Saturday, May 21, 2011

حلزونی بر پایه کوه فوجی


دیروز به همخانه عزیز می گفتم که سی سالگی به من یاد داده که به دنبال هیچ کاری نروم که همین الان خوشحالم نمی کند. جوانتر که بودم مطابق مثل قدیمی فرهنگمان رنج می کشیدم و فکر می کردم رنج همان گنج است. حالا آنقدر عمر کرده ام که بدانم لحظه ای که از زندگیم گذشته، دیگر گذشته گذشته گذشته... لحظه ای که خوش نبوده ام نبوده ام. آینده روشن و درخشان و بیلی که به زیر علم و دانش و هنر جهان خواهم زد، شاید به آن لحظه های آینده رنگی بدهند و شاید ندهند اما نقد عمر رفته که رفته. حرفم این نیست که چنان بی خیال زندگی کنم که انگار فردایی نیست. نه توانش را دارم نه جراتش و نه زندگی همیشه اینقدر مهربان است که بگذارد. حرفم با خودم این است که خوشبختی، آنچه در قلبم حس می کنم، آن چیز کوچک و پیش پاافتاده روزمره باید قبل از هرچیزی و با هر چیزی و در آینده هر چیزی همراهم باشد
به نظرم آنچه این را با شرایط جانفرسای زندگی و رقابت دایمی آدمها و مسوولیت اخلاقی انجام سهم فردی در میراث بشری هماهنگ می کند، همین حرف مریم است. مریم دوست بی نظیر نوجوانی من. این پست، ستایشی از مریم است و از همه ما حلزونهایی که در هایکوی بی نظیر ایسسا از کوه فوجی بالا می رویم، آرام آرام

Friday, May 20, 2011

ratatouille


دو چیز باعث می شود که اینجا پیدایم بشود و باز بنویسم
یکی اینکه امروز متوجه شدم فقط ۴.۶ درصد یا چیزی در همین حدود از آدمهایی که از صفحات ویکی پدیا بازدید می کنند، خودشان چیزی برایش می نویسند یا ویرایش می کنند. از دیروز دارم آرشیو دفترهای سپید را باز ورق می زنم. لحظه تمام شدن وبلاگ به قلبم فشار می آورد. احساس می کنم من هم یکی از آن ۹۵ درصد آدمهایی هستم که فقط غذای خوشمزه ای را به بهای رنج و ساعات عمر دیگران تهیه شده می خورند و حتی برای جمع کردن سفره هم دست بالا نمی کنند

دوم: برای اینکه این احساس را در خودتان جمع و جور کنید و به سمت مثبتی هدایت کنید باید بنویسید اما به جز نوشتن و شاید قبل از نوشتن باید چیزی بپزید. من امشب راتاتویی پختم. مائده ای است که روحهای سرگردان و بیچاره را به سوی نجات رهنمون می گردد. حتی ارواحی که یک سال است پروپوزالشان را ننوشته اند. این ارواح بخت برگشته در بوی ریحان، فلفل، کدو، بادمجان و گوجه و پیاز چیزی را می یابند که حافظ در صحبت دوست می یافت. اضافه کردن پنیر در آخر کار آنها مسافر شهرهایی نامریی می کند در کناره های دیگر جهان جای دارند. این روح لبریز حالا می تواند به نوشتن و باز هم نوشتن فکر کند

Sunday, April 10, 2011

جنگجوی خودمان

می خواستم بگویم جنگجو برگشته... قویتر شده و دنیا را بهتر می بیند. از زخمهایش کمتر رنج می کشد و از دوباره زخم دیدن کمتر وحشت دارد

Wednesday, March 30, 2011

addicted to curry




بعضی ها می گویند بعضی کارها مال بچگی است. از بچگی که رد شدی قباحت دارد و خجالت دارد و غیره اما برای ما بچه های دوران جنگ بچگی نیامده رفته بود. چه بچگی ای وقتی در هفت هشت سالگی در میان تاریکی و آژیر منتظر مردن در بمباران باشی؟ اینست که بنده در کمال لذت و خوشحالی در سی سالگی کارهایی را می کنم که علی الاصول باید در نوجوانی می کردم. تا اینجای ماجرا حرف جدیدی نیست. خیلی از ما همین طور هستیم. نکته جالبش برای من عمق زیاد و درک غیرمنتظره ای است که از این کار به من دست می دهد. تازگی ها معتاد خواندن مانگا شده ام.
اهل فن می دانند که جمع کثیری از مانگاها برای دختران و پسران نوجوان رمانتیک نوشته می شود. اما همان طور که یکی از نویسنده های مانگا نوشته است هدف این مانگاها در ابتدا، روایت کردن داستان بالغ شدن و رشد کردن بوده است. خواندن ماجرای اینکه چطور آدمهای بسیار متفاوت با من رویارویی با زندگی را یاد می گیرند، بی نهایت لذت بخش است. از طرف دیگر رشد سرسام آور تولید مانگا، نویسنده ها را وادار کرده تا برای جذاب و متفاوت ماندن موضوعات جدیدی را تم اصلی مانگا قرار بدهند. اینجوری است که در هر داستان آدم زندگی نویسنده ها، رقاص ها، آشپزها، معتادها، عکاسها، کارمندها و خیلی های دیگر درک می کند و کلی چیز راجع به فنون و حرفه ها متفاوت یاد می گیرد. برای من هر مانگای خوب مثل یک اتنوگرافی حسابی از زندگی ای خبر می دهد که درش به رویم بسته است. آدمهایی با فرهنگها و حتی گرایشهای جنسی نامتعارف از طریق این سرگرمی بچه گانه برایم قابل درک شده اند. احساساتی را که هرگز در خواندن رمانهای جدی ادبیات جهان سراغ نداشته ام تجربه کرده ام. شاید جادوی مانگا همین باشد. وارد شدن در قلمروی زندگی روزمره، داستانهای تکراری، آدمهای معمولی و در دسترس که بر خلاف ظاهرشان هر کدام گنجی برای کشف شدن در خود دارند و ماجراهای روزمره شان همان کلیدی است که در این کشف نفس را بر آنها باز می کند.

