Saturday, November 21, 2009

She is my lord

این نیایش زیبا که در نگاه اول مزمور بیست و سوم به نظر می آید، در واقع ستایشی است که بابی مک فرین بر خاطره مادرش نوشته است. به دقت به کلمه ها گوش کنید و ببینید این تغییر ساده چطور ناگهان معنای همه چیز را عوض کرده و این نتهای ساده چطور جان و دل همه مان را به سوی مادرانمان می کشد.




این زیبایی بی نظیر را مدیون رهبر گروه کر دانشگاه، جک گودوین در کوارتت آوازی فوق العاده شان هستم. خدایش مستدام بدارد.

Tuesday, November 17, 2009

برای اینکه گلی در این باغچه بروید

وقتی جوان تر بودم از دیدن صحنه هایی از فیلمها که قهرمان داستان به فکر فرو رفته بود، رنج می کشیدم. با خودم می گفتم آخر دارد چه فکری می کند؟ چطور مساله را حل می کند؟ یاد چه چیزهایی می افتد؟ چه چیزهایی را به هم ربط می دهد؟ بعد فکر می کردم ادبیات را دوست تر دارم که در آن انگار کسی توی کله آدمهاست ( یا می تواند باشد) که برایت بگوید دارد چه می شود... حالا هر چه بزرگتر می شوم بیشتر جلب آن سکوت می شوم. سکوتی که فرصت می دهد به جای قهرمان داستان چندین راه حل پیدا کنم. چیزهای متفاوت را به هم ربط بدهم. ارزیابی کنم و تعبیر کنم و نشانه ها را به کار بگیرم.
خنده دار است که این کار دارد می شود شغل تمام وقت من... فکر کردن به اینکه توی کله آدمها چه می گذرد و جالبتر از آن فهمیدن اینکه کله شان نمی تواند جدا از نشانه های بیرونی کار کند و چطور ادبیات یا سینما آزمایشگاهی است که در آن می توانیم جهان را با نشانگان متفاوتی تجربه و معنا کنیم.

Wednesday, September 2, 2009

vivere


فقط می خواستم بگویم هنوز زنده ام و تمام نیروی حیاتم در راه کاری به کار گرفته ام که دوست دارم: ساختن خانه ای که با محبوب در آن پناه بگیریم

Tuesday, August 18, 2009

گاهی چقدر از خودمان گم می شویم

ناگهان به خاطر آوردم که مدتهاست آرزویی نکرده ام. نه چون آرزویی ندارم بلکه به این خاطر که به خودم اجازه داشتنش را، پروریدنش را و بازی کردن با خیالش را نداده ام. ترسو شده ام. هیچ کس ترسوتر از کسی نیست که به خودش اجازه آرزو کردن هم نمی دهد. دیگر اجازه نمی دهم دنیا با واقعیاتش آنقدر بر من چیره بشود که نتوانم آرزو کنم.
ممنون از گیس طلا که یادم آورد آدم می تواند رویای کلبه ای را داشته باشد یا سفری یا تغییری در نهاد جهان

Monday, August 17, 2009

Scenius

Scenius, or Communal Genius

Scenius is like genius, only embedded in a scene rather than in genes. Brian Eno suggested the word to convey the extreme creativity that groups, places or “scenes” can occasionally generate. His actual definition is: “Scenius stands for the intelligence and the intuition of a whole cultural scene. It is the communal form of the concept of the genius.”

Individuals immersed in a productive scenius will blossom and produce their best work. When buoyed by scenius, you act like genius. Your like-minded peers, and the entire environment inspire you.

چرا این روزها مدام به این فکر می کنم؟


Sunday, August 16, 2009

شرم شادمان


خیلی وقت است ننوشته ام. به گمانم همه چیز را بهانه کرده بودم که ننویسم. مهم تر از همه اوضاع روزگار و اینکه چه کسی نوشته هایم را خواهد خواند وقتی خودم حتی حوصله نوشتنشان را ندار. خوب شرمنده ام. آدم باید از ننوشتن شرمنده باشد. آدم باید به جای هر شب فکر کردن به صدای پاهای سی سالگی که نزدیک می شود، بنویسد. بنویسد و فکر کند و کار کند و تغییر بدهد. من شرمنده ام اما این شرمندگی شادمانی است که مرا به جلو می کشد. پس دوباره از نو.... درست مثل خود خود زندگی

Friday, July 10, 2009

هزاران قیامت

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

شعر از فروغی بسطامی است اما... مال روزگار ماست انگار
 
-