Showing posts with label رفیق نزدیک. Show all posts
Showing posts with label رفیق نزدیک. Show all posts

Friday, November 9, 2012

گيلاس و رنج


اگر اين جهان
با شكوفه هاى گيلاس بيگانه بود
شايد در بهار
دلهاى ما روى آسايش مى ديد

آريوارا نو ناریهيرا
(٨٢٥-٨٨٠ ميلادي)
از ترجمه انگلیسی هلن مک کلا

Tuesday, February 14, 2012

موجودات شب/ موجودات روز



روزها را با شادی و انرژی شروع می کنم. نیروی خلاقه مثل نوری اطرافم را روشن می‌کند. ایده های خوب مدام جرقه می‌زنند. روز آرام است. زندگی با سرعت دلپذیری جلو می‌رود. چیزها زیبا هستند. مردم، خیابانها، گلها، ابرها، کتابها و فنجانها و میلیونها چیز دیگر.

شب ها به مرگ فکر می‌کنم. به تاریکی و سکوت. به ترس از چیزی که تجربه ‌اش نکرده‌ام. به اینکه کی خواهد آمد. چه شکلی خواهد بود. زندگی‌ام تا آن لحظه کجا خواهد رفت. بی‌تابی به زیر پوستم می‌خزد. کاش مثل امتحانی بود که می‌شد داد و خلاص شد. اما گویا نمی‌شود. همیشه در پیش است و هیچ وقت پشت سر نخواهد بود.

Wednesday, December 14, 2011

وقتی که می میریم کجا می رویم؟


به گمانم هنگامی که من بمیرم، می توانم نفسی را که مرا زنده ساخته بود دوباره پس بگیرم. می توانم تمام آنچه را که باید به دنیا می دادم و نداده ام، به دنیا پس بدهم. یعنی تمام آنچه می توانستم بشوم و نشده ام. تمامی انتخاب هایی که نکرده بودم. تمام آنچه که از کف داده ام، صرف یا تلف کرده ام. می توانم همه را به دنیا برگردانم. به جانهایی که تا کنون طعم زندگی را نچشیده اند. پیشکش من به دنیایی که زندگی ام را در آن گذرانده ام، عشقی را که نثار کردم و نفسی را که به درون کشیدم، به من اعطا کرده بود، همین است.

                                                                       بادی دیگر - آخرین کتاب از مجموعه داستانهای دریای زمین

پی نوشت: هر چه بیشتر می گذرد، بیشتر به ابن نتیجه می رسم که کتابهایی که برای بچه ها می نویسند، از کتابهای بزرگترها خیلی بهتر و عمیق تر هستند.


Wednesday, October 12, 2011

شانه، باران و مرگ

 
سرما به پوستم رسوخ می کند
شانه همسر مرده‌ام، در اتاق خوابمان
زیر پاشنه پایم

تانی گوچی بوسون (۱۷۱۶-۱۷۸۳) شاعر و نقاش

در این روز داوودی‌ها
موهای خیسم را تکان می دهم و شانه می کنم
همان‌طور که باران از گلبرگهایشان می چکد

هیساجو سوگیتا (۱۸۹۰-۱۹۴۶) بانوی شاعر

Sunday, October 2, 2011

یافتن زیبایی در مرگ

Wabi-Sabi– Much has been written on this Japanese concept, but in a sentence, one might be able to understand it as “a way of living that focuses on finding beauty within the imperfections of life and accepting peacefully the natural cycle of growth and decay.” 
وابی سابی - درباره این کلمه ژاپنی بسیار نوشته شده است اما در یک جمله می توان آن را این گونه فهمید: روشی از زنده بودن که بر یافتن زیبایی در نقایص زندگی و به آرامش پذیرفتن چرخه طبیعی رشد و زوال تمرکز دارد

