Showing posts with label از خود گفتن و شنیدن. Show all posts
Showing posts with label از خود گفتن و شنیدن. Show all posts

Tuesday, March 8, 2016

در زمان‌های قدیم زنی بود…


در زمان‌های قدیم زنی بود که از وقتی به سن عقل رسیده‌بود، احساس خشم غیرقابل توضیحی می‌کردزن با خودش فکر می‌کرد چرا باید این‌طوری باشد و باورش شده‌بود که بدحالی‌اش به خاطر بدشانسی زن به دنیا آمدن است. به تدریج شروع به نوشتن این احساسات کرد و یک روز با تعجب کشف کرد که نویسنده شده‌است.
این اتفاق خیلی طبیعی رخ داد و شاید به همان راحتی‌ای بود که زنان فعال در جنبش فمینیستی شروع به بحث درباره نوشته‌های زن کردند چون زنی نویسنده آن‌ها بود. در آن زمان زن‌های سراسر دنیا، یک صدا، شروع به اعتراض نسبت به سال‌ها رفتار نامنصفانه کرده‌بودند و جنبش فمینیسم در جامعه گسترش پیدا کرده‌بود. به نظر می‌رسید که همه چیز دارد به آهستگی ،مثل جا افتادن چرخ‌دنده‌ها ، با هم جور می‌شود.
اما خود زن کنشگر اجتماعی نبود چون در ذهنش نقشه و برنامه‌ای نداشت. فقط چیزهایی را که در زندگی هر روزه‌اش تجربه کرده‌بود و باعث شده‌بود چنین احساساتی داشته‌باشد را نوشته‌بود و بعد آن‌ها را فقط به خاطر فرصتی که به دست آورده‌بود، به دیگران ارائه کرده‌بود. زن بالاخره به این باور رسیده‌بود که ماجرا این نیست که ترجیح می‌دهد به جای زندگی در سکوت، بمیرد. موضوع این است که علی‌رغم همه خطرها، زندگی در نظرش همان حرف زدن است.
وقتی زن خیلی جوان بود مثل همه و طبق رسوم زمانه‌اش ازدواج کرده‌بود. یک روز این مرد، شوهرش، به او گفته‌بود: « آیا واقعاً توقع داری بتوانی هر چه به فکرت می‌رسد بگویی؟ اگر خیال می‌کنی می‌توانی این کار را بکنی و دوام بیاوری سخت در اشتباهی
این پاسخ شوهرش انفجار خشمی در دعوایی بین آن دو نبود. پاسخی بود به فکر پیش‌پاافتاده‌ای که زن خیلی عادی ابراز کرده‌بود. لحن صحبت شوهرش هم همین‌قدر بی‌تفاوت و تقریباً آرام‌بخش بود و زن می‌توانست به راحتی کلمات او را نادیده بگیرد. اما به جایش این کلمات تا اعماق وجودش را پاره کرده‌بودند و زخمی به او زده‌بودند که تا وقتی زنده بود، اثرش روی زن می‌ماند.
تا ده‌ها سال بعد، زن این کلمات را صدها بار با شدتی عمیق به یاد می‌آورد و هر بار به خودش می‌گفتیک روزی، یک طوری از این مرد جدا می‌شوم. تا آن روز نشانش می‌دهم که من می‌توانم هر چه فکر می‌کنم را به زبان بیاورم و زنده بمانم
شوهرش در موقعیتی دیگر از زنی که بدون ازدواج فرزند آورده‌بود، انتقاد کرده‌بود که «زنک حتی نمی‌تواند شکم خودش را سیر کند
شاید این کلمات مرد بیشتر از حمله به آن زن بیچاره، برای اطمینان دادن به خودش بودند اما بی‌شرمی کلمات مرد جهان زن را مثل قوی بزرگ سفیدی که بر آسمان لکه می‌اندازد، تاریک کرد.
به هر حال زن به خاطره این کلمات به امید روز رویارویی نهایی با این مرد چسبید و بعد از آن فقط به این فکر کرد که چطور خودش را بهترین وجه بیان کند، تا توجه مردم را جلب کند و به این ترتیب زنده بماند. و به این ترتیب روزی رسید که کشف کرد با نوشتن ذره به ذره‌ی آنچه در ذهنش بود، تبدیل به یک رمان‌نویس شده‌است.
به احتمال زیاد دلیل این که جنبش فمینیستی هم در سراسر جهان پراکنده‌شده‌بود این بود که زنان دیگری هم، زنان بسیاری، در درون‌شان زخم مشابهی داشتند که چرک کرده‌بود. روزی زن به خاطر این که زن نویسنده‌ای اهل ژاپن بود به کنفرانسی در کشوری خارجی دعوت شد. کنفرانس « در زمان‌های قدیم زنی بود که...» نام داشت که در آن محققان آثار زنان از سراسر جهان دور هم جمع شده‌بودند.
زن سخنرانی‌ پراکنده‌ای کرد و در آن تصویر زنان و مردانی را زنده کرد که هزار سال پیش،در نوشته‌های زنانی مثل مادر میچیتسونا، سئی شوناگون و موراساکی شیکی بو به دقت مشاهده شده‌بودند.
همین‌طور که زن حرف می‌زد از پنجره به دو دانشجو، زن و مرد جوانی نگاه می‌کرد که به درخت بلوطی تکیه داده‌بودند و یکدیگر را نوازش می‌کردند. موهای درخشان بلوند زن جوان مانند آبشاری از جرقه‌های روشن در نور عصر اوایل بهار، می‌درخشید. مرد جوان انگشتان هر دو دستش را در طره‌های طلایی که روی شانه‌ها موج مي‌خوردند فرو کرده‌بود. پیشانی‌‌اش را به پیشانی دختر چسبانده‌بود و چیزی زمزمه می‌کرد. چشمان دختر بسته بود و در یکی از دستانش شکوفه ماگنولیایی داشت.
زن نویسنده ژاپنی با دیدن آن‌ها به یاد شعری از زمان خیلی قدیم افتاد:

اگر ببندی‌اش می‌گریزد
اگر بازش کنی، خیلی دراز است
آه این موهای تو!
آیا وقتی نمی‌بینمت هم همین‌قدر آشفته‌اند؟
مان‌یوشو، ۶۵

