Showing posts with label محبوب. Show all posts
Showing posts with label محبوب. Show all posts

Monday, October 29, 2012

ُTempest

 

خب الان طوفان شدیدی دارد از سر ما و این شهر گذر می کند.من روی کاناپه نشسته‌ام. روسری ترکمنی پشمی مادرم را به خودم کشیده‌ام و یک لیوان گنده چای ارل گری به دست گرفته‌ام. بیرون پنچره درختها دیوانه‌وار می رقصند. این آزمون سخت زندگیشان است. اگر به سرش برند تا مدتها همین جا خواهند بود و درختیشان را خواهند کرد.
لیوان را در دستم می‌چرخانم. به زندگی دور از محبوب خودم فکر می کنم. طوفان طولانی‌ای است که هنوز از سرم نگذشته اما احساس می کنم دارد تمام می‌شود. چند روزی است به خانه آینده‌مان فکر می کنم. به اینکه یک کاناپه قرمز داشته باشد و چه جور لیوانها و بشقابهایی لازم دارد. به این که گلدانهایی پر از گل می خواهد وپتوهایی برای روزهای طوفانی. به اینکه مرا و محبوب را می خواهد. وقتی چشم انتظاری که طوفان بگذرد و آسمان صاف بعدش را در دلت می‌بینی، کمتر از زمان می‌ترسی. خیلی کمتر.

Sunday, April 29, 2012

عطر صبح، عطرشب

محبوب فردا دوباره می رود. این ده روز که در شهر ما زیر سایه درخت سیب نشسته بود، برای من مثل سر بیرون کردن از آب برای نفس کشیدن بود. کمی با هم بگو مگو کردیم، کمی دلتنگی ها را بیرون کشیدیم ولی بیشتر با هم نفس کشیدیم. در این مرد چیز عجیب و یگانه ای هست. کیفیتی که مرا مسحور و پایبند می کند. امروز با هم رفتیم تا عطر بو کنیم. یکی از عطرهایی که پسندیدیم اسمش تابستان بود. کمی روی پوست من زدیم و بیرون آمدیم. عطر اولش سبک و سرخوش و خنک بود. طعمی از آب پرتقال خنک و نسیم و علف و شکوفه ها داشت. اگر در صبح دلپذیر یک روز تابستانی زود از خواب بلند شده باشی می دانی چه حال و هوایی را می گویم. آن وقت که هنوز دست خورشید روی سر آسمان پهن نشده.... بعد کم کم عطرش گرم و گرم ترشد. گاهی بوی گرمای عطر بی تابم می کرد. وقتی به خانه رسیدیم بوی عطر مثل خنکای شب تابستان شده بود. سنگین و مشحون از گل. نشسته بر روی عطر خنک چوبهای خیس. ساعت آرامش و یگانگی... لحظه فائق آمدن و به پایان رساندن روز در حالیکه می دانی از پس فردا هم برخواهی آمد.

به نظرم رابطه من و محبوب هم مثل این عطر کم کم دارد گوهرش را فاش می کند. حالا که شش سال است که با هم زندگی می کنیم. حالا که ازهیجان اول رابطه گذشته ایم کم کم ساعت یگانگی فرا می رسد. هنوز بالا و پایین می رویم، در هم می پیچیم، گاهی هم زخمی می زنیم اما ساعت شکفتگی و افشای عطر پنهانمان آنقدر اطمینان بخش و نزدیک هست که می دانیم از پس گرمای فردا برخواهیم آمد.

Sunday, November 20, 2011

دل تنگیهای آدمی را باد...


فوکاکو نین کوی (عشق عمیق) اثری از کیتاگاوا اوتامارو


آقای استاد می گوید که مردم آن روزگار دور هم نمی نشستند که بگویند دوستت دارم و عاشقت هستم و اینها. حتی ژاپنیهای این روزگار هم خیلی این عبارت را به کار نمی برند. وقتی از عشق حرف می زدند که محبوب حاضر نبود و حرفی که به زبان می آمد دلتنگی و رنج جدایی و فراق و فقدان بود. شعرهای عاشقانه این مردم پر از این حسند که از تو دورم اما به تو فکر می کنم. جهان تاریک و بارانی و خسته است. تو چه می کنی؟ من بی تو تنهایم.پس آنچه نشانه عشق بین دو تن بوده این پیغام« به تو فکر می کنم» بوده نه اعتراف روشنی به عشق. لغتهایی هم که عشق را بیان می کردند کوی به معنای دلتنگی و اُموی به معنای فکر کردن بوده‌اند. دو کاراکتر کنجی که کوی را می نویسند یکی تنهایی و دیگری اندوه است . عشق در زبان این دنیا، احساس درد ناشی از نبودن محبوب است. چنین است که عشق نه در حضور و وصال که در فراق و فقدان شناخته می شود.
کریستین بوبن در «فراتر از بودن» می گوید: « آیا می خواهی بدانی تو برای من کیستی ؟ پس خوب گوش کن : من می توانم ، روزها ، هفته ها ، ماه ها در تنهایی سر کنم ، در حالی که همچون یک نوزاد خواب آلوده ، آسوده و خرسندم ، و تو بودی که این خواب آلودگی را از بین بردی .چگونه می توانم از تو سپاسگزاری کنم ؟انسان همیشه به محبوب هایش چیز های زیادی را اهدا می کند: کلام ، آسایش و احساس لذت ... و تو ارزشمند ترین همه ی این ها را به من هدیه کردی : فقدان»
 وقتی جوان بودم این جمله هیچ معنایی نداشت. فقدان نشانه چیزی نبود. خود رنج بود و بی معنی و بیهوده. حالا که جهان مرا به دور از محبوبم در گوشه ای جای داده است، هر روز صبح بیدار می شوم. به جای خالیش در کنارم نگاه می کنم. قلبم تنگ و فشرده می شود و در عین حال خوشبختی عاشق بودن به آن هجوم می‌آورد. عشق، عشق محبوب دورافتاده من با فراق شناخته می شود.


