Tuesday, May 25, 2010

بی میوه بودن


همیشه از بی حاصلی، از بی میوه بودن می ترسم. نوشته های مردم را می خوانم و موج ایده ها و فکرها و چیزهایی را در ذهنم می بینم که می توانم و باید بگویم اما نمی دانم چرا نمی گویم
روزگاری دوستی به من گفت که شکوفه های این درخت اناری را که من هستم می بیند و منتظر میوه هاست... آه این درخت پوشیده از گلهای آتش‌رنگ است اما امان از بی میوه‌گی






picture from: http://www.flickr.com/photos/9912988@N02/2548954552/

Sunday, April 25, 2010

دمی

درخت با برگهای تازه ای که از سبزی به زردی درخشان می زنند، در باد تکان می خورد. در قلبم معاشقه ای شکل می گیرد. پای درخت به پشت روی صخره ای خوابیده ام. سرم را بالا می‌گیرم. برگها در دامان آبی‌ترین آسمان بهار می لرزند. حرکتشان پر از تمنا و سرشار از قصه های نهانی است. صدایی ندارند یا درخت آنقدر بلند است که صدای برگها به من، این موجود کوچک و حقیر نمی‌رسد. درخت قدیمی است. ریشه هایش در شعاعی باورنکردنی پنجه در خاک که نه، در صخره آذرین زیر پایش انداخته اند. رگه‌های درخشان بلور در تن سیاه سنگ زیر آفتاب می‌درخشند.
صدا تنها از پرنده‌ها ست. صدای چندین و چند پرنده گوناگون... چقدر گفتگو بین پرنده‌هاست و صدای جیغ شادمانه بچه ها در دوردست
معاشقه درخت با آسمان و باد معاشقه من با تو
در قلبم نجوا می کنی:وسیله ها را رها کن. علت منم
دلی که غیب نمای است و جام‌جم دارد
زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟

دمی ... دمی... دمی

Wednesday, April 7, 2010

خواندن

بعد از مدتها تنهایی طولانی و نداشتن دوست و هم صحبت، آدم توانایی خواندن آدمها را از دست می دهد. نمی تواند بفهمد یا نمی تواند به سرعت بفهمد چرا این کارهایی را می کنند، می کنند. یا نمی تواند با خودش بگوید الان این را می گوید یا این رفتار را می کند. آدم بعد از تنهایی مهارت خواندن را سریع از دست می دهد
این است که از دیدن سریالهای طولانی با شخصیتهای پیچیده و تکراری لذت می برم. بعد از تماشای ۲۰ ساعت سریال می توانی بگویی الان بلند می شود می رود یا الان فلان فکر را می کند و این طوری رفتار می کند. هوم... جانشین ضعیفی است اما از هیچی بهتر است

Saturday, March 27, 2010

بازگشت و باز هم اولیس

مدتها از خود بی خبر بودم. در دریای دنیا دست و پا می زدم و گم می شدم. این را امروز فهمیدم. امروز که غمی ملایم و کوچک و تنها و البته بی دلیل به سراغم آمد. با آمدن غم کوچک فمهیدم که به خانه، به خودم برگشته ام. بعد از مدتها بی خبری... و فهمیدم که بیست سال که سهل است من حاضرم شصت سال صبر کنم تا دوباره به خانه ام برسم اولیس

Tuesday, March 9, 2010

crushed and created

We are crushed and created
Melted and made
Broken and built up in the very same way
What I thought I could handle
What I thought I could take
What I thought would destroy me
Leaves me stronger in its wake

این روزها این احوال من است. هر بار دست به قلم می برم که پروپوزالم را بنویسم، ترس از نادانی و حقارت ناتوانی وجودم را در هم می شکند. آن وقت باید تمام مقدسات عالم را به کمک بگیرم، دوباره به یاد بیاورم که چرا اینجا هستم و چه کار می کنم و چرا این کار سراپایم را از لذتی غریب و دیوانه وار می لرزاند. اینست که همان چیزی که در هم می شکندم دوباره مرا می آفریند. ذوبم می کند و می سازد. می شکند و پی می ریزد. این است حکایت دکترا گرفتن رفقا

Saturday, March 6, 2010

چشمه حیات منم

مگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
در این سراب فنا، چشمه حیات منم؟

اگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم

مگفتمت که به نقش جهان مشو راضی؟
که نقش بند سراپرده رضات منم؟

مگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی؟
مرو به خشک ، که دریای باصفات منم؟

مگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو؟
بیا که قوت پرواز پر و پات منم؟

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟
که آتش و تپش و گرمی هوات منم؟

مگفتمت که صفت‌های زشت بر تو نهند؟
که گم کنی که سر ِ چشمه صفات منم؟

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد، خلاق بی‌جهات منم؟

اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست
اگر خدا صفتی، دانک کدخدات منم

Wednesday, March 3, 2010

امید رستاخیز

آن آواز برآمد که یالیتَ رَبّ مُحمّدِ لم یخلق محمّداً چون جان محمّد مجردّ بود در عالم قدس و وصل حقّ تعالى میبالید، در آن دریای رحمت همچون ماهی غوطها میخورد هر چند درین عالم مقام پیغامبری و خلق را رهنمایی و عظمت و پادشاهی و شهرت و صحابه شد امّا چون باز بآن عیش اولّ بازگردد گوید که کاشکی پیغامبر نبودمی و باین عالم نیامدمی که نسبت بآن وصال مطلق آن همه بار و عذاب و رنج است این همه علمها و مجاهدها و بندگیها نسبت باستحقاق وعظمت باری همچنانست که یکی سرنهاد و خدمتی کرد ترا و رفت، اگر همه زمين را بر سر نهی در خدمت حقّ همچنان باشد که یکبار سر بر زمين نهی که استحقاق حقّ و لطف او بر وجود و خدمت تو سابقست ترا از کجا بيرون آورد، و موجود کرد و مستعدّ بندگی و خدمت گردانید، تا تو لاف بندگی او میزنی، این بندگیها و علمها همچنان باشد که صورتکها ساخته باشی از چوب و از نمد بعد از آن بحضرت عرض کنی که مرا این صورتکها خوش آمد ساختم امّا جانبخشیدن کارتست اگر جان بخشی عملهای مرا زنده کرده باشی و اگر نبخشی فرمان تراست
فیه مافیه

فرمود در بهار تعمق کنید که در آن نشانه ای از رستاخیز است. بهار دارد می آید و با آن تولد مبارکش و با آن امیدی برای رستاخیز
کاش دوباره رختمان را به دیارش، به سرکویش بکشیم که امن ترین و ساکن ترین جای دنیا بود