این شعری است که عِطر طره‌های گیسوی باز و مواج را به خاطر می‌آورد. دختر بلوند چشمانی آبی به رنگ گل‌های فراموشم مکن داشت. ناگهان رنگ چشمان دختر به آبی رنگ‌پریده تغییر کرد و بعد با فرارسیدن شب چشمان و موهای دختر چون شب سیاه شد. زن رمان‌نویسی که از ژاپن آمده‌بود با خودش فکر کرد « این زیباروی موسیاه است که آنجا ایستاده
دختر و مرد جوان دانشجویان سمیناری بودند که زن هم گاه‌گاه در آن شرکت می‌کرد.
لحن حرف زدن جوان‌های این کشور همیشه طوری بود که انگار بپرسند « خب حالا چه نتیجه‌ای مي‌خواهی بگیری؟ می‌توانی ساده و روشن برایمان توضیح بدهی؟» و بعد منتظر جواب سنجیده سخنران می‌شدند. زوج جوان هم با همان نگاه متوقع سر کلاس می‌نشستند. به ذهن زن ژاپنی رسید که « من هم چهل سال پیش همین‌طوری بودمو بعد کلمات شوهرش دوباره یادش آمد: « آیا واقعاً توقع داری بتوانی هر چه به فکرت می‌رسد بگویی؟ اگر خیال می‌کنی می‌توانی این کار را بکنی و دوام بیاوری سخت در اشتباهی
به نظر می‌رسید که چشمان جوان‌ها هم با این که ساکت بودند می‌گفتند « این‌طور که تو از شاخی به شاخی می‌پری، ما اصلاً نمی‌فهمیم چه می‌گویی
بعد یک دانشجوی مرد به حرف آمد « الان زمانه، زمانه زن‌هاست! مگر نه؟ ما چاره‌ای نداریم جز این که در برابر همه خواسته‌های زنان به موافقت سر تکان بدهیم. جنگیدن در برابر مد زمانه فایده‌ای ندارد
دانشجوی دختری با زهرخندی جواب داد « مردها دوست دارند همه چیز را مکانیزه کنند و برای همین آخرش به ضرر خودشان می‌شود. امروزه دیگر قدرت بدنی و عضلانی مورد نیاز نیست و برای همین مردها دیگر به دردی نمی‌خورند. زنان هم‌جنس‌گرا می‌توانند با باروری مصنوعی و بدون زحمت مردها بچه‌دار بشوند. دیگر زنها از مردها نمی‌ترسند مگر اینکه گانگستر یا لات باشند. زنها قبلاً از اطاعت کردن از مردها لذت می‌بردند اما این روزها دیگر چنین اتفاقی نمی‌افتد
«دیگر حیوانی برای شکار یا مزرعه‌ای برای شخم زدن نیست. مردها از این جلسه به آن جلسه می‌روند و حرف‌های احمقانه می‌زنند. آیا ما هم باید بنشینیم و به‌به و چه‌چه کنیم؟ معلوم است که نه! ببخشید اما ما دیگر نمی‌توانیم مثل قبل مردها را تروخشک کنیم. اگر این کار را بکنیم از ما سواستفاده خواهند کرد. ما نمی‌توانیم چیزهایی را که مردها به سرمان آورده‌اند، فراموش کنیم
صدای رفت و آمد مداوم ماشین‌ها از بیرون به گوش می‌رسید. صدای دور آسانسور و صدای مکانیکی دیگری هم می‌آمد. در راهرو کلماتی به زبان بیگانه، بازتاب قومی بیگانه، گه‌گاه شنیده می‌شد. از دوردست، پارس یک سگ، آواز پرنده‌ها و صدای باد می‌آمد.
«بله، زنان سرزمین زادگاه من مردان را به مدتی بیش از هزار سال انتقاد کرده‌اند و آنچه را به دو چشم خود دیده‌اند، نوشته‌اند. البته درباره زندگی زنان هم نوشته‌اند. روزگاری زنی بود که با مردی بسیار قدرت‌مند عشق ورزی کرد و با این حال وقتی عاقبت نگاهش به صورت مرد افتاد که در نظرش مثل نور از زیبایی می‌درخشید، با بی‌قیدی گفت که حتماً به خاطر تاریک شدن هوا چشمانش اشتباه می‌بیند. داستان مرگ ناگهانی و سر به نیست شدن وحشتناک جسد این زن هم برای مردمان اعصار بعدی که در پی دانستن حقیقت هستند، نوشته‌شده‌است
زن ژاپنی باز از این موضوع به آن یکی می‌پرید: « قبول کنید که نتیجه‌گیری‌ای در کار نیست. فقط در باره این چیز و آن چیز که دیده‌ای حرف می‌زنی و بعد می‌بینی دیگر زمانت در این دنیا به سر آمده‌است
ناگهان تصویر مرد جوان با انگشتان مدفون در موهای بلند دخترک در تاریکی شب ناپدید شد.
بعد از چند وقت یک روز صبح، دختر بلوند موبلند تنهایی در کلاس نشسته‌بود…
«دوست‌پسرت کجاست؟»
«بیمار شد و باید به سرزمین مادری‌اش برمی‌گشت. اما نگرانم که دیگر هرگز به این کشور برنگردد. آنجا از لحاظ سیاسی ناپایدار است و ممکن است دیگر نتواند از کشورش بیرون بیاید
دختر موهای بلند نمناک از عرقش را عقب زد و لبخندی زد « هوا گرم شده‌است. دلم می‌خواهد موهایم را ببندم اما او موهایم را باز دوست داشت...»

همه می‌گویند
ببندشان
دیگر خیلی بلند شده‌اند
اما همان‌طور که می‌بینی
آن‌ها را، این موهای م را همین‌طور
آشفته نگه خواهم‌داشت.
مان‌یوشو، ۶۵-۶۶

بدون این که بدانیم بعضی چیزها تغییر می‌کنند در حالی‌که بعضی چیزهای دیگر همان‌طور که بودند، می‌مانند.

