Showing posts with label آفتاب تابان. Show all posts
Showing posts with label آفتاب تابان. Show all posts

Saturday, November 5, 2016

روز خوبی است. همین واقعیت ساده اشک به چشمان آدم می‌آورد.


ساگاوا چیکا که با نام کاواساکی آی در ۱۹۱۱ به دنیا آمده‌بود، در ۱۹۳۶ قبل از تولد بیست و پنج‌سالگی‌اس از سرطان معده درگذشت. او حتی با چنین دوران حرفه‌ای کوتاهی، یکی از نوآورترین و برجسته‌ترین شاعران آوانگارد ژاپن در ابتدای قرن بیستم بود. در آن زمان زنان اندکی در ژاپن شعر می‌نوشتند و آن‌ها که چنین می‌کردند عمدتا فرم‌های سنتی را به کار می‌بردند تا از مسایل خانگی بنویسند. ساگاوا فرق داشت: او شعر آزاد می‌نوشت نه تانکا یا هایکو و تصاویر شعرش حیرت‌انگیزانه تازه بودند. یکی از بسیار شعرهای کوتاه و تغزلی او «خانه‌ی واهی» چنین آغاز می‌شود:
« سرآشپزی آسمان آبی را در مشت می‌فشارد،
رد چهار انگشت کم‌کم باقی می‌ماند
مرغ خون می‌ریزد.
حتی خورشید هم خرد و له شده‌است
اندک زمانی بعد از مرگ ساگاوا، تغییرات چشمگیری در فرهنگ ژاپنی رخ داد که کمابیش به معنای این بود که ساگاوا فراموش خواهد شد. در دهه سی و چهل دولت ملی‌گرای کشور نویسندگانی را تبلیغ می‌کرد که به جای آن که تاثیرپذیری از غرب را در تاروپود اثرشان ببافند، از فرم‌های آشنای ژاپنی استفاده می‌کردند. سازمانی به نام توکوبوتسو کوتو که‌ای‌ساتسو که گاهی «پلیس افکار» خوانده می‌شد، روشن‌فکرانی را که آثارشان ناوطن‌دوستانه شمرده‌می‌شد، دستگیر می‌کرد. اریک سلاند، محقق و مترجم شعر ژاپنی برای من شرح داد که در نتیجه همان‌طور که جان سالت در زندگی‌نامه مدرنیست ژاپنی دیگری، کیتاسونو کاتوئه، به نام « دریدن فرش واقعیت» نوشته‌است: « تقریباً تمام شاعران آوانگارد با اهداف جنگ همکاری کردند. برای همین بعد از جنگ شاعران جوان‌تر که از مدرنیست‌ها که بعضا با نظامی‌گراها همکاری کرده‌بودند، سرخورده بودند همه آثار آن‌ها را پس زدند
آثار ساگاوا که نام هنری‌اش با کاراکترهای «چپ» و «رودخانه»، احتمالا بازی‌ای با کناره سمت چپ رود سن، نوشته می‌شد، تا سال‌ها خوانده نمی‌شد. اما در دهه گذشته آثار او در میان شاعران معاصر ژاپنی دوباره زنده شده و به زبان انگلیسی هم برگردانده‌ شده‌است.در سال ۲۰۱۱ ناکایاسو ساواکو، شاعر و مترجم، کتاب باریکی به نام « دهان: رنگ می‌خورد: ترجمه، ضدترجمه و اصل آثار ساگاوا چیکا» را تولید کرد که بازگفت‌هایی بر مبنای اشعار ساگاوا بود. ناکایاسو آپریل گذشته « مجموعه اشعار ساگاوا چیکا» را ترجمه و توسط انتشارات کاناریوم بوکز منتشر کرده‌است که اولین نسخه کامل انگلیسی از آثار ساگاواست.
ساگاوا در هوکایدو، جزیره‌ای در شمالی‌ترین نقطه ژاپن، بزرگ شد. از بچگی ضعیف و نحیف بود. اخیراً از ناکایاسو شنیدم که « فصل بهار با چنان نور و انرژی‌ای سرشار بود که مقابله در برابرش برای ساگاوا از لحاظ بدنی مشکل بود. رنگ سبز روشن چشم‌هایش را به درد می‌آورددر ۱۹۲۸، وقتی ساگاوا هفده ساله بود، با برادر ناتنی بزرگ‌ترش به توکیو رفت. زمانه، زمان اوج مدرنیسم ژاپنی بود.
پنج سال بعد از رسیدن ساگاوا به توکیو ، زلزله عظیم کانتو شهر را با چنان نیرویی لرزاند که بودای بزرگ کاماکورا، مجسمه‌ نود و سه تنی‌ای که چهل مایل از مرکز زلزله فاصله داشت، شصت سانتی‌متر جا‌به‌جا شد. بیش از صدهزار نفر در این فاجعه و پیامدهایش کشته شدند. چنان که جان سالت می‌گوید ابعاد ویرانی زمینه فرهنگی را هم تغییر داد: « برای پر کردن خلای فرهنگی گذشته که با ویرانه‌های زلزله از دست رفته بودند، هنر، معماری، طراحی و ادبیات معاصر غربی با بعد وسیعی وارد شدند
تا پایان دهه بیست، مرز فرهنگی ژاپن و دنیای غرب تقریباً محو شده‌بود. موگاها و موبوهای ژاپنی ( دختران و پسران مدرن) لباس‌های غربی می‌پوشیند و به کلاب‌های جاز می‌رفتند. هنرمندان و نویسنده‌ها از دادائیسم، فوتوریسم و سمبولیسم استقبال می‌کردند و مرتبا آثار بزرگ اروپایی را ترجمه می‌کردند. ایتو سه‌ئی، یکی از دوستان برادر ساگاوا و به گفته ناکایاسو معشوق یک‌طرفه ساگاوا، به کامل کردن اولین ترجمه ژاپنی اولیس جویس کمک کرد. ساگاوا به باشگاه آرکوی، محفل شعر آوانگارد، پیوست و اشعارش در مجله باشگاه به نام مادام بلانش منتشر شدند. ساگاوا با مجله شی تو شی‌رون ( شعر و شعرشناسی) هم همکاری کرد که شاعرانش با نام دسته‌جمعی اسپری نوو ( روح تازه) شناخته می‌شدند.