Monday, November 7, 2011

من آنم که انتظار می کشم

این پست از حرفهای این آقا نشآت گرفته است.


« آیا من عاشقم؟ بله! چرا که منتظرم. دیگری هرگز منتظر نیست. گاهی اوقات می خواهم نقش آن کسی را بازی کنم که انتظار نمی کشد. سعی می کنم خودم را جایی دیگر با چیزی سرگرم کنم، دیر برسم، اما همیشه در این بازی بازنده‌ام. هرچه می کنم باز خودم را سرقرار می‌یابم، در حالیکه کاری برای کردن ندارم، به موقع و حتی زودتر از موعد رسیده‌ام. هویت محتوم عاشق دقیقا همین است:من آن کسی هستم که انتظار می کشد.»  (رولان بارت، گفتمان یک عاشق: قطعات)

هنگامی که در انتظار تو‌ام
سرور من، گمگشته در دلتنگی
ناگهان آه!
پرده حصیری‌ام تکان می خورد
باد پاییزی
این شعر کوتاه ترجمه من است از یک تانکای ژاپنی. این تانکا در مان‌یوشو یا «مجموعه‌ای از صدهزار برگ» به نام  بادپاییزی اثر نوکاتا، شاهزاده خانمی ثبت شده که در قرن هفتم میلادی زندگی می‌کرده‌است. جان والاس - همان آقای لینک بالایی- توضیح می دهد که این پرده حصیری نزدیک‌ترین چیز به دنیای بیرون برای زنها بوده است و آن چنان سبک که اندک نسیمی برش می آشفته.

من هم این روزها منتظر محبوبم.
 

Wednesday, September 14, 2011

برای محبوب

آدمهای داستانها برای محبوبشان کارهای غریبی می کنند: از آتش می گذرند، به دوردستها سفر می کنند، از ثروت و نام و ننگ دست می کشند... جان می دهند.
آدمهای واقعی در کشاکش زندگی روزمره چه دارند که به محبوبشان فدا کنند؟ از این لحظه های خسته کشدار همیشگی به تو چه بدهم؟ از این کلمات دست مالی شده میلیون ها بار بر زبان آمده؟ از این روزمرگی های نخ نما؟
چه سهمی از این ظرفهای نشسته، چه سهمی از تل کتابهای نخوانده روی میز، چه سهمی از بدنی که به خانه می کشم، چه سهمی از خبرهای سهم ناکی که می خوانم به تو بدهم؟
درست است که تو چون حماسه ای بی نظیر و شورانگیزی. درست است که کوچکترین لحظه ها در کنارت به شادترین نقطه های هستی تبدیل می شوند. درست است که خوبی از تو سرریز می کند، به کیک سبوس و کره بادام تبدیل می شود یا به موهایم که کوتاهشان می کنی اما من اینجا، چه دارم که در عوض به تو ببخشم؟ دلم می خواهد جانم را به تو بدهم اما جز غرغرهایم، شکست هایم، خود کوچک بینی ام چیزی در دستم نمانده... اینکه گاهی دلم نمی خواهد در کنارت باشم ، اینکه گاهی با دل تمام پیش تو نیستم از نفهمی ام نیست از بی چیزی ام است و از بی تناسبی آن چه به من می دهی با آنچه من می توانم به تو بدهم.
این داستان بی سر و ته و بی انتهاست. گفتنش فقط یک فایده دارد. اینکه بدانی از همه چیزهای دیگر بزرگتر و عظیمتری. نه کمی و بسیاری که به قول فرنگی چندین اردر مگنیتود!

Friday, June 3, 2011

maiming people's poetry!


© William Manning/CORBIS



برای محبوب

He is my North, my South, my East and West,
My working week and my Sunday rest,
My noon, my midnight, my talk, my song;
I thought that love would last for ever: I wasn't wrong.