ابا میناکو، ۱۹۹۴

Monday, August 3, 2015

صبحانه با مامانی




نمی‌دانم چرا اما همه‌اش دلم می‌خواهد درباره آن صبحانه‌ای که تنها با مامانی خوردم بنویسم. نمی‌دانم شب را کجا خوابیده‌بودم اما پیش مامانی بودم. صبحانه را توی تراس خوردیم. فقط من و مامانی بودیم. صبح خنکی بود. مامانی نون تافتون و خامه گاوی و چایی آورد. خامه گاوی را هم زد. کاش هیچ وقت طرح سبز و آبی رویشان را عوض نکنند. نصف استکانش را شکر ریخت. نسیم خوبی می‌آمد. صبحانه خیلی خوشمزه بود. سنگ‌های تراس خنک بودند. مورچه‌ها آن اطراف راه می‌رفتند. از نان‌ها ذرات ریزی به دست آدم می‌ماند. خامه پیچش‌های سفید خوش طعمی بود. مامان و بابا نبودند و من مهم‌ترین و خوش‌ترین آدم دنیا بودم. کاش طرح روی خامه‌ها را هیچ وقت عوض نکنند. 

Friday, March 20, 2015

فنجان خالی

امروز با سردرد بیدار شدم. خانه هم‌چنان کثیف و به‌هم ریخته است. دیشب هم خواب دیدم ساحره‌ای هستم که بر هیمه آتش می‌سوزانندش. همیشه قبل از عید یا هر رویداد دیگری بر تقویم همین حال را دارم. بی‌حوصله و خب که چی و عصبانی و ناراضی...
یک فنجان قهوه دم کردم. بوی عالی‌اش ذهنم را کم‌کم بیدار کرد. وقتی فنجان خالی را روی میزی گذاشتم که برای تمیزکردن خالی کرده‌بودم، ناگهان روزم عوض شد. بهترین کار پیش از نو شدن روزگار، پیش از رسیدن بهار چیست به جز مردن و خالی شدن؟ بهترین کار همین است! فنجانت را خالی کن. خودت را خالی کن و منتظر باش زندگی از سر نو سرشارت کند!

Thursday, February 26, 2015

نام ناپذیر

این پست برای سارا نوشته‌شده‌است:

دیشب در نور چراغ شب‌خوانی، به کلمه‌ای برخوردم که عاشقم کرد: ineffable
دیکشنری می‌گوید که معنایش چیزی است که عظیم‌تر و عالی‌تر از آن است که با کلمه‌ها توصیف شود. یا آن‌چه نباید به زبان بیاید مانند نام یهوه. 
خود این کلمه مرا از حس نام‌ناپذیری پر می‌کند. در آن کلمه fable را می‌بینم که به معنای افسانه یا پری‌خوانی است. با دیدن کلمه و پر شدن از حسی که با خودش می‌آورد، اولین چیزی که به یاد می‌آورم این است که باید این کلمه را به تو نشان بدهم. این کلمه‌ای است بین من و تو. این کلمه‌ای است که سالیان دراز داستان بین ما را به تصویر می‌آورد که برای من مثل داستان پریان است. راست است که ما آدم‌ها با قصه‌هایی که از خود و برای خود می‌گوییم وجود می‌یابیم. این کلمه‌ای است که زندگی‌مان را پس از این با آن خواهیم نوشت.

Friday, February 20, 2015

گره


پیوند:

  •  در افسانه‌های ژاپنی نخ قرمز رنگی هست که سرنوشت دو آدم را به هم گره می‌زند. دو آدمی که نخ قرمز دور انگشت کوچک آن‌ها را به هم پیوسته است، حتما همدیگر را ملاقات می‌کنند و نقشی در زندگی هم بازی می‌کنند. این نخ جادویی ممکن است کش بیاید یا پیچ و تاب بخورد اما هرگز پاره نمی‌شود.
  •  موسوبو به ژاپنی معنای گره و پیوند را می‌دهد. وقتی با کسی ازدواج می‌کنی به او گره می‌خوری. روی هدیه‌هایی که به دیگران می‌دهی را بندهایی تزیین می‌کنند که به شکل‌های زیبایی گره خورده‌اند. در واقع با این گره‌ها آرزو می‌کنی با آن که هدیه را می‌گیرد گره بخوری. در سرزمینی که مردم اغلب در چشم هم نگاه نمی‌کنند، گره خوردن نگاه‌ها نشانه قوی‌ای است بر میل به پیوندی عمیق‌تر.
  •  رمان سال پیش موراکامی هاروکی برای من اثری است درباره گره. تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش را یک نفس در هواپیمایی که از سویی به سوی دیگر جهان می‌رفت خواندم و احساس کردم این داستان را بسیار شنیده‌ام. وقتی در کرانه دیگر جهان از خواب بیدار شدم یادم آمد که پی‌رنگ این داستان در همه مانگاهای نوجوانانه یافت می‌شود. داستان جمعی از دوستان که کشش جنسی ، رویاهای نوجوانی و کشمش برای عضوی از جماعت بودن آن‌ها را به هم دور و نزدیک می‌کند. البته ماجرای فاجعه‌بار داستان موراکامی دراغلب مانگاهای غایب است اما تراژدی همیشه و به شکلی حضور دارد. تراژدی پاره شدن پیوند است. در واقع خوب یادم می‌آید که تازه که مانگاخوان شده‌بودم از کشش و وسواس غریب شخصیت‌ها به بستگی و وابستگی به کسی که یک بار نگاه‌شان کرده‌بود یا لبخندی زده‌بود، تعجب می‌کردم. بعدها فهمیدم پیوند، این گره حتی کوچک بین انسان‌ها چقدر در روح ژاپنی بزرگ و عظیم است. درست همان‌قدر که افتادن توتی در آب یا پریدن پروانه‌ای از سر شاخه‌ای در شعر ژاپنی بزرگ داشته‌شده به نظرم بسیاری از داستان‌های ژاپنی در بزرگ‌داشت گره و پیوند بین انسان‌ها و جهان هستند.

