Tuesday, March 22, 2011

تمایل به تکرار

کوندرا می گوید
... تمامی محکومیت انسان در این جمله نهفته است. زمان بشری دایره‌وار نمی‌گذرد، بلکه به خط مستقیم پیش می‌رود. و به همین دلیل انسان نمی‌تواند خوشبخت باشد چرا که خوشبختی تمایل به تکرار است.این ایده اصلی پروست هم هست. انگار تمام زمان از دست رفته را نوشته است تا دوباره مزه مادلن در چای را تجربه کند.

من هم چنین آدمی هستم/بودم. هر بار به لحظه هایی از زندگی امروزم نگاه می کردم که سرریز از حس خوشبختی بود می دیدم چیزی از گذشته آن را از لحظات دیگر متمایز کرده است. بوی عطری فراموش شده، نوری شبیه خیابانهای محبوبم، آهنگی که روزی با دوستی تقسیمش کرده بودم، کلمه هایی نوشته بر نامه ای از رنگ‌رفته یا دستهایی شبیه دستهای مادرم
همیشه در درونم نیروی عظیمی را حس می کنم که می خواهد همه چیز را آن طور که هست نگه دارد. نگذارد که باد این لحظه ها این خنده ها این زمزمه ها را با خود ببرد. نگه دارد. نگه دارد و نگذارد تغییر کند یا لااقل آنقدر تکرارش کند که فراموش شدنی نباشد

اینها را می نویسم که بگویم چیز جدیدی در خودم یافته ام که این سال جدید را بر من مبارک می کند. فهمیدم و دریافتم و چشیدم که تغییر چطور در ذات سرشار زندگی جا دارد. چطور همه جهان گونه‌گون و بی همتا هر لحظه در آفرینش نویی است. چطور کهنه‌ها هر چند عزیز و دوست داشتنی با رسم های نو پیوند می خورند، چیزهای پراکنده به هم می رسند و یکپارچگی‌ها متلاشی می شوند و چقدر من همه اینها را دوست دارم. چقدر طالب این روندگی و بی قراریم. چقدر بزرگ شده‌ام

این همه بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت

Monday, February 7, 2011

دستش به کار نمی رود

با خود گفته روزی از آن جا می رود و درباره آنها می نویسد و یک بار هم که شده کسی درباره آنها می نویسد که از چندوچون چیزی که می نویسد آگاه است. اما هیچ وقت دست به این کار نزده، چون هرروزی که نمی نوشته، هر روزی که به تن پروری گذرانده، هرروزی که همان کسی بوده که حالش را به هم می زده، توانایی اش کاهش پیدا می کرده و اراده اش در نوشتن سست می شده، به طوری که دست آخر، دستش دیگر به کار نمی رفته


ارنست همینگوی، برفهای کلیمانجارو

Thursday, December 9, 2010

خداوندا مرگ را مهربان به سراغم بفرست

Thursday, October 28, 2010

یاد بعضی نفرات

بعضی چیزها وقتی می‌آیند هر آنچه پیش از آنها بوده را چنان دچار دگرگونی می کنند که گفتنی نیست. مثل نور که تاریکی را محو می کند. برای من یاد بعضی آدمها این طوری است. چند وقت است که آدمها در یادم مدام به رفت و آمدند. اگر عمری باشد می خواهم بعد از این هر بار یکی شان را جشن بگیرم. یکی از این نورهایی که مدام روشنم می دارد

Monday, October 25, 2010

مستی بی خماری

دیشب به دوست شدن با آدمها فکر می کردم. به رنجی که هر بار از رفتنشان می کشم. به جدایی که از تاریکی تلخ تر است... یادم به شرابی افتاد که بی خمار مست می کند. همان شراب سوره واقعه که مستی اش بی سردرد و خماری است. دلم گرفت... به حضرت دوست نجوا کردم که کی باشد دوستی بی جدایی... کی دوباره همه ما را ...همه همه ما را در جایی بی ترس جدایی جمع می آوری؟
به امید چنین وقتی خوابیدم. راستش را بگویم خیلی امیدوارم

Thursday, October 14, 2010

تئوری و درد

I came to theory because I was hurting – the pain within me was so intense that I could not go on living. I came to theory desperate, wanting to comprehend – to grasp what was happening around and within me. Most importantly, I wanted to make the hurt go away. I saw in theory then a location for healing.

‌hooks, b. (2003). Theory as liberatory practice. In W. Kolmar & F. Bartkowski (Eds.), Feminist theory. New York: McGraw-Hill.

Monday, October 4, 2010

Le Chemin du Ciel

در جنگل راه رفتیم. ساکت بود و بوی مرگ می داد و بوی زندگی... مرگ و زندگی در هیئت برگهای مرده و جانوران ریز و جوانه های سبز و دانه های آماده برای فصل بعد به هم پیچیده بودند. رطوبت زیاد با بوی خزه مانندش همه چیز را می کشت و از هم می پاشاند و زنده می کرد و می پروراند. عظمت زندگی، بزرگیش، که خیلی بزرگ تر از زندگی محدود من و چیزهایی بود که می دیدم و می فهمیدم فشارم می داد و اشکم را سرازیر می کرد. درست مثل یک ماجرای عاطفی عمیق بود
روی جاده ای که از میان توفان مرگها و زندگیها می گذشت، این را دیدم

و بی فاصله به یاد کینوش افتادم. چه زندگی ای... چه روزهایی.... رئیس بزرگ روزهایم و زندگی هایم، هر چقدر از تو دور، همیشه رنگ و یاد تو را دارند و به یمن دوستیت همیشه راهی به آسمان