اما بعد از جنگ جهانی دوم مدرنیسم ژاپنی عملاً ناپدید شد. اریک سلاند در ای‌میلی به من نوشتبعد از جنگ، جامعه ژاپنی تصمیم گرفت که تمام آن دوره را فراموش کند و به نظر می‌رسد در این روند درباره دوره قبل از جنگ هم دچار فراموشی شودبعضی شاعران به خواندن ساگاوا و آوانگاردهای هم‌دوره او ادامه دادند اما تعداد بسیار محدودی از محققان درباره آن‌ها چیزی نوشتند. به جای آن‌ها مولفانی که «واقعا» ژاپنی به نظر می‌رسیدند، یعنی کسانی که درباره موضوعات سنتی و به فرم سنتی می‌نوشتند، مورد توجه قرار گرفتند.وقتی جان سالت در ۱۹۹۹ بیوگرافی کیتاسونو کاتوئه را منتشر کرد، به خوانندگان ژاپنی و غربی کمک کرد تا ادبیات آوانگاردی را بازشناسند که به مدت چندین نسل نادیده گرفته‌شده بود.ناکایاسو هم ساگاوا را از طریق مرجعی در کتاب سالت کشف کرد.
به مدت چندین قرن تنها روش پذیرفته شده نوشتن شعر ژاپنی واکا ، یعنی سنت‌های پابرجای تانکا و هایکو بود. نویسندگان در دوره میجی (۱۸۶۸-۱۹۱۲) شروع به آزمودن شعر آزاد کردند و شکاف عمیقی بین شاعرانی که واکا می‌سرودند و آن‌ها که به فرم‌های خارج از سنت شعر می‌گفتند، پدید آمد. سلاند توضیح می‌دهد که « در ژاپن شعر کاملاً ژانر جدایی از هایکو و تانکا است. ژاپنی‌های هیچ تک واژه‌ای ندارند که به هر سه این فرم‌ها اطلاق بشود
علاوه بر فاصله عمیق بین شعر آزاد و واکا در ژاپن، تفاوت تاریخی آشکاری بین شعر مردانه و زنانه هم وجود دارد. ژاپن سنت طولانی‌ای درداشتن نویسندگان زن دارد. مثلاً « داستان گنجی» شاهکار قرن یازدهم توسط بانو موراساکی شیکی‌بو نوشته‌شده‌است. اما از آن به بعد تا قرن نوزدهم و بیستم، ادبیات ژاپن در سیطره مردان بوده‌است. زنان اندکی این مرز را شکسته‌اند: مثلاً یوسانو آکی‌کو و بعدها دوست ساگاوا اِما شوکو شعرهای آشکارا اروتیک و جنسی می‌نوشتند که رابطه بدن آن‌ها با جهان را با اشتیاق می‌پذیرفت. اما ساگاوا راه دیگری پیمود. به گفته ناکایاسو شعر ساگاوا « تقریباً بی‌جنسیت است. او آنچه تقریباً هر شاعر زن دیگری انجام داده‌است، یعنی صحبت از تجربه زیسته زنانه در قالب نوشتار را انجام نمی‌دهد. این تا حدودی به این دلیل است که رابطه ساگاوا با بدن خودش رابطه‌ای زجرآور بود. مرگ همیشه بر کار او سایه افکنده‌بود. وجود فیزیکی او در جهان متزلزل بود
ساگاوا از شعر آزاد برای کاوش درون از طریق تصاویر استفاده می‌کرد: او به جای تکیه بر فرم‌های سنتی، رابطه‌ای شخصی با جهان و طبیعت را بیان می‌کرد. همان‌طور که دکتر نوریکو میزوتا، مشاور دانشگاه جوسای ژاپن و محقق شعر مدرن ژاپنی می‌گوید « او زنی از لحاظ فیزیکی ضعیف بود اما به تنهایی ایستاد و با جهان رابطه برقرار کرددر آثار ساگاوا درد عمیق و زیبایی عمیق، اغلب در یک تصویر واحد نوسان می‌کنند. ساگاوا در مانند یک ابر می‌نویسد در باغ میوه حشره‌ها سبزی را می‌شکافند. آسمان بی‌شمار زخم به تن دارد. پوست زمین آن‌جا برمی‌آید، مانند ابری سوزان».
اولین پروژه ناکایاسو ساواکو درباره ساگاوا « دهان: رنگ می‌خورد» بیشتر از آن که ترجمه شعر ساگاوا باشد، پردازش کردن ساگاواست.اشعار چندزبانه ناکایاسو از ساگاوا الهام می‌گیرند اما او بازگفت‌هایی بر اشعار شاعران معاصر ساگاوا ( مینا لوی، هری کراسبی) یا معاصر خودش ( استیو ویلارد، ماساکو هیرایی‌زومی) را هم در آن گنجانده‌است. این مجموعه سرهم‌بندی شده انرژی‌ای جازوار و شیطنت‌آمیز دارد. « محموعه اشعار» که ناکایاسو بیش از یک دهه روی آن کار کرده‌است، رویکردی مستقیم‌تر به ترجمه دارد. مثلاً گردش که به هفده شکل متفاوت در « دهان: رنگ می‌خورد» آمده‌است، در این مجموعه فقط به یک شکل ظاهر می‌شود:
فصل‌ها دستکش‌هایشان را عوض می‌کنند
ساعت سه
ردپای خورشید
از گلبرگ‌هایی که پیاده‌رو را پوشانده‌اند
چشم‌ها با ابر پوشیده‌شده‌اند
عصر روی یک روزٍ بی‌بشارت غروب می‌کند