Saturday, October 1, 2011

ای حیات عاشقان در مردگی دل نیابی جز که در دل بردگی

ایه‌میتسو، سومین شوگون از خاندان توکوگاوا رغبت عجیبی به شمشیرزنی داشت. علت این حرارت در تمرین شمشیر اما دلیری و جنگ آوری نبود. شوگون جوان در قلبش از مرگ هراس غریبی داشت. شبها کودکی ناآرام و ناایمنش در قامت رویاهایی که در آنها سرش را از دست می داد، به سراغش می‌آمد. پدر و مادرش برادر کوچکترش را دوست تر می‌داشتند و شکوه و هوش و قابلیت برادر کوچکتر را برای جانشینی شوگون مناسب‌تر می‌دانستند. این بود که برادر بزرگتر هر لحظه در انتظار مرگی بود که راه برادر کوچک را به فرمانروایی باز کند.
سومین شوگون به قدرت رسیده بود. در زمانه آرامی زندگی می‌کرد که خبری از شورشها و جنگها در آن نبود با این حال جانش از ترس مرگ چون درخت بیدی در باد می‌لرزید.برای غلبه به این دشمن ناپیدا بود که دایم تمرین شمشیر می کرد تا قدرت، هراس را کنار بزند. خاندان یاگیو- صاحبان فن شمشیر یاگیو- شین کاگه- ریو - معلمان شمشیر شوگونهای توکوگاوا بودند. روزی شوگون سوم برای محک زدن مهارتش درخواست کرد که با پسر دوم یاگیو مسابقه شمشیر بدهد.
وقتی شوگون شمشیرش را بالا برد، پسر جوان گاردش را رها کرد. آرام و آسوده چون درختی بر کناره دریاچه‌ای ایستاد. شوگون شمشیر چوبی‌اش را فرود آورد. پسر تکان نخورد. عصبانیت شوگون را در خود فروکشید. چندان شمشیر را بالا برد و فروآورد که هر بار صدای استخوانهای پسر شنیده می‌شد اما لبخندش را ترک نمی‌کرد. شوگون از خودش می‌پرسید آیا من را ضعیف می بیند؟ آیا هنوز ضعیفم؟ موهای بلند پسرک در باد می‌رقصید و اندامش به تردی درخت بیدی به چشم شوگون می‌آمد. شوگون عاقبت خسته و نفس زنان نشست.
فردا روز، شوگون بزرگ خاندان یاگیو را به حضور خواست و دستور داد تا به او راز بدل کردن بدن آدمی به فولاد آبدیده را بیاموزد همان طور که پسرک توانسته بود چنین کند. پدر پسرش را خواست و گفت شوگون در این اشتباه است که تو بدنی از فولاد داری، از اشتباهش درآر. پسر به آرامی کیمونویش را گشود و بالاتنه‌اش را آشکار کرد. جای ضربات شمشیر چوبی بدنش را رگه رگه کرده بود و از شدت درد در تب می سوخت.
 نفس شوگون بند آمد. ترسی که او را به راه جنگجو کشانده بود به شکل اشک بر پهنای صورتش جاری شد. یاگیوی پدر سر بر زمین سایید. او معنی اشکها را نمی‌دانست اما برای شوگون گفت که به نظرش آنچه پسر می‌خواسته به شوگون بفهماند این بوده که گاهی مرده‌ها بر زنده‌ها پیروز می شوند. که این مردگی پسر بوده که بر شمشیر او فائق آمده...  در لحظه ای که پسر برابر شمشیر شوگون ایستاده‌بوده‌است به این فکر کرده که چه باید بکند؟ بجنگد و بگذارد شوگون به راحتی شکستش دهد یاشمشیر را از دست شوگون درآورد و مغلوبش کند؟ اما هیچ کدام اینها را نپسندیده چون هر کدام نوعی از تملق بوده‌اند. آنها که به راه شمشیر می روند نباید که از آن برای تملق سود جویند چرا که شمشیر به معنای زندگی یا مرگ است و پسر در آن لحظه مرگ را اختیارکرده‌است.
شوگون اشک بار رو به پسر کرد که پس نبرد ما چه معنایی برای تو داشت؟ پسر به سختی زبان گشود که به معنی مرگ یا پیروزی بود. شوگون پرسید آیا نه این است که ما از شمشیر برای پس زدن مرگ استفاده می‌کنیم؟ آیا ما با فرار از چنگال مرگ قوی نمی‌شویم؟ پسر سر بلند کرد. لبخند عجیبش را نمایان کرد و گفت زمانی هست که آدمی باید بی‌بیم و تردید مرگ را در آغوش بگیرد.

آن لحظه دری به شوگون گشوده شد. دانست که آنها که به راه شمشیر می‌روند نه در انتظار و رویاروی مرگ که به واقع مرده‌اند. آن کس که مرده است دیگر نمی‌میرد. در لحظه انتخاب قرار نمی‌گیرد چون که پیشاپیش انتخاب کرده‌است... مرده‌است.

شوگون خندید. از برابر پسر و پدر سر فروآورده گذشت و گفت: پسر!... گمان نکنم مردی که بر تو دست یازید دیگر هرگز خواب ببیند.


ترجمه خیلی خیلی آزادی از یک مانگا برای محبوب 


Wednesday, September 14, 2011

روش زندگی کردن... روش مردن

حرفهایم ناگهانی و بی مقدمه اند اما به نظر می رسد می دانم چطور زندگی کنم و چطور بمیرم.
من مرزهای وجودم را دیده ام. آنها نزدیکتر از آنی هستند که دلم می خواهد اما سعی می کنم گسترده ترشان کنم و به جای فکر کردن به اینکه چطور محدودم می کنند هر روز هر لحظه هر کاری که می توانم بکنم. سهم خودم را در زندگی آدمها ادا کنم.
اما درباره مرگ... نمی خواهم با ترس منتظرش باشم. من منتظرش هستم. هر روز مثل کسی که منتظر رفیقی است.