پارگی:

  •  کاگویاهیمه در بین افسانه‌های ژاپنی هیچ وقت برایم خیلی جالب نبود. داستان دخترکی که مردی با بریدن بامبو در ساقه بامبو می‌یابد و او را که بی‌نظیر و استثنایی است بزرگ می‌کند و چون شاهزاده‌ای برای زندگی اشرافی تربیت می‌کند. کاگویاهیمه اما هیچ‌وقت جفت مناسبی پیدا نمی‌کند و عاقبت به ماه، زادگاه واقعی‌اش برمی‌گردد. آمدن‌اش به زمین تنبیهی برای اوست که زهر پیوستن و گسستن پیوند را به جزای گناه‌اش حس کند. باید بگویم بزرگ شدن و دیدن انیمیشن جدید جیبلی نظرم درباره این قصه را به کلی تغییر داده‌است. تلاش یکی شدن با دیگران و لذت بردن از زندگی روزانه و کنار آمدن با موضوع فردیت و مرگ که همه پیوندها را پاره می‌کند و در عین حال همیشه شکست خوردن در این تلاش به دل‌ام بسیار نزدیک است.
  • من همیشه به روزهای اول تحصیل در مدرسه‌های مهم عمرم نرسیده‌ام. روزهای اول که روزهای ارینتیشن یا جهت گیری به سمت محل جدید تحصیل هستند: روزهایی که یاد می‌گیری دست‌شویی‌ها کجا هستند و سیستم رفت و آمد و یا سازمان‌دهی تحصیلی چطور است. روزهایی که اولین دوست‌ها را پیدا می‌کنی. تا مدت‌ها حتی گاهی سال‌ها، خودم را در این مدرسه‌های شکل دهنده زندگی‌ام غریبه حس کردم. بعدها مجبور شدم در دانشگاه محل تحصیل محبوب سر خودم را گرم کنم. این‌جا دیگر کاملا غریبه‌ام. از ماه آمده‌ام. در بین مردم خزیده‌ام و شکل آن‌ها را گرفته‌ام اما در دل‌ام می‌دانم به اینجا تعلق و بر اینجا حقی ندارم.
  •  روابط اجتماعی زندگی‌ام پس از مهاجرت و در خلال سال‌های تحصیل کم و کم‌تر شد. مثل حیوانی که دوباره به خوی وحشی و نارام خودش برمی‌گردد فکر می‌کنم، با وحشت فکر می‌کنم، که به زودی لذت زندگی با آدم‌ها را فراموش خواهم کرد. تنهایی به دورم چنبره می‌زند و تک‌افتادگی کاگویاهیمه بر سرم خراب می‌شود. بعد یادم می‌آید که من از این همه هم‌نشینی با داستان‌های ژاپنی چیز خوبی آموخته‌ام: حتی یک گره، یک بند ناپایدار هم می‌تواند آدمی را نجات بدهد. شاید آدم به همه پیوندهای دنیا محتاج نیست. شاید باید سر آن یکی دو رشته پیوندش به دنیا را به دل‌اش گره بزند و از طوفان زندگی بگذرد. 

Thursday, February 5, 2015

پیکان آتش


«روح در طلب و میل حل می‌شود و با این‌حال نمی‌داند چه بخواهد چرا که به روشنی می‌اندیشد که خدایش با اوست. 
ازمن می‌پرسی: اگر این را می‌داند چه را طلب می‌کند؟ یا از چه رنج می‌کشد؟ چه چیز بهتری می‌خواهد؟ من نمی‌دانم! فقط می‌دانم که به نظر می‌رسد این درد تا اعماق روح می‌رسد و هنگامی که او که زخم زده‌است، پیکان‌اش را بیرون می‌کشد، همراه با عشق عمیقی که روح حس می‌کند، خداوند اعماق روح را هم با آن بیرون می‌کشد. فکر می‌کنم چون این آتش که در آتش‌دان کنار من دوباره افروخته شده، خدای من هم اخگری است که می‌جهد و بر روحی می‌زند که شعله‌های آتش را با آن حس می‌کند. و چون اخگر برای به آتش کشیدن روح کافی نیست و آتش چنان دلپذیر است، روح در درد باز می‌ماند. اخگر تنها با لمس کردن روح با آن چنین می‌کند. به نظرم این بهترین تشبیهی است که به ذهنم می‌رسد. این درد دلپذیر - که درد نیست- همیشگی نیست. با این‌که گاهی چندی می‌پاید. گاهی هم به سرعت ناپدید می‌شود. این به روش ارتباطی که خداوند برمی‌گزیند بستگی دارد. زیرا چیزی نیست که به روش‌های آدمیان به دست بیاید. اما با این‌که گاهی تا مدتی می‌پاید، می آید و می‌رود و هرگز همیشگی نیست. برای همین روح را به آتش نمی‌کشد. بلکه چون آتشی که در حال گرفتن است، اخگر می‌رود و روح را با این میل به جا می‌گذارد که دوباره از آن درد دوست‌داشتنی که جرقه بر جا می‌گذارد، رنج بکشد.»

از «قصر درون» فصل ششم نوشته سنت ترزا دآویلا از خلال کتاب تازه ژولیا کریستوا 

Sunday, January 18, 2015

کتاب سفر

اینجا قفسه کتاب‌های سفری کتاب‌فروشیِ محبوب محله است. رمز و راز این کتاب‌فروشی پایان ندارد ولی این قفسه خود دیگر حکایتی است! هر کدام از این کتابچه‌ها راهنمای سفری بی‌نظیر به یک شهرند. در برابر این قفسه خاص احساس می‌کنم دانته‌ای هستم که در برابر ویرژیل ایستاده. روحم آماده و مشتاق رفتن است انگار از همه لوازم سفر فقط یکی از این کتابک‌های رنگی را کم دارم. توکیو به رنگ قرمز اسکارلت است. اوساکا خاکستری است و کیوتو آبی تیفانی. سرمه‌ای پررنگ مرا به لندن پیش فرناز خواهد برد و بنفش کم‌رنگ روزی قدم زدن است در شهر جیمز جویس. سبز لیمویی سفری به هنگ‌کنگ است که مدام رویایش را می‌بینم و نارنجی طبیعتا آمستردام است. نمی‌دانستم دلم می‌خواهد ریک‌یاویک را ببینم یا حتی دوباره به نئوارلئان سفر کنم. 
گه‌گاه روبروی این قفسه در انتهای تاریک کتاب‌فروشی می‌ایستم، دست‌هایم را به حالت نیاز به هم می‌آورم و به قفسه تعظیم می‌کنم که به رویاهای آدم ساکن و بی‌تغییری مثل من این همه رنگ بخشیده‌است.
(کتاب‌ها از این مجموعه هستند.)