با این که ساگاوا از سنت پیشین ژاپنی دور می‌شود، واکا همچنان بر آثارش سایه می‌اندازد. «گردش» همان شورمندی دقیق در دیدن را دارد که ویژگی واکا است، و گلبرگ‌هایی که پیاده‌رو را می‌پوشاند انگار که از هایکویی از باشو به این شعر وزیده‌اند. اما آن چشم‌ها، مثل چشم‌های تی. جی. اکلبرگ در «گتسبی بزرگ» ابعاد منظم تصویر راغیرعادی می‌کنند. این‌ها چشمان چه کسی است؟ آیا این چشم‌ها واقعی هستند یا سمبولیک؟
در شعر ساگاوا بدن اغلب بیگانه، دور و تهدیدآمیز است. در « روبان ماه می» ساگاوا هاویه‌ای از میانه کوری سرگیجه‌آور به ذهن می‌آورد: « دستی به سوی تاریکی دراز می‌کنم / تنها برای دست یافتن به بادی بلند از مو » مجموعه اشعار با یادداشت‌های روزانه‌ای به پایان می‌رسد که ساگاوا در طول هفته‌های آخر عمرش در بیمارستان نوشته‌است. یادداشت روز ۳۰ اکتبر چنین شروع می‌شود « روز خوبی است. همین واقعیت ساده اشک به چشمان آدم می‌آورد. چیزی دردناک‌تر از تلاش برای خوردن صبحانه نیست


ناکایاسو به من گفت که « همیشه درباره اینکه این اثر چه زندگی‌ای می‌تواند خارج از ژاپن داشته‌باشد کنجکاو بوده‌ام. خود ساگاوا هم به ترجمه و ادبیات خارج از آسیا علاقه داشته‌است. برای همین تصمیم گرفتم ترجمه را به ساگاوا تقدیم کنم. احساس می‌کنم ساگاوا کارم را تأیید می‌کند
                                شعر شگفت‌انگیز یک مدرنیست ژاپنی تقریباً فراموش‌شده
                             نوشته آدرین رافل چاپ شده در نیویورکر ۱۸ آگوست ۲۰۱۵

Tuesday, March 8, 2016

در زمان‌های قدیم زنی بود…


در زمان‌های قدیم زنی بود که از وقتی به سن عقل رسیده‌بود، احساس خشم غیرقابل توضیحی می‌کردزن با خودش فکر می‌کرد چرا باید این‌طوری باشد و باورش شده‌بود که بدحالی‌اش به خاطر بدشانسی زن به دنیا آمدن است. به تدریج شروع به نوشتن این احساسات کرد و یک روز با تعجب کشف کرد که نویسنده شده‌است.
این اتفاق خیلی طبیعی رخ داد و شاید به همان راحتی‌ای بود که زنان فعال در جنبش فمینیستی شروع به بحث درباره نوشته‌های زن کردند چون زنی نویسنده آن‌ها بود. در آن زمان زن‌های سراسر دنیا، یک صدا، شروع به اعتراض نسبت به سال‌ها رفتار نامنصفانه کرده‌بودند و جنبش فمینیسم در جامعه گسترش پیدا کرده‌بود. به نظر می‌رسید که همه چیز دارد به آهستگی ،مثل جا افتادن چرخ‌دنده‌ها ، با هم جور می‌شود.
اما خود زن کنشگر اجتماعی نبود چون در ذهنش نقشه و برنامه‌ای نداشت. فقط چیزهایی را که در زندگی هر روزه‌اش تجربه کرده‌بود و باعث شده‌بود چنین احساساتی داشته‌باشد را نوشته‌بود و بعد آن‌ها را فقط به خاطر فرصتی که به دست آورده‌بود، به دیگران ارائه کرده‌بود. زن بالاخره به این باور رسیده‌بود که ماجرا این نیست که ترجیح می‌دهد به جای زندگی در سکوت، بمیرد. موضوع این است که علی‌رغم همه خطرها، زندگی در نظرش همان حرف زدن است.
وقتی زن خیلی جوان بود مثل همه و طبق رسوم زمانه‌اش ازدواج کرده‌بود. یک روز این مرد، شوهرش، به او گفته‌بود: « آیا واقعاً توقع داری بتوانی هر چه به فکرت می‌رسد بگویی؟ اگر خیال می‌کنی می‌توانی این کار را بکنی و دوام بیاوری سخت در اشتباهی
این پاسخ شوهرش انفجار خشمی در دعوایی بین آن دو نبود. پاسخی بود به فکر پیش‌پاافتاده‌ای که زن خیلی عادی ابراز کرده‌بود. لحن صحبت شوهرش هم همین‌قدر بی‌تفاوت و تقریباً آرام‌بخش بود و زن می‌توانست به راحتی کلمات او را نادیده بگیرد. اما به جایش این کلمات تا اعماق وجودش را پاره کرده‌بودند و زخمی به او زده‌بودند که تا وقتی زنده بود، اثرش روی زن می‌ماند.
تا ده‌ها سال بعد، زن این کلمات را صدها بار با شدتی عمیق به یاد می‌آورد و هر بار به خودش می‌گفتیک روزی، یک طوری از این مرد جدا می‌شوم. تا آن روز نشانش می‌دهم که من می‌توانم هر چه فکر می‌کنم را به زبان بیاورم و زنده بمانم
شوهرش در موقعیتی دیگر از زنی که بدون ازدواج فرزند آورده‌بود، انتقاد کرده‌بود که «زنک حتی نمی‌تواند شکم خودش را سیر کند
شاید این کلمات مرد بیشتر از حمله به آن زن بیچاره، برای اطمینان دادن به خودش بودند اما بی‌شرمی کلمات مرد جهان زن را مثل قوی بزرگ سفیدی که بر آسمان لکه می‌اندازد، تاریک کرد.
به هر حال زن به خاطره این کلمات به امید روز رویارویی نهایی با این مرد چسبید و بعد از آن فقط به این فکر کرد که چطور خودش را بهترین وجه بیان کند، تا توجه مردم را جلب کند و به این ترتیب زنده بماند. و به این ترتیب روزی رسید که کشف کرد با نوشتن ذره به ذره‌ی آنچه در ذهنش بود، تبدیل به یک رمان‌نویس شده‌است.
به احتمال زیاد دلیل این که جنبش فمینیستی هم در سراسر جهان پراکنده‌شده‌بود این بود که زنان دیگری هم، زنان بسیاری، در درون‌شان زخم مشابهی داشتند که چرک کرده‌بود. روزی زن به خاطر این که زن نویسنده‌ای اهل ژاپن بود به کنفرانسی در کشوری خارجی دعوت شد. کنفرانس « در زمان‌های قدیم زنی بود که...» نام داشت که در آن محققان آثار زنان از سراسر جهان دور هم جمع شده‌بودند.
زن سخنرانی‌ پراکنده‌ای کرد و در آن تصویر زنان و مردانی را زنده کرد که هزار سال پیش،در نوشته‌های زنانی مثل مادر میچیتسونا، سئی شوناگون و موراساکی شیکی بو به دقت مشاهده شده‌بودند.
همین‌طور که زن حرف می‌زد از پنجره به دو دانشجو، زن و مرد جوانی نگاه می‌کرد که به درخت بلوطی تکیه داده‌بودند و یکدیگر را نوازش می‌کردند. موهای درخشان بلوند زن جوان مانند آبشاری از جرقه‌های روشن در نور عصر اوایل بهار، می‌درخشید. مرد جوان انگشتان هر دو دستش را در طره‌های طلایی که روی شانه‌ها موج مي‌خوردند فرو کرده‌بود. پیشانی‌‌اش را به پیشانی دختر چسبانده‌بود و چیزی زمزمه می‌کرد. چشمان دختر بسته بود و در یکی از دستانش شکوفه ماگنولیایی داشت.
زن نویسنده ژاپنی با دیدن آن‌ها به یاد شعری از زمان خیلی قدیم افتاد:

اگر ببندی‌اش می‌گریزد
اگر بازش کنی، خیلی دراز است
آه این موهای تو!
آیا وقتی نمی‌بینمت هم همین‌قدر آشفته‌اند؟
مان‌یوشو، ۶۵

این شعری است که عِطر طره‌های گیسوی باز و مواج را به خاطر می‌آورد. دختر بلوند چشمانی آبی به رنگ گل‌های فراموشم مکن داشت. ناگهان رنگ چشمان دختر به آبی رنگ‌پریده تغییر کرد و بعد با فرارسیدن شب چشمان و موهای دختر چون شب سیاه شد. زن رمان‌نویسی که از ژاپن آمده‌بود با خودش فکر کرد « این زیباروی موسیاه است که آنجا ایستاده
دختر و مرد جوان دانشجویان سمیناری بودند که زن هم گاه‌گاه در آن شرکت می‌کرد.
لحن حرف زدن جوان‌های این کشور همیشه طوری بود که انگار بپرسند « خب حالا چه نتیجه‌ای مي‌خواهی بگیری؟ می‌توانی ساده و روشن برایمان توضیح بدهی؟» و بعد منتظر جواب سنجیده سخنران می‌شدند. زوج جوان هم با همان نگاه متوقع سر کلاس می‌نشستند. به ذهن زن ژاپنی رسید که « من هم چهل سال پیش همین‌طوری بودمو بعد کلمات شوهرش دوباره یادش آمد: « آیا واقعاً توقع داری بتوانی هر چه به فکرت می‌رسد بگویی؟ اگر خیال می‌کنی می‌توانی این کار را بکنی و دوام بیاوری سخت در اشتباهی
به نظر می‌رسید که چشمان جوان‌ها هم با این که ساکت بودند می‌گفتند « این‌طور که تو از شاخی به شاخی می‌پری، ما اصلاً نمی‌فهمیم چه می‌گویی
بعد یک دانشجوی مرد به حرف آمد « الان زمانه، زمانه زن‌هاست! مگر نه؟ ما چاره‌ای نداریم جز این که در برابر همه خواسته‌های زنان به موافقت سر تکان بدهیم. جنگیدن در برابر مد زمانه فایده‌ای ندارد
دانشجوی دختری با زهرخندی جواب داد « مردها دوست دارند همه چیز را مکانیزه کنند و برای همین آخرش به ضرر خودشان می‌شود. امروزه دیگر قدرت بدنی و عضلانی مورد نیاز نیست و برای همین مردها دیگر به دردی نمی‌خورند. زنان هم‌جنس‌گرا می‌توانند با باروری مصنوعی و بدون زحمت مردها بچه‌دار بشوند. دیگر زنها از مردها نمی‌ترسند مگر اینکه گانگستر یا لات باشند. زنها قبلاً از اطاعت کردن از مردها لذت می‌بردند اما این روزها دیگر چنین اتفاقی نمی‌افتد
«دیگر حیوانی برای شکار یا مزرعه‌ای برای شخم زدن نیست. مردها از این جلسه به آن جلسه می‌روند و حرف‌های احمقانه می‌زنند. آیا ما هم باید بنشینیم و به‌به و چه‌چه کنیم؟ معلوم است که نه! ببخشید اما ما دیگر نمی‌توانیم مثل قبل مردها را تروخشک کنیم. اگر این کار را بکنیم از ما سواستفاده خواهند کرد. ما نمی‌توانیم چیزهایی را که مردها به سرمان آورده‌اند، فراموش کنیم
صدای رفت و آمد مداوم ماشین‌ها از بیرون به گوش می‌رسید. صدای دور آسانسور و صدای مکانیکی دیگری هم می‌آمد. در راهرو کلماتی به زبان بیگانه، بازتاب قومی بیگانه، گه‌گاه شنیده می‌شد. از دوردست، پارس یک سگ، آواز پرنده‌ها و صدای باد می‌آمد.
«بله، زنان سرزمین زادگاه من مردان را به مدتی بیش از هزار سال انتقاد کرده‌اند و آنچه را به دو چشم خود دیده‌اند، نوشته‌اند. البته درباره زندگی زنان هم نوشته‌اند. روزگاری زنی بود که با مردی بسیار قدرت‌مند عشق ورزی کرد و با این حال وقتی عاقبت نگاهش به صورت مرد افتاد که در نظرش مثل نور از زیبایی می‌درخشید، با بی‌قیدی گفت که حتماً به خاطر تاریک شدن هوا چشمانش اشتباه می‌بیند. داستان مرگ ناگهانی و سر به نیست شدن وحشتناک جسد این زن هم برای مردمان اعصار بعدی که در پی دانستن حقیقت هستند، نوشته‌شده‌است
زن ژاپنی باز از این موضوع به آن یکی می‌پرید: « قبول کنید که نتیجه‌گیری‌ای در کار نیست. فقط در باره این چیز و آن چیز که دیده‌ای حرف می‌زنی و بعد می‌بینی دیگر زمانت در این دنیا به سر آمده‌است
ناگهان تصویر مرد جوان با انگشتان مدفون در موهای بلند دخترک در تاریکی شب ناپدید شد.
بعد از چند وقت یک روز صبح، دختر بلوند موبلند تنهایی در کلاس نشسته‌بود…
«دوست‌پسرت کجاست؟»
«بیمار شد و باید به سرزمین مادری‌اش برمی‌گشت. اما نگرانم که دیگر هرگز به این کشور برنگردد. آنجا از لحاظ سیاسی ناپایدار است و ممکن است دیگر نتواند از کشورش بیرون بیاید
دختر موهای بلند نمناک از عرقش را عقب زد و لبخندی زد « هوا گرم شده‌است. دلم می‌خواهد موهایم را ببندم اما او موهایم را باز دوست داشت...»