نمی دانم شاید رویارویی جدی با هر چیزی که بشر نوشته و ساخته است از مجله های زرد تا ادبیات روشنفکری همین نتیجه را داشته باشد. فهمیدن چیزهایی از دنیاهایی که در آنها نیستیم و از طریق درک دیگران فهمیدن خودمان! همه این قصه ها را گفتم که بگویم دارم مانگای جدیدی می خوانم درباره یک آشپز کاری و در حالیکه در کتابخانه دانشگاه نشسته ام طعم تند و شیرین و عطر خیال پرور دستورغذاهای مانگا چنان نزدیکند که می توانم در دهانم احساسشان کنم

Monday, March 28, 2011

باز هم از محبوب

دیشب دوباره بی قراری و اضطراب به جانم افتاده بود و خوابم را ربوده بود. بعد از ساعتی بیداری کشنده به طرف محبوب غلطیدم. دستم را روی شانه اش گذاشتم که آسوده در خواب عمیقی بوداما نه ... آرامش و تماس بیشترمی خواستم. یکی از دستهایش را از زیر سرش بیرون کشیدم. دستش ناخودآگاه محکم انگشتانم را گرفت. کمی بعد چشمهایش را باز کرد. پرسید حالت خوب نیست؟ بیااینجا و مرا با نیروی مردانه اش در آغوش کشید و کاملا احاطه کرد. مثل بچه ها آرام آرام تکانم می داد و می گفت آرام باش آرام با... در همین فاصله محبوب بیدارخواب کوچک من دوباره خوابش برده بود
آرام شدم. از بودن کنار موجودی که در خواب هم مرا می بیند و درک می کند و آرامش می بخشد و خوابیدم

Friday, March 25, 2011

آواز هزار

شب از نیمه گذشته
در رختخواب دراز کشیده ام و ساعتی است که به صدای بلبلها گوش می کنم. صداها آشفته و شیفته و شوریده به هم جواب می دهند و با هم یکی می شوند. هزارها کیلومتر دورتر از سرزمین گل و بلبل صدای گفتگوی مرغ سحر با گل نوخاسته در همم می ریزد و اشک را از چشمانم جاری می کند

Wednesday, March 23, 2011

چشیدن و رها کردن

به نظر می رسد که نمی توانم افکارم را آن طور که باید و شاید مرتب کنم. برای همین تصمیم گرفتم جوانه ها و جرقه هایی که در ذهنم گاه و بیگاه پدیدار می شوند اینجا بنویسم و به پرفکشنیست درونم اجازه ندهم منتظر شوند تا این کلمات کوچک و پراکنده به کمال برسند

امروز به لذتی فکر می کردم که از خواندن درباره موضوع تحقیقم و واکاوی هر چیز دیگری در اطراف آن و دنبال کردن نشانه های کمرنگ اطراف آنها و رسیدن به دنیاهای جدید و موضوعات جدید به من دست می دهد. این طعم غریب و فروکشنده آن چنان غالب و دعوت کننده است که تا ساعتی دنیای اطرافم فراموشم می شود. وقتی در کتابخانه به خودم می آیم خط لذت، امید و تغییری که در جهان و من حاصل شده است تشویقم می کند که دوباره این دنیا را ببلعم. دورتر بروم دورتر و غریب تر را تجربه کنم و اجازه بدهم چیزهایی که هرگز کنار هم نبوده اند هم آغوشی کنند اما صفحه سفید ویرایشگر و نسخه تصحیح شده ای که استادم جایی در حاشیه اش را نانوشته باقی نگذاشته می گوید رها کن... کی می خواهی تو هم چیزی بسازی که کسی را غرق کند؟ تا کی مصرف می کنی؟ کی از تو چیزی به عمل می آید؟ رها کن
سرگیجه آرام می شود. آتشی که روح را می سوزاند لهیبی می کشد و فرومی نشیند. سعی می کنم بنویسم. این قصه ای را بگویم که حاصل من است. میوه مسیر پیچ در پیچ رهنورد سرگردانی که منم.... اما ندایی هست که می گوید یک جرعه دیگر