Tuesday, November 25, 2014

داستان من


تازه از مملکت گل و بلبل برگشته‌ام. هنوز سرم و بدنم به هم وصل نیستند. اما به این فکر می‌کنم که چقدر دلم می‌خواهد داستان خودم را بنویسم. حتی چند تا خط داستانی را در راه سرهم‌بندی کرده‌ام. اما چطور می‌شود بنویسم وقتی حتی نمی‌توانم به خوش‌سر و زبانی ماجراهایم را برای مردم تعریف کنم؟ آیا نویسنده‌ای در جهان بوده‌است که این‌قدر از نقل کردن عاجز باشد اما بتواند روزی داستانی از خودش، زندگی خودش، زندگی مردم و مکان‌های خودش بنویسد؟

Thursday, August 14, 2014

اگر از خانه بیرون بروی...


۱- اهل فن می‌دانند که من مرغی هستم خانگی. حالا از جادوی خانه است یا تنبلی مفرط نمی‌دانم ولی گاهی می‌شود که چندین روز از خانه بیرون نمی‌روم. می‌نشینم روی سوفای قرمز رنگ و از پنجره آسمان را نگاه می‌کنم که اغلب اوقات شدیدا بارانی است و سر درخت‌ها در آن پیداست.
۲- چند وقت پیش آقای آدم‌های نیویورک عکسی منتشر کرد از خانم خیلی پیری که می‌گفت اگر خودت را راضی کنی و از خانه به در بیایی، همیشه اتفاق خوبی می‌افتد. دارم خودم را هر روز برای پیاده‌روی بیرون می‌برم و اغلب هم اتفاق‌های کوچک خوب می‌افتد. مثل پیدا کردن یک گیاه تازه یا کافه‌ شکلاتی پنهان در خیابانی فرعی. اما خانه ما در بخشی از شهر است پر از کافه و رستوران. هر بار بیرون رفتن یعنی تماشای مردمی که در آن‌ها نشسته‌اند. آدم‌های تنها خیلی کم هستند. به آدم‌ها نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم حدس بزنم چرا آن‌جا هستند و چرا با هم هستند. آن‌هایی بیشتر توجه‌ام را جلب می‌کنند که به نظر می‌رسد در گپی عمیق و دوستانه‌اند یا دارند با هم کار می‌کنند. خیالم می‌رود به این‌که شاید دارند چیزی کاملا تازه خلق می‌کنند. شاید دارند بنیان یک تحقیق را می‌ریزند. شاید دارند زندگی هم را برای همیشه تغییر می‌دهند... و دلم می‌گیرد. دلم تنگ می‌شود که چقدر گفتگو، گفتگو با آدم‌های جورواجور و خلاق زندگی‌ام را شکل داده و جلو برده. چقدر بیشتر لحظات سرشار و شگفت‌انگیز زندگی‌ام در گفتگو بوده‌است. و چقدر الان پایه گفتگوی جدی و تغییر دهنده، کینوشی که با آدم به کافه بیاید و طرح یک کار کاملا نو را بریزد، بچه‌هایی که طرح درس می‌ریزند یا یاسی و فرزانه و فرناز و نیوشایی که کارگاهی برای ساختن می‌سازند نیستند. آدم‌ها را نگاه می‌کنم. دست‌هایشان را با هیجان تکان می‌دهند. چشم‌هایشان برق می‌زند. سر تکان می‌دهند و تایید می‌کنند. بعضی با هم طرحی را خط‌خطی می‌کنند. باید از جلوی همه آن‌ها بگذرم.
۳- از فردا مرتب‌تر بیرون می‌روم  و در برابر کافه‌ها و رستوران‌ها می‌ایستم. گاهی تو می‌روم و همه شجاعت‌ام را جمع می‌کنم و سر صحبت را با آدم کاملا بیگانه‌ای باز می‌کنم. اگر از خانه بیرون بروی، همیشه اتفاق خوبی می‌افتد.

Monday, July 21, 2014

رختخواب دیگران - یک نوشته کمی قدیمی


امروز دو شب می‌شود که روی کاناپه قرمز می‌خوابیم. تشک‌مان را فروختیم رفت. هر روز صبح با احساس کودکی شادمانه بیدار می‌شوم. همان که دوست دارد تابستان‌ها در تراس بخوابد و آخر هفته‌ها خانه این و آن عمو و خاله بماند. انگار نهایت آرزوی‌اش خوابیدن در رختخواب‌های دیگران است. مثل دخترک گیسوطلا! از آن طرف شخصیت پیرزن درون‌ام هر روز با کمردرد و گردن‌درد و غرولند از خواب بیدار می‌شود و به خودش فحش می‌دهد که چرا جای خواب نازنین‌اش را به امید یک تشک تازه تاخت زده‌است که تازه معلوم نیست چه‌طور از آب دربیاید. پیرزن هیچ آرمانی بزرگ‌تر از خوابیدن در رختخواب کوفتی خودش ندارد!

Thursday, June 5, 2014

جانوری از دنیایی دیگر

چند وقت است که موضوع ترسناک بچه‌دار شدن از ذهنم بیرون نمی‌رود. آدم چرا بچه‌دار می‌شود؟ بچه آدم چه‌جور جانوری است؟ آیا می‌خواهم بچه‌ام این یا آن جور بشود یا باید جانور آزادی باشد تا هر چه می‌خواهد یا جهان می‌گذاردش بشود؟ چی لازم دارد؟ چی لازم ندارد؟ تا کی مال من است؟ چقدرش مال من است و چقدر مال محبوب یا خانواده‌های ما؟ اصلا مال من است؟