همه می‌گویند
ببندشان
دیگر خیلی بلند شده‌اند
اما همان‌طور که می‌بینی
آن‌ها را، این موهای م را همین‌طور
آشفته نگه خواهم‌داشت.
مان‌یوشو، ۶۵-۶۶

بدون این که بدانیم بعضی چیزها تغییر می‌کنند در حالی‌که بعضی چیزهای دیگر همان‌طور که بودند، می‌مانند.

ابا میناکو، ۱۹۹۴

Friday, February 20, 2015

گره


پیوند:

  •  در افسانه‌های ژاپنی نخ قرمز رنگی هست که سرنوشت دو آدم را به هم گره می‌زند. دو آدمی که نخ قرمز دور انگشت کوچک آن‌ها را به هم پیوسته است، حتما همدیگر را ملاقات می‌کنند و نقشی در زندگی هم بازی می‌کنند. این نخ جادویی ممکن است کش بیاید یا پیچ و تاب بخورد اما هرگز پاره نمی‌شود.
  •  موسوبو به ژاپنی معنای گره و پیوند را می‌دهد. وقتی با کسی ازدواج می‌کنی به او گره می‌خوری. روی هدیه‌هایی که به دیگران می‌دهی را بندهایی تزیین می‌کنند که به شکل‌های زیبایی گره خورده‌اند. در واقع با این گره‌ها آرزو می‌کنی با آن که هدیه را می‌گیرد گره بخوری. در سرزمینی که مردم اغلب در چشم هم نگاه نمی‌کنند، گره خوردن نگاه‌ها نشانه قوی‌ای است بر میل به پیوندی عمیق‌تر.
  •  رمان سال پیش موراکامی هاروکی برای من اثری است درباره گره. تسوکورو تازاکی بی‌رنگ و سال‌های زیارتش را یک نفس در هواپیمایی که از سویی به سوی دیگر جهان می‌رفت خواندم و احساس کردم این داستان را بسیار شنیده‌ام. وقتی در کرانه دیگر جهان از خواب بیدار شدم یادم آمد که پی‌رنگ این داستان در همه مانگاهای نوجوانانه یافت می‌شود. داستان جمعی از دوستان که کشش جنسی ، رویاهای نوجوانی و کشمش برای عضوی از جماعت بودن آن‌ها را به هم دور و نزدیک می‌کند. البته ماجرای فاجعه‌بار داستان موراکامی دراغلب مانگاهای غایب است اما تراژدی همیشه و به شکلی حضور دارد. تراژدی پاره شدن پیوند است. در واقع خوب یادم می‌آید که تازه که مانگاخوان شده‌بودم از کشش و وسواس غریب شخصیت‌ها به بستگی و وابستگی به کسی که یک بار نگاه‌شان کرده‌بود یا لبخندی زده‌بود، تعجب می‌کردم. بعدها فهمیدم پیوند، این گره حتی کوچک بین انسان‌ها چقدر در روح ژاپنی بزرگ و عظیم است. درست همان‌قدر که افتادن توتی در آب یا پریدن پروانه‌ای از سر شاخه‌ای در شعر ژاپنی بزرگ داشته‌شده به نظرم بسیاری از داستان‌های ژاپنی در بزرگ‌داشت گره و پیوند بین انسان‌ها و جهان هستند.

پارگی:

