Monday, November 23, 2009

می‌آیی و می‌روم من از هوش

رفتی و نمی‌شوی فراموش
می‌آیی و می‌روم من از هوش

سحرست کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش

پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمی‌رسد به آغوش

جور از قبلت مقام عدلست
نیش سخنت مقابل نوش

بی‌کار بود که در بهاران
گویند به عندلیب مخروش

دوش آن غم دل که می‌نهفتم
باد سحرش ببرد سرپوش

آن سیل که دوش تا کمر بود
امشب بگذشت خواهد از دوش

شهری متحدثان حسنت
الا متحیران خاموش

بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقه عارفان مدهوش

آتش که تو می‌کنی محالست
کاین دیگ فرونشیند از جوش

بلبل که به دست شاهد افتاد
یاران چمن کند فراموش

ای خواجه برو به هر چه داری
یاری بخر و به هیچ مفروش

گر توبه دهد کسی ز عشقت
از من بنیوش و پند منیوش

سعدی همه ساله پند مردم
می‌گوید و خود نمی‌کند گوش
سعدی عزیز برای محبوب عزیزتر از جان

Saturday, November 21, 2009

She is my lord

این نیایش زیبا که در نگاه اول مزمور بیست و سوم به نظر می آید، در واقع ستایشی است که بابی مک فرین بر خاطره مادرش نوشته است. به دقت به کلمه ها گوش کنید و ببینید این تغییر ساده چطور ناگهان معنای همه چیز را عوض کرده و این نتهای ساده چطور جان و دل همه مان را به سوی مادرانمان می کشد.




این زیبایی بی نظیر را مدیون رهبر گروه کر دانشگاه، جک گودوین در کوارتت آوازی فوق العاده شان هستم. خدایش مستدام بدارد.

Tuesday, November 17, 2009

برای اینکه گلی در این باغچه بروید

وقتی جوان تر بودم از دیدن صحنه هایی از فیلمها که قهرمان داستان به فکر فرو رفته بود، رنج می کشیدم. با خودم می گفتم آخر دارد چه فکری می کند؟ چطور مساله را حل می کند؟ یاد چه چیزهایی می افتد؟ چه چیزهایی را به هم ربط می دهد؟ بعد فکر می کردم ادبیات را دوست تر دارم که در آن انگار کسی توی کله آدمهاست ( یا می تواند باشد) که برایت بگوید دارد چه می شود... حالا هر چه بزرگتر می شوم بیشتر جلب آن سکوت می شوم. سکوتی که فرصت می دهد به جای قهرمان داستان چندین راه حل پیدا کنم. چیزهای متفاوت را به هم ربط بدهم. ارزیابی کنم و تعبیر کنم و نشانه ها را به کار بگیرم.
خنده دار است که این کار دارد می شود شغل تمام وقت من... فکر کردن به اینکه توی کله آدمها چه می گذرد و جالبتر از آن فهمیدن اینکه کله شان نمی تواند جدا از نشانه های بیرونی کار کند و چطور ادبیات یا سینما آزمایشگاهی است که در آن می توانیم جهان را با نشانگان متفاوتی تجربه و معنا کنیم.

Wednesday, September 2, 2009

vivere


فقط می خواستم بگویم هنوز زنده ام و تمام نیروی حیاتم در راه کاری به کار گرفته ام که دوست دارم: ساختن خانه ای که با محبوب در آن پناه بگیریم

Tuesday, August 18, 2009

گاهی چقدر از خودمان گم می شویم

ناگهان به خاطر آوردم که مدتهاست آرزویی نکرده ام. نه چون آرزویی ندارم بلکه به این خاطر که به خودم اجازه داشتنش را، پروریدنش را و بازی کردن با خیالش را نداده ام. ترسو شده ام. هیچ کس ترسوتر از کسی نیست که به خودش اجازه آرزو کردن هم نمی دهد. دیگر اجازه نمی دهم دنیا با واقعیاتش آنقدر بر من چیره بشود که نتوانم آرزو کنم.
ممنون از گیس طلا که یادم آورد آدم می تواند رویای کلبه ای را داشته باشد یا سفری یا تغییری در نهاد جهان

Sunday, August 16, 2009

شرم شادمان


خیلی وقت است ننوشته ام. به گمانم همه چیز را بهانه کرده بودم که ننویسم. مهم تر از همه اوضاع روزگار و اینکه چه کسی نوشته هایم را خواهد خواند وقتی خودم حتی حوصله نوشتنشان را ندار. خوب شرمنده ام. آدم باید از ننوشتن شرمنده باشد. آدم باید به جای هر شب فکر کردن به صدای پاهای سی سالگی که نزدیک می شود، بنویسد. بنویسد و فکر کند و کار کند و تغییر بدهد. من شرمنده ام اما این شرمندگی شادمانی است که مرا به جلو می کشد. پس دوباره از نو.... درست مثل خود خود زندگی