امروز به تصادف کتابکی را از قفسه کتابخانه برداشتم که خیلی دگرگونم کرده‌است. اسم‌اش هست: او دارد از خانه می‌رود. داستان ساده و بی‌ریای پدری ژاپنی است که پسرک‌اش در ۸ سالگی تصمیم می‌گیرد راهب ذن بشود و در نوجوانی سر می تراشد و به معبد می‌رود. خواندن کتاب می‌ترساندم و آرام‌ام می‌کند. ترس و نگرانی پدر و مادر پسرکی که اسم‌اش را عوض کرده اما هنوز توی خانه جلوی تلویزیون دراز می کشد و انیمه می‌بیند و به گفته خواهرش وقتی کسی آن دور و بر نیست برای خودش می‌رقصد، برای اولین بار تصویر دیگری از مادر و پدر شدن را نشان‌ام می‌دهد و عجبا که آرام‌ام می‌کند.
« چشم‌های همسرم دیگر حالا قرمزند. به پسرک‌ام در لباس سفیدش که نگاه می‌کنم واقعا احساس می‌کنم که او به جهانی دور از دسترس ما رفته‌است. اما همه چیز خیلی ناگهانی خیلی ناواقعی به نظر می‌رسد. آیا رشته فرزند و والدی ما واقعا بریده‌شده‌است؟  آیا این رابطه همین‌قدر پوچ و خالی است؟ گفتن ممنون پدر، ممنون مادر واقعا همه چیزی که تا الان بوده را از بین می‌برد؟ رابطه فرزند و پدر و مادر چیست؟ آیا این رشته بین فرزند و والد فقط توهم است؟ یک ایده قالبی برآمده از رسم و رسوم؟ آیا والدین و بچه‌ها فقط نقش بازی می‌کنند؟»

شاید بعدا بیشتر از احساسم به این کتاب و ایده پدر و مادری بنویسم.

Thursday, February 13, 2014

اشتیاق مشترک


۱- « من در قسمتی چنان دور پرورش یافته‌ام که حتی فرای جایی است که راه بزرگ شرقی پایان می‌گیرد. وه که در آن روزها چه موجود نخراشیده ای بودم! ولی با اینکه در استانی دورافتاده بودم به نحوی چیزی از آن دنیایی به گوشم رسیدکه چیزهایی مثل مونوگاتاری‌ها را در خود دارد. و از آن لحظه به بعد بزرگ‌ترین آرزویم این بود که خودم بتوانم بخوانم. خواهرم، مادرخوانده‌ام و دیگر زنان خانه برای گذراندن وقت گاهی برایم قصه‌هایی از این داستان های بزرگ می‌گفتند. مثلا بخش‌هایی از گِنجی، شاهزاده رخشان اما از آنجا که به حافظه‌شان تکیه می کردند نمی‌توانستند همه آن چیزهایی را که من می خواستم بدانم تعریف کنند و قصه‌هایشان فقط مرا بیشتر کنجکاو می‌کرد. در میانه بی‌صبری‌ام مجسمه‌ بودایی هم‌اندازه من برایم ساختند. وقتی هیچ کس نگاه نمی کرد، آب‌دستی می‌گرفتم و به درون محراب می‌خزیدم، در برابر بودا زانو میزدم و مشتاقانه دعا می کردم که خواهش می کنم طوری ترتیب بده که ما زودتر به پایتخت برویم. جایی که بسیاری از داستان‌ها هستند و لطفا اجازه بده که من تمام آنها را بخوانم ».

                       قسمتی از ساراشینا نیکّی یکی از متون کهن ژاپنی، مربوط به دوره هه‌یان که باز هم به دست زنی درباری نوشته‌شده است.


۲- كتاب حاضر دربردارنده‌ي شرح زندگي و فعاليت‌هاي "خديجه افضل وزيري" ـ پنجمين فرزند بي‌‌بي خانم استرآبادي ـ است كه در خلال آن به تاسيس دبستان دوشيزگان به وسيله‌ي مادر وي اشاره شده است. گفتني است سخن افضل وزيري بسياري از زواياي تاريك تاريخ بي‌صداي زنان را روشن مي‌كند. خاطرات اين زن ايراني دوره‌ي مشروطيت در مقايسه با ساير زنان هم‌عصرش از اين جهت، تفاوت اساسي پيدا مي‌كند كه در زماني كه دختر خردسالي بوده، مادرش بر او لباس پسرانه پوشانده و اسم پسرانه برايش گذاشته و با برادرانش به مدرسه فرستاده تا درس بخواند و پس از اين كه به ناچار مدرسه را براي پيش‌گيري از دردسر مسئولان آن ترك كرده، پابه‌پاي برادرانش براي يادگيري وكسب دانش تلاش مي‌كند، به همين دليل نيز به "افضل" ملقب مي‌شود. 


Tuesday, February 11, 2014

سفره ایرانی


یکی دو روز پیش به کنسرت علیزاده رفتیم. بداهه‌نوازی تار و سه‌تار به همراهی تنبک و کمانچه. قسمت اول برنامه در بیات ترک بود. همین که علیزاده به ساز زخمه زد تصویرها و آدم‌ها در سرم جان گرفتند. درآلبوم قدیمی مادرم عکسی هست احتمالا از یک عروسی. سفره‌ای هست از این سر تا آن سر اتاق دراز خانه آقاجان و مامانی افکنده. عموزاده‌ها و خاله‌زاده‌‌ها، زاد و رود دایی‌ها و عمه‌ها، ریز و درشت، پسر و دختر، بزرگ و کوچک کنار سفره لبخند می‌زنند. با صدای موسیقی مجمعه‌های مسی پر از بشقاب‌های غذا و مخلفات در ذهنم دست‌به‌دست می‌شدند: قرمه‌سبزی و فسنجان روغن انداخته، کباب‌ها ردیف به ردیف افتاده، کاسه‌های ریز ریز ترشی‌ها و سبزی‌خوردن، پیازچه و تربچه گل‌انداخته و ماست که سر سفره همه اراکی‌ها هست.
صدای ساز علیزاده شام خوردن فامیلهایی بود که از یادشان برده‌ام. که هنوز از پای سفره به رقصی بلند می‌شدند. که سینی‌های چایی قندپهلو را می‌گرداندند. عطر نقل بیدمشک در ذهنم بود و طعم شیرینی‌های ریزریز.

بعد انگار پاییز شد و نارنگی‌ها سبز را پوست کندیم. زمستان شد و روی کرسی انار دان کردیم و گلپر زدیم. پدربزرگ قصه جام و آینه و پنبه را برای شب یلدا گفت. بین هر دو ماجرای داستان با صدای کشیده‌ای می‌گفت: بعععععععد
برای قلیان پدربزرگ آتش گیراندم. با صدای موسیقی گل‌های آتش رقصیدند و بالا گرفتند. 
پنبه‌زن آمد و تشک‌ها و بالش‌ها را پنبه زد. رب پختیم و برگه هلو و قیسی خشک‌کردیم. از کناره لواشک‌های خشک نشده ناخنک زدیم. برای عروسی بعدی لباس دوختیم. حتی ناگهان بیرون از همه زمان‌ها، دست مادرم پیش قیچی مرد پارچه‌فروش که لباس عروس آینده‌ام را می‌برید، مشتی شکلات و نقل ریخت.