  •  کاگویاهیمه در بین افسانه‌های ژاپنی هیچ وقت برایم خیلی جالب نبود. داستان دخترکی که مردی با بریدن بامبو در ساقه بامبو می‌یابد و او را که بی‌نظیر و استثنایی است بزرگ می‌کند و چون شاهزاده‌ای برای زندگی اشرافی تربیت می‌کند. کاگویاهیمه اما هیچ‌وقت جفت مناسبی پیدا نمی‌کند و عاقبت به ماه، زادگاه واقعی‌اش برمی‌گردد. آمدن‌اش به زمین تنبیهی برای اوست که زهر پیوستن و گسستن پیوند را به جزای گناه‌اش حس کند. باید بگویم بزرگ شدن و دیدن انیمیشن جدید جیبلی نظرم درباره این قصه را به کلی تغییر داده‌است. تلاش یکی شدن با دیگران و لذت بردن از زندگی روزانه و کنار آمدن با موضوع فردیت و مرگ که همه پیوندها را پاره می‌کند و در عین حال همیشه شکست خوردن در این تلاش به دل‌ام بسیار نزدیک است.
  • من همیشه به روزهای اول تحصیل در مدرسه‌های مهم عمرم نرسیده‌ام. روزهای اول که روزهای ارینتیشن یا جهت گیری به سمت محل جدید تحصیل هستند: روزهایی که یاد می‌گیری دست‌شویی‌ها کجا هستند و سیستم رفت و آمد و یا سازمان‌دهی تحصیلی چطور است. روزهایی که اولین دوست‌ها را پیدا می‌کنی. تا مدت‌ها حتی گاهی سال‌ها، خودم را در این مدرسه‌های شکل دهنده زندگی‌ام غریبه حس کردم. بعدها مجبور شدم در دانشگاه محل تحصیل محبوب سر خودم را گرم کنم. این‌جا دیگر کاملا غریبه‌ام. از ماه آمده‌ام. در بین مردم خزیده‌ام و شکل آن‌ها را گرفته‌ام اما در دل‌ام می‌دانم به اینجا تعلق و بر اینجا حقی ندارم.
  •  روابط اجتماعی زندگی‌ام پس از مهاجرت و در خلال سال‌های تحصیل کم و کم‌تر شد. مثل حیوانی که دوباره به خوی وحشی و نارام خودش برمی‌گردد فکر می‌کنم، با وحشت فکر می‌کنم، که به زودی لذت زندگی با آدم‌ها را فراموش خواهم کرد. تنهایی به دورم چنبره می‌زند و تک‌افتادگی کاگویاهیمه بر سرم خراب می‌شود. بعد یادم می‌آید که من از این همه هم‌نشینی با داستان‌های ژاپنی چیز خوبی آموخته‌ام: حتی یک گره، یک بند ناپایدار هم می‌تواند آدمی را نجات بدهد. شاید آدم به همه پیوندهای دنیا محتاج نیست. شاید باید سر آن یکی دو رشته پیوندش به دنیا را به دل‌اش گره بزند و از طوفان زندگی بگذرد. 

Friday, January 16, 2015

زبانی نیست

این روزها سرم خیلی توی داستان‌های ژاپنی است. این داستان‌های ساده و غریب گاهی تا ته جانم را به لرزه می‌آورند. همین چند شب پیش در رختخواب داشتم داستان عاشقانه بانو نیجو و یکی از معشوقانش آریاکه نو تسوکی را می‌خواندم. باورم نمی‌شد که در سی و چهار سالگی برای عشق از دست رفته‌ای در صدها سال پیش اشک بریزم ولی ریختم! حالا هم همه دلخوری‌ام از این است که نمی‌شود این داستان‌ها را بدون ظرافت‌ها و حساسیت‌ها و پس‌زمینه ژاپنی‌شان اینجا نوشت. وقتی مثلا آدم‌ها از عمق نفوذ مذهبی و معنای بودایی به دنیا آمدن یا رهایی یافتن در قرن سیزدهم ژاپن بی‌اطلاعند یا نمی‌دانند آریاکه راهب چطور زندگی‌ای داشته یا بانو نیجو چه جور زنی بوده‌است، گفتن اینکه آریاکه به خاطر محبوبش تصمیم می‌گیرد دوباره به دنیا بیاید حتی خنده‌دار هم هست. اما همین تصمیم اشک مرا درآورد: دوباره به دنیا می‌آیم، همه رنج زندگی و اندوه‌های ناشی از زنده‌بودن را دوباره تحمل می‌کنم تا تو را بار دیگر پیدا کنم و به تو عشق بورزم. 

 بدن‌ام چنین در سودا تحلیل رفته‌است
باشد که دودی که از آتش جسدم برمی‌خیزد
در آسمان به سوی تو روانه شود.

(اعترافات بانو نیجو نوشته بانو نیجو در قرن سیزدهم به ترجمه انگلیسی کارن برازل)

Tuesday, March 18, 2014

با موهای آشفته - ۷


به سمت کیومیزو،در گذر از گیون
زیر مهتاب شکوفه‌های گیلاسِ این  عصرگاه
همه کسانی که می گذشتند 
زیبا بودند!

یوسانو آکیکو

Monday, March 17, 2014

با موهای آشفته -۶

زن جوان بیست ساله
موهای سیاهش 
از میان شانه در جریان -
بهارِ شکوفا

یوسانو آکیکو

Monday, February 24, 2014

با موهای آشفته -۵


کاملیاها و شکوفه‌های آلو
هر دو سپیدند
اما صورتی ِشکوفه‌های هلو
مرا به خاطر گناهم
خجالت نخواهند داد.

یاسونو آکیکو

پی نوشت: گلها نقش مهمی در شعر ژاپنی دارند. بعضی از آنها البته در شکلی سنتی به کار میروند. مثلا گل سپید آلو و کاملیاهای سپید نشانه پاکی هستند. شکوفه‌های ریزان گیلاس نماینده مرگ باشرف و درخت گل‌های صدتومانی نماد زیبایی شهوانی هستند. رنگ گل‌ها خود حکایتی دیگر است. آلو و کاملیای سپید هر دو نشان پاکی و حتی شرافت هستند اما همین گل‌ها اگر قرمز باشند افسون‌گری دوشیزگان را به یاد می‌آورند. صدتومانی سپید هم به خلوص و پاکی پیوسته‌اند اما صدتومانی‌های صورتی و قرمز سمبل زیبایی شگفت‌آور و شهوانی‌اند.یاسونو در شعر بالا به طنز به گناه‌آلود بودن شیفتگی اعتراض می‌کند و ترجیح می‌دهد به جای گلهای شریف و پاک و سفید، گل روستایی درخت هلویی باشد. ( سن فورد و شینودا، ۲۰۰۲)

Friday, February 21, 2014

با موهای آشفته -۴


خونم آتش گرفته‌است:
بمان ! برای شبی از رویا
سرپناه تو خواهم بود
اما زنهار ای مسافر بهاری
تن خدابانو را پس نزن!

یاسونو آکیکو

Thursday, February 20, 2014

با موهای آشفته -۳

موهای بلندم
به آرامی در آب
از هم باز می‌شوند
- پنهانی‌های قلب یک دختر را
هرگز فاش نخواهم کرد.

