Thursday, October 14, 2010

تئوری و درد

I came to theory because I was hurting – the pain within me was so intense that I could not go on living. I came to theory desperate, wanting to comprehend – to grasp what was happening around and within me. Most importantly, I wanted to make the hurt go away. I saw in theory then a location for healing.

‌hooks, b. (2003). Theory as liberatory practice. In W. Kolmar & F. Bartkowski (Eds.), Feminist theory. New York: McGraw-Hill.

Monday, October 4, 2010

Le Chemin du Ciel

در جنگل راه رفتیم. ساکت بود و بوی مرگ می داد و بوی زندگی... مرگ و زندگی در هیئت برگهای مرده و جانوران ریز و جوانه های سبز و دانه های آماده برای فصل بعد به هم پیچیده بودند. رطوبت زیاد با بوی خزه مانندش همه چیز را می کشت و از هم می پاشاند و زنده می کرد و می پروراند. عظمت زندگی، بزرگیش، که خیلی بزرگ تر از زندگی محدود من و چیزهایی بود که می دیدم و می فهمیدم فشارم می داد و اشکم را سرازیر می کرد. درست مثل یک ماجرای عاطفی عمیق بود
روی جاده ای که از میان توفان مرگها و زندگیها می گذشت، این را دیدم

و بی فاصله به یاد کینوش افتادم. چه زندگی ای... چه روزهایی.... رئیس بزرگ روزهایم و زندگی هایم، هر چقدر از تو دور، همیشه رنگ و یاد تو را دارند و به یمن دوستیت همیشه راهی به آسمان

Wednesday, September 29, 2010

به دیدار پاییز

امروز با محبوب به یک مسافرت کوله ای می رویم. این چند وقت مدام کار کرده ایم و حالا حق داریم نفسی بکشیم و پایی دراز کنیم. محبوب به دیدار دوستی قدیمی می رود. من اما به دیدار پاییز . گمانم پاییز هم دوست قدیمی من باشد. پاییزی که در میامی هیچ وقت درختها را رنگین نمی کند. تا هفت شب و هفت روز اینجا باران خواهد بارید. باران دیوانه و سیل آسا
ما اما فرار کرده ایم به دامن پاییز

Friday, September 3, 2010

همه همه

این روزها شبیه اروچیمارو که می خواست همه جوتسوهای عالم را بلد باشد شده ام. توی کتابخانه بین ردیف کتابها راه می روم و آرزو می کنم که همه شان را بخوانم. حالا خواندن همه شان جز این لذت بی حد و حصری که در قلبم می جوشاند، چه فایده ای دارد، الله اعلم

Sunday, August 29, 2010

دیدن دست عظیم

Question: It is written: “And Israel saw the great hand,” and further on it is written: “…and they believed in the Lord, and in His servant Moses.”Why is this said? The question as to whether or not one believes can only be put while one does not as yet “see.”

Answer: You are mistaken. It is only then that the true question can be put. Seeing the great hand does not mean that faith can be dispensed with. It is only after “seeing” that one realizes what the lack of faith means, and feels how very much one needs faith. The seeing of the great hand is the beginning of faith in that which one cannot “see.”

Buber, M. (2002 [1947]). Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings . London & New York: Routledge

Friday, August 13, 2010

شکر بی شکایت

هر سال اوایل ماه رمضان یا یکی دو روز قبل از آن هدیه ای به من می رسد. هدیه آن چنان به جا و به موقع است که مطمئن می شوم حتما از جانب کسی است که در کناره دریاچه روحم سکونت دارد، آن کسی که دریاچه را و من را در اتصال هم به وجود آورده است. آورده است یعنی ما را، من را و دریاچه ام را از نیستی تا به اینجا کشیده و آورده است. هدیه گاهی یک کتاب است گاهی یک آدم گاهی یک فکر گاهی یک گل اما همیشه عظیم است و تکان دهنده. همه وجودم را زیر و زبر می کند و مقصد و ماوا و یا راه جدیدی را از تاریکی به در می‌آورد تا در سال پیش رو زنده بودنم را به زندگی بدل کند. هدیه قوی است و گاهی سوزان ولی همیشه غلبه کننده و پیروز. به آنی جنگجوی درونم را به زانو در می‌آورد و شگفت اینکه لذت این رسیدن پشت به خاک بی انتهاست. هدیه بی همتاست
اینها را می نویسم تا از اینکه دوباره هدیه سالانه ام را گرفته ام شکر بگذارم

Monday, August 2, 2010