بچه شدم. آب‌انبار خانه قدیمی دوباره بزرگ شد و پر از شگفتی: دبه‌های ترشی، قرابه‌های سرکه و انگبین و شربت، سبدهای حصیری، حتی پیت‌های حلبی روغن که حالا در آنها خیارشور انداخته بودند و سرشان را گل گرفته‌بودند دوباره زنده شدند.

با دایی کوچکترم به سر بام رفتیم. با روزنامه کیهان و حصیر و سریش بادبادک ساختیم. حلقه‌های دنباله بادبادک مثل نغمه‌های علیزاده بودند. دوباره صف غذاها آمدند: ماست ترش غل‌غل زن، کوکوی سیب‌زمینی، شله‌زرد نذری، روزهای عاشورا... صف سینه‌زن‌ها

بعد انگار در طاقی بازاری بودم. نوری از هشت ضلعی سقف به پایین هشته، کبوتری با نوای شیفته و آشفته سه‌تار پر گرفت و رفت. دل من هم به دنبالش....


Friday, November 22, 2013

باری‌تعالی

من برخلاف آنچه همه توصیه می‌کنند ساعت‌های زیادی به ذات باری‌تعالی فکر می‌کنم. به خصوص مواقعی که کمترین اثری از او را می‌توان در زندگی یافت و به خصوص اوقاتی که ترس‌های «اگزیستانسیالیستی» به سراغم می‌آیند و همه زندگی را در چشم‌ به هم زدنی برایم بی‌معنی می‌کنند. دیشب که بی‌صدا در همین توفان دست و پا می‌زدم، به یاد این نوشته‌ای افتادم که یادگار کتاب‌خوانی‌های دوران نوجوانی‌ است:

« هر بار که سخن از باریتعالی به میان می‌‌آید داستان کهنی به ذهن میرسد که شایسته است هیچ‌گاه فراموش نشود. شاید تو نیز به یاد داشتهباشی که این داستان در یک جای کتاب مقدس ذکر شدهاست و آن اینکه چگونه در ساعتی که الیاس کارد به استخوانش رسیده بود به تضرع از باریتعالی خواست که مرگش بدهد و خداوند او را بر سر کوه بلندی برد. آنگاه توفانی چنان سهمناک برخاست که کوهها را از هم شکافت و سنگها را درهمشکست، اما این توفان سهمگین خدا نبود. پس از توفان، زمین بنای لرزیدن نهاد، اما این زمینلرزه نیز خدا نبود. پس از زمینلرزه حریقی عظیم افروختهشد، ولی این حریق نیز خدا نبود. سپس در سکوت و خاموشی، صدایی لطیف و سبک همچون صدای وزش نسیم شامگاهان از لای برگهای درختان به گوش رسید. و در کتاب مقدس نوشتهاست که آن صدا، آن زمزمه بههمخوردن برگها، باریتعالی بود.»
نان و شراب، اینیاتسیو سیلونه به ترجمه محمد قاضی

Sunday, September 29, 2013

مادر- فرزند


۱) مادر آکی‌هیکو بیمار بود. روزی که به بیمارستان می‌بردندش آکی‌هیکو  از ناراحتی به مادرش گفته‌بود که دوستش ندارد. بعد از غصه دلش خواسته‌بود کاری بکند. شنیده بود گلهای آبی زنگوله‌ای برای مادرش خوبند. به کوهستان رفته‌بود تا از آنها بچیند و بعد... ناپدید شده‌بود. مردم روستا می‌گفتند که خدایان و ارواح محلی روح بچه را دزدیده‌اند. یک سال بعد پسرک با بهار برگشت. هیچ رشد نکرده‌بود و همه موهایش سپید شده‌بود. حرف نمی‌زد و جز آب چیزی نمی‌خورد. مردم روستا تلاش کردند دوباره در زندگی جایش بدهند اما آکی‌هیکوی جدید کارهای عجیبی می کرد، ناگهان روی زمین خم می‌شد تا از برکه آب باران بنوشد یا روی سقف مدرسه دراز می‌کشید تا آفتاب بگیرد. پدرش از ترس او را به دیدن مادر بیمار نمی‌برد تا حال زن بدتر نشود. بعد از چندماه مادر بی‌طاقت شد. از بیمارستان مرخصی گرفت تا پسرک را ببیند. آکی‌هیکو روی ایوان کوتاه خانه رو به غروب نشسته بود. مادر بغلش کرد و انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد با او حرف زد: از اینکه بهتر شده، از اینکه موهای سفید به پسر می‌آیند . پسرک هم با خوشحالی زبان باز کرد و از مادر احوال پرسید. از اینکه آیا بهتر شده؟ آیا هنوز گلهای آبی را دوست دارد؟ وقتی مادر گفت همیشه گلهای آبی را دوست دارد، پسرک خندید بعد کم‌کم تبدیل به ذرات خاک شد. انگار گلدانی در باد شکسته‌‌باشد. در اعماق چشمانش مادر می‌دید که پسرک مدتهاست در دره‌ای افتاده و مرده. به وقت مرگ تنها آرزویش این بوده که گلها را به مادر برساند. گلها بدنش را چون گلدانی از آن خود کرده‌اند تا آخرین آرزویش را به جا بیاورند. بدن پسرک مثل شن از لای انگشتان مادر در باد شد. به جایش بوته‌ای گل زنگوله‌ای آبی در حیاط رویید.