یاسونو آکیکو

Tuesday, February 18, 2014

با موهای آشفته - ۲


رنگ سرخش را
کدامین میان گل‌های وحشی
 انکار می‌کند؟
پس چرا من دربهار
حس دختری گناهکار را دارم؟

یاسونو آکیکو

Monday, February 17, 2014

با موهای آشفته



زمانی ستاره‌ای نیالوده بود
در آسمان شب
که بدین دنیا فرو افتاد
- حالا زنی‌ است 
با موهایی آشفته.

یوسانو آکیکو


- تصمیم گرفتم ترجمه این شعرها را شروع کنم و این کار را به بعد از نوشتن درباره اینکه از چه‌کسی و چرا مهم هستند، موکول نکنم. حالا به زودی می آیم و درباره‌شان توضیح می‌دهم.

Thursday, February 13, 2014

اشتیاق مشترک


۱- « من در قسمتی چنان دور پرورش یافته‌ام که حتی فرای جایی است که راه بزرگ شرقی پایان می‌گیرد. وه که در آن روزها چه موجود نخراشیده ای بودم! ولی با اینکه در استانی دورافتاده بودم به نحوی چیزی از آن دنیایی به گوشم رسیدکه چیزهایی مثل مونوگاتاری‌ها را در خود دارد. و از آن لحظه به بعد بزرگ‌ترین آرزویم این بود که خودم بتوانم بخوانم. خواهرم، مادرخوانده‌ام و دیگر زنان خانه برای گذراندن وقت گاهی برایم قصه‌هایی از این داستان های بزرگ می‌گفتند. مثلا بخش‌هایی از گِنجی، شاهزاده رخشان اما از آنجا که به حافظه‌شان تکیه می کردند نمی‌توانستند همه آن چیزهایی را که من می خواستم بدانم تعریف کنند و قصه‌هایشان فقط مرا بیشتر کنجکاو می‌کرد. در میانه بی‌صبری‌ام مجسمه‌ بودایی هم‌اندازه من برایم ساختند. وقتی هیچ کس نگاه نمی کرد، آب‌دستی می‌گرفتم و به درون محراب می‌خزیدم، در برابر بودا زانو میزدم و مشتاقانه دعا می کردم که خواهش می کنم طوری ترتیب بده که ما زودتر به پایتخت برویم. جایی که بسیاری از داستان‌ها هستند و لطفا اجازه بده که من تمام آنها را بخوانم ».

                       قسمتی از ساراشینا نیکّی یکی از متون کهن ژاپنی، مربوط به دوره هه‌یان که باز هم به دست زنی درباری نوشته‌شده است.


۲- كتاب حاضر دربردارنده‌ي شرح زندگي و فعاليت‌هاي "خديجه افضل وزيري" ـ پنجمين فرزند بي‌‌بي خانم استرآبادي ـ است كه در خلال آن به تاسيس دبستان دوشيزگان به وسيله‌ي مادر وي اشاره شده است. گفتني است سخن افضل وزيري بسياري از زواياي تاريك تاريخ بي‌صداي زنان را روشن مي‌كند. خاطرات اين زن ايراني دوره‌ي مشروطيت در مقايسه با ساير زنان هم‌عصرش از اين جهت، تفاوت اساسي پيدا مي‌كند كه در زماني كه دختر خردسالي بوده، مادرش بر او لباس پسرانه پوشانده و اسم پسرانه برايش گذاشته و با برادرانش به مدرسه فرستاده تا درس بخواند و پس از اين كه به ناچار مدرسه را براي پيش‌گيري از دردسر مسئولان آن ترك كرده، پابه‌پاي برادرانش براي يادگيري وكسب دانش تلاش مي‌كند، به همين دليل نيز به "افضل" ملقب مي‌شود. 


Saturday, November 30, 2013

شب‌های پاییز



شب‌های پاییز تنها
به نام درازند.
جز خیره شدن در چشم هم
کاری نکرده‌ایم و با این‌حال
آفتاب سرزده‌است.

اونانوکوماچی - ۸۲۵ تا ۹۰۰ میلادی

Tuesday, October 29, 2013

کاجها


روزگاری مردی بود که نتوانسته بود قرار عاشقانه‌‌ای با بانویی در ایسه ترتیب بدهد و برای همین داشت بسیار آشفته و عصبانی ایسه را به مقصدی دیگر ترک می‌گفت. بانو برایش این شعر را فرستاد:

کاج اویودو
دور از دسترس نیست.
باید موجهای خشمگین را سرزنش کرد
که تا ساحل می‌آیند اما
پس می‌نشینند. 

داستان هفتاد و دوم از داستانهای ایسه به ترجمه هلن مک‌کلا
پی‌نوشت: در زبان ژاپنی - مانند انگلیسی - کلمه کاج و دلتنگی هم‌آوا هستند

Wednesday, September 25, 2013

حتی خدایان کهن



آریوارا نو ناریهیرا، شاعر محبوب من شاهزاده ای بود که از سمت پدری و مادری با امپراتور ژاپن خویشاوندی داشت. به دلایل سیاسی حق او بر تخت ژاپن را باطل و به جای فوجی‌وارا، نام خاندان قدرت، به او نام آریوارا دادند. ناریهیرا از بچگی سودایی و پرشور بود. بسیاری او را نمونه واقعی شخصیت گنجی در اولین رمان دنیا، گنجی مونوگاتاری، می‌دانند. مطمئناً شاعر سودایی به زنهای بسیاری عشق ورزیده‌است اما داستان یکی از آنها برایم دلاویزتر است:

می‌گویند که ناریهیرا برای اولین بار دلش را به فوجی‌وارا نو تاکائیکو باخت. دختری بلندمرتبه که به اندازه زیباییش زبان تیز و روح آزادی داشت. ناریهیرا این دختر شاعر سرخ‌زبان را در کیمونوی باشکوه سرخ‌رنگش بسیار دوست می‌داشت. دخترک را اما برای امپراتور نشان کرده‌بودند. دو دلداده که تمام عمر در آسایش بی‌نهایت دربار زندگی کرده‌بودند، خام‌دلانه فرار کردند. در میانه فرار پاهای کوچک شاهزاده خانم طاقت نیاورد. ناریهیرا به دوشش کشید و تا رودخانه فوجی او را به پشت برد. کسی نمی‌داند چرا اما این فرار با سر عقل آمدن ناریهیرا به شکست انجامید. احتمالاً شاعر نازک‌دل برای اولین بار رنجی را درک کرد که زندگی خارج از دیوارهای دربار به محبوبه‌اش تحمیل می‌کرد.

