تنها تفاوتی است که بعد از انتخاب نور یا تاریکی بین دیگران پدید می‌آید. رهروی تاریکی فقط به خودش فکر می‌کند. آزادی خودش، شادی خودش، لذت خودش و زندگی خودش.

هر چقدر بیشتر فکر می‌کنم بیشتر به این نتیجه می‌رسم که تنها چیزی که گناهی نابخشودنی و پایه همه بدیهاست، لااقل در وجود من، همین است: آن زندگی من که تنها هدفش و تنها مرکزش خودم هستم.

Wednesday, November 21, 2012

بازیافتن یک مادر مشترک

فکر می کنم که خیلی بزرگتر شده‌ام. نشانه‌اش این که می‌نشینم و داستان زندگی آدمها را از زبان خودشان یا دیگران و نه در قالب داستان می‌خوانم. حوصله، توجه و احترامی در من پدید آمده که قبلا نداشتم. این متن، تکه ای از مقدمه‌ای است که سونیا آرتزن بر ترجمه‌اش از کاگرو نیکًی (خاطرات سراب وار یا نقش برآب) نوشته است. خواندن کتاب را در مترو شروع کردم و آنقدر هیجان زده شدم که تقریبا راه خانه‌ام را گم کردم. این چند پاراگراف ابتدایی کتاب به ترجمه من است.


مقدمه: بازیافتن یک مادر مشترک
چرا که اگر زن باشیم، از طریق مادرانمان به گذشته فکر می‌کنیم.  (ویرجینیا ولف، اتاقی از آن خود)

صرفا این طور است که در جریان زندگی کردن، خوابیدن، بلند شدن، از صبح تا شب، وقتی که آن زن به جزییات داستانهای قدیمی نگاه می‌کند، که خیلی زیاد هم هستند و فقط انبوهی از فانتزی‌اند، او فکر می‌کند شاید اگر می‌توانست گزارشی از زندگی‌ای مثل مال خودش، که واقعا کسی هم نیست، بسازد، آن نوشته واقعا چیز جدیدی می‌شد و حتی می‌توانست جواب این سوال را بدهد، اگر کسی بپرسد، که زندگی زنی که با مردی عالی‌مقام ازدواج کرده چگونه است، حتی اگر رویدادهای ماهها و سالهای گذشته مبهم باشند و جاهایی که جاانداخته ام بی‌شک بسیار. (خاطرات نقش بر آب)
             

با این چند سطر حاکی از خودآگاهی چشمگیر، نگارنده این کتاب خاطرات، زنی از هزار سال پیش که او را به نام مادرمیچیتسونا (۹۳۶-؟۹۵ میلادی) می‌شناسیم، هدفش را از نوشتن درباره زندگیش اعلام می‌کند. متن او عضوی از مجموعه متون ادبی برجسته‌ای است که زنان دوره هه‌یان (۷۹۴- ۱۱۸۵میلادی) نوشته‌اند. متون این مجموعه، شامل داستان گنجی، خاطرات ایزومی شیکی بو، خاطرات موراساکی شیکی بو، کتاب بالینی سئی شوناگون و خاطرات ساراشینا، پایه نثر کلاسیک ژاپنی را بنا نهاده‌اند. این نکته که نوشته های زنان نقش چنین مهمی در پیدایش سنت ادبی ملی سرزمینی دارند، مطمئنا خلاف قاعده تاریخ ادبیات جهان است. خاطرات نقش بر آب (کاگرو نیکَی) یکی از اولین نمونه‌های این متون بنیادی نوشته شده توسط زنان است و برای همین سزاوار توجه خاص لازم برای یک اثر پیشروست. علاوه بر این نکته، اینکه این متن چقدر به مسایل نویسندگی زنان در زمینه جهان معاصر ما مربوط است، شگفت‌انگیز است.

اگر دقیق نگاه کنیم، چیزهای زیادی در عبارت آغازین خاطرات هست که توجه کسی را بر‌می‌انگیزد که به مباحث ادبی معاصر درباره ماهیت اتوبیوگرافی و احتمال وجود «صدای زنانه» در ادبیات آشناست. یکی از اولین چیزهای توجه‌برانگیز اینست که نویسنده قصد دارد زندگی خودش را به عنوان نوعی ضدرمانس ثبت کند. او به همه داستانهای قدیمی (به ژاپنی: مونوگاتاری) ارجاعمان می‌دهد که «فقط انبوهی از فانتزی هستند». عصری که این زن در آن زندگی می‌کرد امروزه به نام عصر مونوگاتاری یا عصر داستان و ادبیات «رمانس» معروف است. اغلب مونوگاتاریهای باقیمانده از آن زمانه - با داستان گنجی در صدر این فهرست- در واقع به یک نسل بعد از مادر میچیتسونا، حدود سال ۱۰۰۰ تا پایان قرن دوازدهم میلادی، تعلق دارند. با این حال با خواندن این داستانهای متاخر روشن است که بعضی از داستانهایی که مادر میچیتسونا احتمالا در نظر داشته‌است آثاری بوده‌اند که در آنها زنان و مردان عاشق هم می‌شدند و بعد به خوبی و خوشی با هم زندگی می‌کردند. در حالیکه داستان خود او چنان که در این خاطرات نقل شده می‌تواند عنوان فرعی «من با شاهزاده ازدواج کردم و بعد به خوبی و خوشی زندگی نکردیم» بگیرد. در این معنی، او درباره زندگی «واقعی» می نویسد.

نکته قابل توجه دیگر در زمینه تاریخ ادبیات جهان اینست که نویسنده اصلا زندگی خودش را قابل نوشتن پنداشته است. مسلما زندگی خصوصی یک زن، چه در دنیای داستان و چه در خودنگاره‌ها تا زمانه اخیر در هیچ جای دیگر جهان موضوع شایان توجهی در ادبیات جهان محسوب نشده‌است. به نظر نمی‌رسد احساس نیاز نویسنده به ثبت زندگیش ناشی از این تصور باشد که زندگی او خارق‌العاده بوده یا اینکه او نقش مهمی در جامعه داشته‌است. نویسنده خودش را «همسرمردی عالی‌مقام» و در عین حال «واقعا هیچ کس» توصیف می‌کند. البته این زن عضوی از حلقه کوچک اشرافیتی بوده‌است که کوچکی و محدودیت آن به هنگام خواندن این خاطرات روشن می‌شود از آنجا که تقریبا تمام افرادی که از آنها اسم می‌برد خویشاوند هم هستند. همسر او به شاخه قدرتمندی از خانواده فوجی وارا تعلق داشته و حرفه سیاسی درخشانی داشته‌است. خود او اما از طبقه حاکمان شهرستانی برخاسته‌ است که وجهه اجتماعی پایینتری داشتند. علاوه براین، همان طور که امروزه اتفاق نظر هست، او نوشتن این داستان زندگی را حوالی سال ۹۷۱، هنگامی که ازدواجش به بحران نزدیک می‌شد، شروع کرده‌است و کاملا از آینده تاریکی که پس از فسخ ازدواج در انتظارش بوده، آگاه بوده است. به قضاوت استانداردهای دنیای خود او، زندگیش زندگی‌ای پیش پاافتاده بوده‌است که همین امر اراده این زن برای ثبتش را قابل توجه تر می‌کند.

طولانی نوشتم اما جان من شما هم دلتان نمی‌خواهد بقیه ماجرا را بخوانید؟