                                                             برداشتی خیلی آزاد از یک انیمه

۲)
- بعد از مرگ کاوه [گلستان] این کار [سفالگری] را کنار گذاشتید؟-بله. تا شش ماه. بعد یکی از بچه‌های پرورشگاهم که الان در اتریش است، زنگ زد، گفت:«مامان، می‌شود یک بشقاب گنده برایم درست کنی؟» گفتم:«باشد». یکی دیگر از گرگان زنگ زد گفت:«مامان، یک میز لنگه‌ی میز خودت برایم درست کن.» گفتم:«باشد». نوه‌ام که تهران بود گفت:«چرا نشستی؟ برایشان درست کن خب!»...می‌دانستم دست به گِل بزنم، منفجر می‌شوم و همین طور هم شد، دست به گِل که زدم منفجر شدم. یک ساعت گریه کردم و نعره کشیدم، بغضم تمام نمی‌شد. بعد به خودم گفتم این گلی که به دست گرفتی برای این است که احساساتت را روی آن منتقل کنی. تو مادر هستی و بچه‌ات را از دست داده‌ای [کاوه گلستان، سال ۸۲ در هنگام عکاسی خبری از جنگ در عراق روی مین رفت و کشته شد] همین را بساز. بعد شروع کردم یک مجسمه‌ی قهوه‌ای درست کردم که یک مادر است که دستش را به سرش گرفته، فریاد می‌زند و قلبش سوراخ است و بعد کلّی کبوتر درست کردم...تا مدت‌ها که این‌ها را درست می‌کردم احساس می‌کردم کاوه کنار من است و حتا از او نظر می‌پرسیدم. می‌گفتم:«مامان، این طوری خوب است؟ الان هم همیشه احساس می‌کنم کنار من است. فقط گاهی دلم برای صورتش تنگ می‌شود.
                   (بودن با دوربینِ/ کاوه گلستان:زندگی، آثار، مرگ، حبیبه‌ جعفریان، نشر حرفه:هنرمند)

۳) مادران پلازا د مایو و مادران مفقودالاثرها در جنگ  و مادران پارک لاله


Tuesday, September 3, 2013

تابستان پابرهنه

تابستان پابرهنه
از ساحل رودخانه گذشت
پاییز از جنگل سرازیر شد
با طغیان آب ها
و رقص برگ ها
تن نمناک خاک را فرا می‌گیرد
اما من هنوز گرمم
آز آن نگاه تابستانی‌ و سبز
آسمان از هرجا که تو باشی شروع می‌شود
کهکشان از کنار تو آغاز می‌شود
منظومه ها در طواف تو‌اند
تو در همه‌ی کرات، مهربانی می‌ریزی
تو حتی کنار پنجره‌ی کوچک من
پیدا می‌شوی
همزمان با آن ماهی
که در اعماق اقیانوس ها گریه می‌کند
یک پرنده در دفتر من
بال بال می‌زند
تو هر دو را می‌شنوی.

سلمان هراتی


Friday, August 23, 2013

به سمت درون


امیدوارم این جمله ها را نه به عنوان نقل قول جالبی از یک آدم معروف که به عنوان شرح پروژه آینده من (و شاید خودتان) بخوانید:

مصاحبه‌گر: خیلی از مد‌افتاده است که فکر کنیم هدف ادبیات اینست که به ما درباره زندگی آموزش بدهد؟
سوزان سونتاگ: خب، ادبیات واقعا درباره زندگی به ما می‌آموزد. اگر به خاطر بعضی کتابها نبود، من این آدمی که هستم نمی‌شدم، این چیزهایی را که می‌فهمم نمی‌فهمیدم. دارم به سوال بزرگ ادبیات قرن نوزدهم روسیه فکر می‌کنم: آدم چطور باید زندگی کند؟ رمانی که ارزش خواندن دارد خودش آموزشی برای دل است. حست را از امکانات بشری، از اینکه طبیعت آدمی چیست، از اینکه در دنیا چه می‌گذرد، بزرگتر می‌کند. این رمان خالق توجه به سمت درون است.

مصاحبه با پاریس ریویو-۱۹۹۵

Sunday, July 28, 2013

آرزویی در نهاد ما نهاد



مَن كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ

Friday, February 8, 2013

مزه روزها، مزه کلمات

این روزها برای پایان نامه‌ام ساعتها مصاحبه را پیاده می‌کنم. کار بسیار خسته کننده‌ای است اما در آن شادی غیرمنتظره‌ای یافته‌ام. گاهی یکی از کلمات یا زنجیره از این کلمات به زبان بیگانه چیزی را در ذهنم زنده می کنند که نزدیکترین خویشاوندش خاطره روزی در تهران است. کلمه ها را تند تند می‌نویسم برای همین یاد ندارم که کدام کلمه کدام روز را بیدار کرده اما امروز صبح به روزی پاییزی، حوالی ده صبح در اتوبوسی که از حوزه امتحان نهایی‌ام رد می‌شد سفر کردم. بعد، بعدازظهری با کینوش، جلوی شیرینی دانمارکی خیابان ویلا با نور مایل به زرد دم دم غروب آمد. روزی قدم زنان در خیابان ولیعصر، عبور با تاکسی از جلوی فروشگاه های نزدیک بازار صفویه و حس نزدیک شدن به خانه، راه رفتن در مغازه صنایع دستی سر خیابان دانشگاه و فروشگاه خواروبار فروشی روبروی کوچه یاسی اینها و خیلی روزهای دیگر.
از همه بهتر اینکه بعضیهایشان واقعا فراموشم شده‌بودند و در ذهن خودآگاهم مدتها بود که دیگر به یادشان نمی‌آوردم

Saturday, February 2, 2013

دوستی درختی مقدس است

این پست را برای سارا می‌نویسم که امروز به دنیا آمده‌است. برایش می‌نویسم چون ساعتها از هم دوریم. برایش می‌نویسم چون نمی‌توانم کنارش راه بروم. 



در ژاپن درختهای پیر را محترم می‌شمارند اما وقتی عمر درخت از سالیانی گذر کرد در شمار خدایان درمی‌آید. این نوار کاغذی پیچیده به دور درخت می‌‌گوید: این درخت مقدس است. مبارک است. در سایه‌اش نشستن درمان قلب خسته است. 
من سالهاست در سایه تو نشسته‌ام. دوستی ما دوستی معمول بین آدمها نبوده. سالها سکوت بین ماست که ناشی از غفلت نیست. از سر ریشه‌های عمیقی است که با هم داریم. تو تنها کسی هستی که درباره‌اش شک نکرده‌ام که دوری دوستیمان را از بین ببرد. چنان در روحم حاضری که شبها خوابت را می‌بینم و هنوز اگر به آشوب بیفتی حست می کنم. حالا که کنار هم در خیابانها راه نمی‌رویم و با هم قهوه نمی‌خوریم، آنقدر به تو فکر می‌کنم که دردم می‌آيد. اما همیشه یادم هست که درخت دوستی ما درخت مقدسی است.