تاکائیکو به ازدواج امپراتور درآمد و مادر امپراتور بعدی شد. سالها بعد وقتی شاعر به حضور ملکه مادر رسید، برای مسابقه شاعری معمول دربار هه‌یان بود. می‌گویند که پشت سر ملکه پرده‌ای از صحنه‌ای پاییزی آویزان بود. شاعران دیگر ناریهیرا را که حتی آن‌وقت هم آوازه‌ای بلندتر از بقیه‌شان داشت، به این چالش طلبیند که پرده را منبع الهام قرار دهد. 

ناریهیرا اما به ملکه نگاه کرد و شعری گفت که امروز هر بچه مدرسه ‌ژاپنی با شنیدن اولین کلمه، بقیه‌اش را می‌داند:


حتی خدایان کهن،
رودخانه تاتسوتا
را چنین نیافته‌اند:
پارچه سرخی افکنده، 
و آبی که از زیرآن جریان دارد.


مطمئنا این چیزی است که تنها این دو دلداده می‌دانند.

Sunday, September 1, 2013

شکل سوال


چرا گلها همیشه
 به شکل پاسخند؟
چرا فقط سوال است
که از آسمان فرومی‌ریزد؟

ایشیدا اریکو - ۱۹۲۰ تا ۲۰۱۱

Thursday, August 22, 2013

هایکو به سعی در سایه - ۳


کاملیاهای سپید،
تنها صدای فروافتادنشان،
شب مهتابی

تاکاکووا رنکو (۱۷۲۷-۱۷۹۹)

Tuesday, August 20, 2013

هایکو به سعی درسایه - ۲


چاه قدیمی،
افتاده در تاریکی‌اش
کاملیا

بوسون 
ترجمه از کتاب: 
هایکو: آنتولوژی شعر ژاپنی

Monday, August 19, 2013

به تماشای ماه

امشب نگاهم از پنجره و از لابلای برگهای گوجه‌فرنگی به بیرون افتاد. ماه کامل بود و رخشان. یادم افتاد به تسوکیمی یا سنت تماشای ماه در ژاپن. تماشای ماه جشنواره‌ایست در پاییز. مهمانی‌ای که از دوران هه‌یان تا امروز جریان دارد. مهمانها می‌نشیند، ماه را تماشا می‌کنند و گاهی شعر می‌گویند. به این ترتیب روحشان را با فراز و فرود ماه گره می‌زنند و زیبایی بی‌مانندش را که لایق هزارها سال تحسین است، می ستایند. 

ماه کامل
همه شب به پرسه‌ام وامی‌دارد
دور دریاچه کوچک


ابرهای گاه‌به‌گاه
لحظه‌ای از تماشای ماه
فراغت می‌بخشد.

هر دو هایکو از باشو و به سعی در سایه

Tuesday, August 13, 2013

عادت خواب

عادت خواب

داستان کوتاهی از کاواباتا یوسوناری

«عشاق «شعر بالش
 زن سه چهار بار با درد تیزی از خواب بیدار شد. انگار کسی موهایش را می‌کشید. اما وقتی فهمید که دسته‌ای از موهای سیاهش دور گردن معشوقش پیچیده، با خودش لبخندی زد. صبح حتما به او خواهد گفت « حالا موهایم اینقدر بلند شده. وقتی با هم می‌خوابیم، واقعا رشد می‌کنند.»
زن به آرامی چشمهایش را بست.
« نمی‌خواهم بخوابم. اصلا چرا با اینکه عاشق همیم باید بخوابیم؟» در شبهایی که زن اجازه داشت پیش او بماند، انگار که این موضوع برایش معمایی باشد، این سوال را می‌پرسید.
« خب می‌شود گفت مردم دقیقا به این دلیل عشق‌بازی می‌کنند که مجبورند بخوابند. عشقی که هیچ‌وقت نمی‌خوابد! حتی فکرش هم ترسناک است! حتما چنین فکری از سر هیولایی بیرون آمده!»
«این راست نیست. اولها، هیچ وقت نمی‌خوابیدیم. می‌خوابیدیم؟ هیچ چیز خودخواهانه‌تر از خوابیدن نیست!»
حقیقت این بود: همین که مرد می‌خوابید،  در حالیکه ناخودآگاه اخم می‌کرد دستش را از زیر گردن او بیرون می‌کشید.او هم هر جای مرد را که بغل می‌کرد، صبح انگار زندگی از بازویش رفته‌بود. 
«خوب پس، من موهایم را دور بازویت می‌پیچم و می‌پیچم و محکم نگهت می‌دارم.»
زن آستین کیمونوی خوابش را دور بازویش پیچید و او را محکم بغل کرد. ولی باز هم خواب نیروی انگشتانش را بیرون کشید.
« باشد، پس مثل همان ضرب‌المثل قدیمی، تو را با طنابی از موی زن می‌بندم.» با گفتن این، رشته بلندی از موی پرکلاغیش رادور گردن او پیچید.
آن روز صبح ولی، او به حرفهای زن خندید.
«منظورت چیست که موهایت بلندتر شده؟ اینقدر گوریده شده که حتی شانه از میانش رد نمی‌شود!»

با گذشت زمان آنها این چیزها را فراموش کردند. این شبها زن طوری می‌خوابد که انگار فراموش کرده او اینجاست. اما اگر زن ناگهان از خواب بیدار شود، دستش همیشه او را لمس می‌کند و دست او هم همیشه زن را. حالا، که دیگر به آن فکر نمی‌کنند، این عادت خواب آنها شده‌است.

از ترجمه انگلیسی لین دانلپ